{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Love in the Multiverse

Love in the Multiverse⏳️🪬
Part⁴



ا/ت با قلبی که به شدت می‌تپید، واردِ گالری شد. فضایِ داخلی، ساکت و مینیمال بود. نورپردازیِ هنرمندانه، تابلوهایِ نقاشی و مجسمه‌ها را در هاله‌ای از رمز و راز فرو برده بود. بویِ رنگِ روغن و بومِ تازه در هوا پیچیده بود.

به سمتِ دیواری رفت که نقاشیِ دیواریِ موردِ نظرش در آنجا قرار داشت. کارِ هنرمندی ناشناس بود، با نامِ مستعارِ "سایه". طرح، انتزاعی بود؛ خطوطِ شکسته، رنگ‌هایِ تیره که با ضرباتِ جسورانه‌ای از رنگ‌هایِ روشن در هم آمیخته بودند. درست همان‌طور که در ذهنش دیده بود.

حینِ تماشایِ نقاشی، حسِ "تحتِ نظر بودن" دوباره به سراغش آمد، اما این بار، فرق داشت. انگار که نگاه‌ها از درونِ خودِ اثر هنری نشأت می‌گرفتند. یا شاید… از پشتِ آن.

نزدیک‌تر شد. در گوشهٔ پایینِ سمتِ راستِ تابلو، جایی که رنگ‌ها تیره‌تر بودند، متوجهِ چیزِ کوچکی شد. انگار که هنرمند، امضایِ خود را در دلِ رنگ‌ها پنهان کرده بود. با دقتِ بیشتر، دید که آن امضا، شبیه به همان نمادِ رویِ کارتِ کوچکی بود که پیدا کرده بود: دایره‌ای با یک نقطه در مرکز.

همان‌طور که به امضا خیره شده بود، ناگهان تصویرِ مردی با لباسِ تیره در ذهنش جرقه زد. این بار، تصویر واضح‌تر بود. مرد، با موهایِ تیره‌اش که کمی ژولیده بود، و چشمانی نافذ که به نظر می‌رسید تمامِ رازهایِ جهان را در خود دارند. چهره‌اش هنوز کاملاً مشخص نبود، اما حسی از آشناییِ غریب به او دست داد.

صدایِ نفسِ عمیقی را پشتِ سرش شنید. این بار، مطمئن بود که فقط باد نیست. برگشت.

مردی جوان، با لباس‌هایِ تیره و شیک، ایستاده بود. همان مردی که تصویرش لحظاتی پیش در ذهنش نقش بسته بود. همان مردی که در ایستگاهِ اتوبوس و بعد در مقابلِ دانشگاه دیده بود (یا حداقل، تصور کرده بود که دیده).

مرد لبخندِ کمرنگی زد. لبخندی که به نظر می‌رسید همزمان غمگین و کنجکاو باشد.

«از دیدنِ این اثر لذت می‌برید؟» صدایش آرام و عمیق بود، با لهجه‌ای که ا/ت نمی‌توانست دقیقاً تشخیص دهد، اما آشنا به نظر می‌رسید.

ا/ت با تردید جواب داد: «بله… خیلی… تأثیرگذار بود.»

مرد نگاهش را به سمتِ نقاشیِ دیواری چرخاند و گفت: «"سایه" استعدادِ عجیبی در به تصویر کشیدنِ چیزهایی داره که دیده نمی‌شن. چیزهایی که فقط حس می‌شن.»

ا/ت با ناباوری به او نگاه کرد. آیا منظورِ او از "چیزهایی که دیده نمی‌شن"، همان حسِ تواناییِ دیدنِ آینده بود؟ یا حسِ تحتِ نظر بودن؟

مرد به ا/ت نگاه کرد، انگار که افکارش را می‌خواند. «گاهی اوقات، ما چیزهایی رو می‌بینیم یا حس می‌کنیم که بقیه نمی‌تونن. این می‌تونه هم یه موهبت باشه، هم یه نفرین.»

در همین لحظه، ا/ت حس کرد که مرد، ناخودآگاه دستش را به سمتِ جیبِ کتش برده. همان جیبی که کارتِ مشکی در آن بود. آیا او هم…؟

مرد ادامه داد: «بعضی وقت‌ها، این حس‌ها ما رو به سمتِ جاهایی می‌کشن که نباید بریم. یا به سمتِ کسایی که نباید ملاقات کنیم.» نگاهش برایِ لحظه‌ای رویِ صورتِ ا/ت ثابت ماند. «ولی خب، سرنوشت راهِ خودش رو پیدا می‌کنه.»

ا/ت احساس کرد که تمامِ بدنش از سرمایِ ناگهانیِ عجیبی یخ زده است. این مرد، چه کسی بود؟ چطور اینقدر دقیق دربارهٔ احساساتِ او صحبت می‌کرد؟ آیا او همان "سایه" بود؟ یا کسی که او را تحتِ نظر داشت؟

قبل از اینکه ا/ت بتواند حرفی بزند، مرد دوباره لبخندِ کمرنگی زد. «امیدوارم روزِ خوبی داشته باشید.» سپس، با قدم‌هایی که انگار رویِ هوا راه می‌رفت، از ا/ت دور شد و در میانِ جمعیتِ گالری ناپدید شد.

ا/ت همان‌جا ایستاد. تمامِ دنیا در ذهنش خلاصه شده بود به آن مرد، آن نقاشی، و آن کارتِ کوچکِ مرموز در جیبش. حسِ تحتِ نظر بودن، این بار با رنگ و بویی آشنا همراه بود. انگار که سایهٔ نامرئی، بالاخره چهره‌ای پیدا کرده بود. اما آیا این چهره، متعلق به دوست بود یا دشمن؟

----------------------------

ادامه دارد....
دیدگاه ها (۰)

Love in the Multiverse⏳️🪬Part⁵وقتی ا/ت از گالری بیرون آمد، ه...

Love in the Multiverse⏳️🪬Part⁶حالا که ا/ت با قطعیتِ بیشتری م...

Love in the Multiverse⏳️🪬Part³ا/ت کارتِ مشکی‌رنگ را در جیبِ ...

Love in the Multiverse⏳️🪬Part²روز بعد، نورِ خورشیدِ ملایمِ ص...

Love in the Multiverse⏳️🪬Part¹⁴روز بعد، آپارتمانِ ا/ت حال و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط