{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Love in the Multiverse

Love in the Multiverse⏳️🪬
Part²



روز بعد، نورِ خورشیدِ ملایمِ صبحگاهی، از میانِ پرده‌ها به داخلِ اتاقِ ا/ت می‌تابید. هوا همچنان بویِ خنکِ شبنمِ صبحگاهی را می‌داد، اما اتفاقاتِ دیشب، آرامشِ معمولِ صبح را در هم ریخته بود. ا/ت، با چشمانی کمی خسته، از تخت پایین آمد. احساسِ غریبی داشت؛ انگار تمامِ حواسش تیزتر شده بود.

صدایِ نفس کشیدنِ همسایه‌ی طبقهٔ بالا، صدایِ ریزِ پرنده‌ای رویِ لبهٔ پنجره، حتی وزوزِ ضعیفِ لامپِ راهرو… همه را با وضوحِ بیشتری می‌شنید. انگار گوش‌هایش به فرکانس‌هایِ نامرئیِ شهر کوک شده بودند.

در آشپزخانه، وقتی داشت برایِ خودش قهوه دم می‌کرد، دوباره آن حسِ آشنا به سراغش آمد. حسِ خیره شدن. این بار، قوی‌تر از همیشه. انگار کسی از پشتِ تمامِ دیوارها و آدم‌ها، مستقیم به او نگاه می‌کرد.

برگشت. آشپزخانه خالی بود. فقط نورِ خورشید بود که رویِ کاشی‌هایِ سرد می‌رقصید. اما او قسم می‌خورد که احساس می‌کرد کسی در سایه‌ها ایستاده. کسی که هویتش نامعلوم بود، اما حضورش کاملاً محسوس.

«این دیگه واقعاً داره دیوونه‌م می‌کنه.» با خودش گفت و لیوانِ قهوه‌اش را برداشت.

بعد از خوردنِ صبحانه، تصمیم گرفت به دانشگاه برود. شاید محیطِ شلوغ و پر از آدم، این حسِ تحتِ نظر بودن را از بین ببرد. در اتوبوس، میانِ ازدحامِ جمعیت، باز هم آن حسِ کشنده برگشت. این بار، با جزئیاتِ بیشتری.

تصویری محو در ذهنش شکل گرفت: مردی با لباسِ تیره، در فاصله‌ی دور، ایستاده کنارِ یک کیوسکِ روزنامه‌فروشی. چهره‌اش هنوز نامعلوم بود، اما حسِ تمرکزِ شدیدش رویِ ا/ت، غیرقابلِ انکار بود.

ا/ت سریع نگاهش را به اطراف چرخاند. اطرافش پر بود از صورت‌هایِ معمولی، غرق در گوشی‌ها یا افکارِ خودشان. هیچ‌کس به او توجه نمی‌کرد. اما او می‌دانست که آن تصویر، صرفاً یک خیال نبود.

وقتی از اتوبوس پیاده شد و به سمتِ ورودیِ دانشگاه رفت، ناگهان پایش به چیزی گیر کرد و نزدیک بود بیفتد. به موقع خودش را حفظ کرد، اما کیفِ پولش از جیبش افتاد و رویِ زمین پخش شد.

درست در همان لحظه، صدایِ بوقِ ممتدِ یک خودرویِ سیاه و براق از پشتِ سرش، او را کلافه کرد. خودرو نزدیک شد، شیشه‌اش پایین آمد و چهره‌ای آشنا دیده نشد، بلکه فقط یک مردِ با لباسِ رسمی، که به نظر می‌رسید راننده باشد، با چهره‌ای بی‌حالت به او خیره شد. ماشین با سرعتِ زیاد، از کنارش رد شد و در دوردست ناپدید شد.

ا/ت با تعجب به رفتنِ ماشین نگاه کرد. چه ربطی داشت؟ چرا اینقدر سریع رفت؟

همان‌طور که داشت پول‌هایش را جمع می‌کرد، متوجهِ چیزی شد. رویِ زمین، کنارِ کیفِ پولش، یک کارتِ کوچکِ مشکی افتاده بود. کارتِ کوچکی که هیچ نوشته‌ای نداشت، جز یک علامتِ حک شده در وسطش: یک دایرهٔ کوچک که در مرکزِ آن، یک نقطه قرار داشت.

با کنجکاوی کارت را برداشت. جنسش شبیه به پلاستیکِ فشرده بود، اما حسِ عجیبی داشت. انگار گرما داشت.

یک‌باره، صدایِ نفسِ عمیقی را پشتِ سرش شنید. برگشت. هیچ‌کس نبود. فقط باد بود که برگ‌هایِ خشکِ پاییزی را رویِ زمین می‌رقصاند.

اما دیگر مطمئن بود. این اتفاقات، عادی نبودند. آن حسِ نگاه شدن، آن تصویرِ مبهمِ مرد، آن ماشینِ سیاه، و حالا این کارتِ عجیب… همه نشانه‌ای بودند. نشانه‌ای از اینکه چیزی در دنیایِ او در حالِ تغییر بود. و کسی، یا کسانی، از بیرون، این تغییرات را با دقت زیرِ نظر داشتند.

انگار داشت واردِ بازی‌ای می‌شد که قوانینش را نمی‌دانست، و مهره‌هایش را هم نمی‌شناخت.



----------------------------

ادامه دارد....
دیدگاه ها (۰)

Love in the Multiverse⏳️🪬Part³ا/ت کارتِ مشکی‌رنگ را در جیبِ ...

Love in the Multiverse⏳️🪬Part⁴ا/ت با قلبی که به شدت می‌تپید،...

Love in the Multiverse⏳️🪬Part¹☆زمزمه های آینده☆ساعت ۲:۳۷ بام...

**معرفی فیک جدید:**در دنیایی که سایه‌ها بلندتر از واقعیت هست...

چند پارتی نامجون درخواستی وقتی بین تو و داداشت فرق میذاشت pa...

چند پارتی نامجون درخواستی وقتی بین تو و داداشت فرق میذاشت pa...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط