{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Love in the Multiverse

Love in the Multiverse⏳️🪬
Part³




ا/ت کارتِ مشکی‌رنگ را در جیبِ کتش فشرد. هنوز گرمایِ عجیبی داشت، انگار که انرژیِ نامرئی‌ای در آن حبس شده بود. احساس می‌کرد این کارت، کلیدی است به سویِ معمایی که زندگی‌اش را احاطه کرده بود. اما کدام معما؟ و چه کسی یا کسانی این کلید را به او داده بودند؟

در کلاس‌هایِ دانشگاه، ذهنش مدام درگیرِ اتفاقاتِ دو روزِ گذشته بود. هر بار که احساسِ سنگینِ نگاه شدن به او دست می‌داد، ناخودآگاه چشمانش به دنبالِ سایه‌ها می‌گشت. حتی حضورِ پر تعدادِ دانشجویان هم نمی‌توانست این حسِ اضطراب‌آور را از بین ببرد. انگار که در میانِ جمع، تنها و در معرضِ دید بود.

در طولِ ناهار، همان‌طور که داشت با عجله غذایش را می‌خورد، دوباره صدایِ آن انفجارِ ضعیف و دور را شنید. نه، دقیق‌تر بگویم، *حس* کرد. انگار موجِ انفجار، نه از بیرون، که از درونِ جمجمه‌اش عبور کرد. با این حس، تصویرِ محوِ مردی با لباسِ تیره در ذهنش جان گرفت. این بار، مرد ایستاده بود کنارِ یک نقاشیِ دیواریِ بزرگ، با طرحی انتزاعی و رنگ‌هایِ تند.

ا/ت ناگهان لقمه در گلویش گیر کرد. نگاهش را به اطراف چرخاند، به امیدِ یافتنِ سرنخی، هرچند کوچک. چشمش به تابلویِ اعلاناتِ دانشگاه افتاد. یکی از پوسترها، تصویری از یک نمایشگاهِ هنریِ جدید در یکی از گالری‌هایِ معروفِ سئول را تبلیغ می‌کرد. نقاشیِ دیواریِ داخلِ پوستر… دقیقاً همان بود که در ذهنش دیده بود!

قلبش شروع به تپیدن کرد. این دیگر تصادف نبود. این حسِ دیدنِ آینده، داشت به واقعیتِ ملموس‌تری تبدیل می‌شد. اما این اطلاعات به چه دردی می‌خورد؟ آیا راهی برایِ جلوگیری از اتفاقی بود که قرار بود بیفتد؟ یا فقط باعثِ افزایشِ اضطرابش می‌شد؟

کارتِ مشکی را از جیبش بیرون آورد و به آن خیره شد. نقطهٔ مرکزیِ دایره، انگار که با نوری ضعیف می‌درخشید. ناگهان، حس کرد که ارتعاشی خفیف از کارت به انگشتانش منتقل شد.

همان لحظه، مردی که در ایستگاهِ اتوبوس کنارِ کیوسکِ روزنامه‌فروشی دیده بود – یا حداقل، تصویری شبیه به او – از کنارِ میزش رد شد. این بار، بدونِ اینکه به او نگاه کند، انگار که حضوری نامرئی داشت. مرد، با قدم‌هایِ استوار و ظاهری عادی، به سمتِ خروجیِ ساختمان رفت.

ا/ت با تردید از جایش بلند شد و سعی کرد او را زیرِ نظر داشته باشد. مرد از ساختمان خارج شد و به سمتِ یکی از خیابان‌هایِ فرعی رفت. ا/ت لحظه‌ای مکث کرد. آیا باید دنبالش می‌رفت؟ آیا این همان کسی بود که او را تحتِ نظر داشت؟

در همان لحظه، دوباره حسِ "تحتِ نظر بودن" قوی‌تر شد. این بار، از جهتی دیگر. انگار که از دو سو، او را زیرِ نظر داشتند. مردی که در ایستگاهِ اتوبوس دیده بود، و حالا… یک حسِ دیگر، یک حضورِ نامرئیِ دیگر.

با احتیاط، تصمیم گرفت فعلاً دنبالِ آن مرد نرود. حسِ بدی داشت. انگار که در یک میدانِ دیدِ پیچیده گیر افتاده بود، و هر حرکتی می‌توانست او را در معرضِ دیدِ کسانی قرار دهد که هویتشان را نمی‌شناخت.

به سمتِ بیرونِ ساختمان رفت. هوایِ خنکِ عصرگاهی صورتش را نوازش داد. به سمتِ همان نقاشیِ دیواری که در ذهنش دیده بود، حرکت کرد. گالری، فقط چند خیابان آن‌طرف‌تر بود. شاید رفتن به آنجا، سرنخی به او می‌داد.

اما هر قدمی که برمی‌داشت، حسِ سنگینِ نگاه‌ها را بیشتر احساس می‌کرد. انگار که تمامِ شهر، چشمانی نامرئی داشت که او را دنبال می‌کرد. و او، ا/ت، داشت به آرامی در تار و پودِ این شبکهٔ نامرئی گرفتار می‌شد.

----------------------------


ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

Love in the Multiverse⏳️🪬Part⁴ا/ت با قلبی که به شدت می‌تپید،...

Love in the Multiverse⏳️🪬Part⁵وقتی ا/ت از گالری بیرون آمد، ه...

Love in the Multiverse⏳️🪬Part²روز بعد، نورِ خورشیدِ ملایمِ ص...

Love in the Multiverse⏳️🪬Part¹☆زمزمه های آینده☆ساعت ۲:۳۷ بام...

Love in the Multiverse⏳️🪬Part⁶حالا که ا/ت با قطعیتِ بیشتری م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط