{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت هشتم

پارت هشتم

پشت در، کسی منتظرم بود

آرینا هنوز کلید سیاه را در دستش گرفته بود.

به نوشته‌ی روی آن خیره شده بود.

ROOM 13
اتاق ۱۳

«ولی این خونه فقط دوازده تا اتاق داره...»

صدایش می‌لرزید.

آرام سرش را بالا آورد و به راهروی تاریک نگاه کرد.

هیچ‌کس آنجا نبود.

نه صدای قدمی...

نه صدای نفس کشیدن.

فقط سکوت.

آرینا کلید را در جیبش گذاشت و از اتاق بیرون آمد.

راهرو تاریک‌تر از همیشه به نظر می‌رسید.

چراغ بالای سرش چند بار چشمک زد.

یک بار...

دو بار...

سه بار...

بعد خاموش شد.

آرینا زیر لب گفت:

«عالیه... دقیقاً همینو کم داشتم.»

گوشی‌اش را روشن کرد و چراغ قوه را فعال کرد.

نور گوشی روی دیوارها افتاد.

او شروع کرد به شمردن درها.

یک...

دو...

سه...

چهار...

پنج...

شش...

هفت...

هشت...

نه...

ده...

یازده...

دوازده.

همان دوازده اتاق همیشگی.

آرینا آهسته نفسش را بیرون داد.

«پس اتاق سیزده کجاست؟»

ناگهان نور چراغ قوه روی دیوار روبه‌رو افتاد.

چیزی آنجا بود.

یک خط باریک روی دیوار.

آرینا نزدیک‌تر رفت.

با انگشت روی دیوار کشید.

صدای توخالی‌ای آمد.

تق.

آرینا دستش را عقب کشید.

دوباره زد.

تق...

تق...

دیوار توخالی بود.

قلبش تندتر زد.

گوشی را نزدیک دیوار گرفت.

هیچ دری دیده نمی‌شد.

اما وقتی نور را از زاویه‌ی دیگری روی دیوار انداخت...

خط‌های باریکی ظاهر شدند.

شکل یک در.

آرینا با ناباوری زمزمه کرد:

«نه...»

دستش را روی خطوط کشید.

در مخفی بود.

درست وسط دیوار.

کلید سیاه را از جیبش بیرون آورد.

روی قفل کوچکی که تقریباً دیده نمی‌شد، گذاشت.

چرخاند.

کلیک.

در باز شد.

هوای سردی از داخل بیرون زد.

آرینا یک قدم عقب رفت.

بوی عجیبی می‌آمد.

مثل بوی یک اتاق قدیمی...

و چیزی شبیه عطر آشنایی که سال‌ها پیش حس کرده بود.

آرینا آرام وارد شد.

چراغ گوشی را بالا گرفت.

اتاق تقریباً خالی بود.

یک تخت قدیمی...

یک میز...

یک صندلی...

و یک آینه‌ی بزرگ در انتهای اتاق.

آرینا همان‌جا ایستاد.

«باز هم آینه؟»

آینه با پارچه‌ی سیاهی پوشانده شده بود.

روی میز، یک دفترچه‌ی قدیمی قرار داشت.

آرینا جلو رفت.

دفترچه را برداشت.

روی جلدش فقط یک اسم نوشته شده بود:

ARINA

آرینا

دست‌هایش شروع به لرزیدن کرد.

«این غیرممکنه...»

دفتر را باز کرد.

صفحه‌ی اول خالی بود.

صفحه‌ی دوم هم.

اما صفحه‌ی سوم...

یک عکس داخلش قرار داشت.

عکس خودش.

آرینا عکس را بیرون آورد.

پشت آن تاریخ خورده بود.

تاریخی مربوط به سال‌ها قبل.

خیلی قبل از اینکه آرینا حتی این خانه را بشناسد.

زیر تاریخ یک جمله نوشته شده بود:

"She must never remember."
«او نباید هرگز به یاد بیاورد.»

آرینا خشکش زد.

صفحه را ورق زد.

جمله‌های بیشتری ظاهر شدند.

"The mirror chose her."
«آینه او را انتخاب کرد.»

صفحه‌ی بعد:

"He tried to protect her."
«او تلاش کرد از او محافظت کند.»

آرینا زیر لب گفت:

«اون...؟»

همان مرد.

ناگهان صدایی از پشت سرش آمد.

«بالاخره پیداش کردی.»

آرینا دفترچه را از ترس رها کرد.

صدای افتادن دفتر در اتاق پیچید.

آرینا آرام برگشت.

مرد کنار در ایستاده بود.

همان لباس مشکی.

همان چشم‌های تیره.

اما این بار...

صورتش کاملاً مشخص بود.

آرینا با صدای لرزان گفت:

«تو...»

مرد آرام به او نگاه کرد.

«آره.»

آرینا یک قدم عقب رفت.

«اسم تو چیه؟»

مرد چند ثانیه سکوت کرد.

بعد گفت:

«سایرس.»

آرینا نفسش بند آمد.

«سایرس...»

او نگاهش را به آینه‌ی پوشیده شده انداخت.

«تو نباید اینجا می‌اومدی.»

آرینا با عصبانیت گفت:

«پس چرا کلید رو برای من گذاشتی؟»

سایرس چیزی نگفت.

آرینا جلو رفت.

«چرا عکس من توی این دفتره؟»

سایرس نگاهش را پایین انداخت.

«چون این اولین باری نیست که تو این اتاق ایستادی.»

آرینا مات ماند.

«چی؟»

سایرس آرام گفت:

«تو قبلاً اینجا بودی، آرینا.»

سکوت.

آرینا سرش را تکان داد.

«من هیچ‌وقت اینجا نبودم.»

سایرس به آینه اشاره کرد.

«بهش نگاه نکن.»

اما دیر شده بود.

پارچه‌ی سیاه...

خودش آرام از روی آینه کنار رفت.

آرینا تصویر خودش را دید.

اما تصویر داخل آینه...

لبخند می‌زد.

در حالی که آرینا اصلاً لبخند نمی‌زد.

آرینا عقب رفت.

تصویر داخل آینه دستش را بالا آورد.

و روی شیشه نوشت:

"WELCOME BACK, ARINA."
«خوش برگشتی، آرینا.»

آرینا با وحشت به سایرس نگاه کرد.

اما این بار...

سایرس هم ترسیده بود.

و برای اولین بار، آرینا ترس واقعی را در چشم‌های او دید.

او فقط یک جمله گفت:

«ما خیلی دیر رسیدیم.»

و چراغ‌های اتاق یک‌باره خاموش شدند.

((پایان پارت هشتم))

پارت بعد داره میادددد
دیدگاه ها (۰)

پارت نهمپشت در، کسی منتظرم بودتاریکی همه‌جا را بلعید.آرینا د...

بچه ها من فردا نیستم میرم مسافرت شاید اونجا بتونم نت بگیرن ا...

پارت هفتمپشت در، کسی منتظرم بودآرینا حتی نفس هم نمی‌کشید.دو ...

سلام قربونتون بشم من چند روزی یا چند هفته ایی عافم معذرت🐱🐨🐰🐯...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط