از ماشین پیاده شدم و دنباله ی بلند لباسم و گرفتم و رفتم تو ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#ᎮᏗᏒᏖ_5. 🌻 📒 💛
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از ماشین پیاده شدم و دنباله ی بلند لباسم و گرفتم و رفتم تو هونه که دستم کشیده شد و بلافاصله لب.ام چفت ل.باش شد شک شده بودم و هیچ کاری نمیکردم که با گازی که از لب..م گرفت عقب رقتم
+چی..چ..چی کار میکنی ؟
*دارم آمادت میکنم وای یکم بعدتر
+چـی؟من..من ...من الان اماده ی این کار نیستم ...الان زوده سهند...هنوز از دوستیمون دوماه نگذشته....الان نه شاید تا ماه بع
د رو نگفتم که یه طرف صورتم سوخت با بهت برگشتم و بهش نگاه کردم که گفت
*یک مــاه؟لعنتی من الان تورو میخوام...بفهم اون یکماه دیگت بخوره تو سرت بیشر. ف..نکنه مشکلی چیزی داری؟پر..دتو کسه دیگه ای زده که واسه ی ترمی..م وقت میخوای؟یا میخوای با یکی دیگه فرار کنی؟
این جی میگفت؟شاید هول باشم ولی اصلا اینجور ادمی نیستم
+چی..چیمیگی؟
هنوز توی شوک اولیت سیلی بودم که یکی دیگه اونور صورتم خوابوند
بدو رفتم سمت یکی از اتاقا و خودمو پرت کردم توش درد و بستم و قفل کردم و همونجا پشت در نشستم که با صدای قدم های تندش و ضربه های مشتش به در پاشدم و با بهت به در نگاه کردم
این..این سهند من بود؟
سهندی که از گل نازک تر بهم نمیگفت الان داره بخواطر اینکه برای راب.طه اماده نیستم اینجوری منو میزنه؟
رفتم جلوی آینه که صداش اومد
* باز کن این درو لعنتی..میکشمت ...آویشن میـــــکشـــمت
داد میزد و من فقط گریه میکردم و موهامو باز میکردم و آرایشمو پاک میکردم
با خودم میگفتم حالا گه زنش شدم بهش بگم آماده نیستم درکم میکنه و بهم وقت ت میده موهامو باز میکنه و ب.وسه های کوچیکشو مهموم گرد.نم میکنه ولی خب .....
واقعا سهند اینقدر به راب.طه نیاز داره ؟
*آماده نیستم دیگه چه صیغه ای؟
هیچی نگفتم که داد زد"مــــیــــــکــــشمت"
بعدم صدای قدم هاش دور شد نفس راحتی کشیدم و لباس خواب گشاد سفیدمو تنم کردم از این برای سهند مشکشیو خریده بودم تا باهم ست باشیم تو خونه.نصف لباسامون ست بود سیاه و سفید حتی تم خونمونم سیاه و سفید بود ولی خب عمان از رویای دخترونم...گفتم درسته به اجبار زنش شدن ولی خب میتونم بهش حداقل وابسته شم
⛥ (\(\
(„• ֊ •„) ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
┗━━━━━━━━━┛
ش
#ᎮᏗᏒᏖ_5. 🌻 📒 💛
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از ماشین پیاده شدم و دنباله ی بلند لباسم و گرفتم و رفتم تو هونه که دستم کشیده شد و بلافاصله لب.ام چفت ل.باش شد شک شده بودم و هیچ کاری نمیکردم که با گازی که از لب..م گرفت عقب رقتم
+چی..چ..چی کار میکنی ؟
*دارم آمادت میکنم وای یکم بعدتر
+چـی؟من..من ...من الان اماده ی این کار نیستم ...الان زوده سهند...هنوز از دوستیمون دوماه نگذشته....الان نه شاید تا ماه بع
د رو نگفتم که یه طرف صورتم سوخت با بهت برگشتم و بهش نگاه کردم که گفت
*یک مــاه؟لعنتی من الان تورو میخوام...بفهم اون یکماه دیگت بخوره تو سرت بیشر. ف..نکنه مشکلی چیزی داری؟پر..دتو کسه دیگه ای زده که واسه ی ترمی..م وقت میخوای؟یا میخوای با یکی دیگه فرار کنی؟
این جی میگفت؟شاید هول باشم ولی اصلا اینجور ادمی نیستم
+چی..چیمیگی؟
هنوز توی شوک اولیت سیلی بودم که یکی دیگه اونور صورتم خوابوند
بدو رفتم سمت یکی از اتاقا و خودمو پرت کردم توش درد و بستم و قفل کردم و همونجا پشت در نشستم که با صدای قدم های تندش و ضربه های مشتش به در پاشدم و با بهت به در نگاه کردم
این..این سهند من بود؟
سهندی که از گل نازک تر بهم نمیگفت الان داره بخواطر اینکه برای راب.طه اماده نیستم اینجوری منو میزنه؟
رفتم جلوی آینه که صداش اومد
* باز کن این درو لعنتی..میکشمت ...آویشن میـــــکشـــمت
داد میزد و من فقط گریه میکردم و موهامو باز میکردم و آرایشمو پاک میکردم
با خودم میگفتم حالا گه زنش شدم بهش بگم آماده نیستم درکم میکنه و بهم وقت ت میده موهامو باز میکنه و ب.وسه های کوچیکشو مهموم گرد.نم میکنه ولی خب .....
واقعا سهند اینقدر به راب.طه نیاز داره ؟
*آماده نیستم دیگه چه صیغه ای؟
هیچی نگفتم که داد زد"مــــیــــــکــــشمت"
بعدم صدای قدم هاش دور شد نفس راحتی کشیدم و لباس خواب گشاد سفیدمو تنم کردم از این برای سهند مشکشیو خریده بودم تا باهم ست باشیم تو خونه.نصف لباسامون ست بود سیاه و سفید حتی تم خونمونم سیاه و سفید بود ولی خب عمان از رویای دخترونم...گفتم درسته به اجبار زنش شدن ولی خب میتونم بهش حداقل وابسته شم
⛥ (\(\
(„• ֊ •„) ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
┗━━━━━━━━━┛
ش
- ۲.۷k
- ۱۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط