به رقص و شادی دخترای مجرد فامیل خیره شدم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#ᎮᏗᏒᏖ_7. 🌻 📒 💛
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به رقص و شادی دخترای مجرد فامیل خیره شدم
مامان سهند قصد داست ابروم رو ببره دستمال خونی رو به یک یک زنای فامیل نشون داد
دیدم سهند داره با دختر عمش لاله حرف میزنه و میخنده
جو برام سنگین بود عصبی بلند شدم و راه افتادم سمت حیاط پشتی نیاز به هوای تازه داشتم
در رو که باز کردم بوی بهار به مشامم خورد و حالم یکم بهتر شد
رفتم کنار درخت زیتون و زیرش نشستم سرمو گذاشتم روی زانووهام و گریه ی بی صدا کردم که دستی رو شونم نشست وبوی عطری که تلخ و شیرین مردونه ای رو حس کردم خوشحال بودم سهند اومد پیشم سرمو بالا کردم که دیدم ساران داره با تعجب نگام میکنه
ـ آویشن خانم؟خوبین شما؟
ای لعنت به این زندگیه نکبتی
بینیمو بالا کشیدم و گفتم
+بله..ممنونم..چیزی شده؟
ـ ببخشید ولی دیدم با عصبانیت اومدین توی حیاط گفتم شاید اتفاقی افتاده..بخشید بازم
+نه نه ممنونم ..الان میام
تا بلند شدم پاهام شل شد و خواستم بیافتم که ساران دستشو انداخت پشت کمرم و نگهم داشت به چشاش زل زده بودم که برادرزاده ی سهند گفت
ـ واویلا ..خیانت؟
و بدو رفت سمت در تا به سهند بگه زودتر از من ساران خودشو جمع کرد و دستمو گرفت و گفت
ـ بفرمایید
کمک کرد برم تو خونه که دیدم همه بد نگاهم میکنن
ساران گفت
ـ اینجوری نگاش نکنین سهیل(برادرزاده ی سهند )توام میخوای خبر چینی کنی درست خبر چینی کن زنعموت حالش بد شد و داشت میافتاد
سهند که عین خیالش نبود گفت
*باشه باشه منم فکر بدی نکردم...ممنونم
ساران عصبی به سهند نگاه کرد و سهند خونسرد به ساران اینا چشونه؟
سهند بیخیال مشغول خرف زدن و لاس زدن با لاله شد که دیدم دستش رو دور سینه ی لاله حلقه کرد لاله هم بیشتر خودشو به سهند چسبود و عشوه ی بیشتری رفت
حالم بد شد و جلوی چشمای متعجب جمع زفتم تو توالت و از ته دلم اوق زدم تنها کسی که اومد ببینه من چمه آزاد بود تنها کسی که دوستم داشت
سارانم باهاش بود شونه هامو گرفتن و بردنم توی اتاق ساران رو به آزاد گفت
ـ مرسی دادش من برم دیگه کاری نداری؟
ـ نه کجا میری بابا؟ بمون دیگه
ـ برم کار دارم شرکت رو هواست
ـ باشه برو مرسی
⛥ (\(\
(„• ֊ •„) ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
┗━━━━━━━━━┛
#ᎮᏗᏒᏖ_7. 🌻 📒 💛
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به رقص و شادی دخترای مجرد فامیل خیره شدم
مامان سهند قصد داست ابروم رو ببره دستمال خونی رو به یک یک زنای فامیل نشون داد
دیدم سهند داره با دختر عمش لاله حرف میزنه و میخنده
جو برام سنگین بود عصبی بلند شدم و راه افتادم سمت حیاط پشتی نیاز به هوای تازه داشتم
در رو که باز کردم بوی بهار به مشامم خورد و حالم یکم بهتر شد
رفتم کنار درخت زیتون و زیرش نشستم سرمو گذاشتم روی زانووهام و گریه ی بی صدا کردم که دستی رو شونم نشست وبوی عطری که تلخ و شیرین مردونه ای رو حس کردم خوشحال بودم سهند اومد پیشم سرمو بالا کردم که دیدم ساران داره با تعجب نگام میکنه
ـ آویشن خانم؟خوبین شما؟
ای لعنت به این زندگیه نکبتی
بینیمو بالا کشیدم و گفتم
+بله..ممنونم..چیزی شده؟
ـ ببخشید ولی دیدم با عصبانیت اومدین توی حیاط گفتم شاید اتفاقی افتاده..بخشید بازم
+نه نه ممنونم ..الان میام
تا بلند شدم پاهام شل شد و خواستم بیافتم که ساران دستشو انداخت پشت کمرم و نگهم داشت به چشاش زل زده بودم که برادرزاده ی سهند گفت
ـ واویلا ..خیانت؟
و بدو رفت سمت در تا به سهند بگه زودتر از من ساران خودشو جمع کرد و دستمو گرفت و گفت
ـ بفرمایید
کمک کرد برم تو خونه که دیدم همه بد نگاهم میکنن
ساران گفت
ـ اینجوری نگاش نکنین سهیل(برادرزاده ی سهند )توام میخوای خبر چینی کنی درست خبر چینی کن زنعموت حالش بد شد و داشت میافتاد
سهند که عین خیالش نبود گفت
*باشه باشه منم فکر بدی نکردم...ممنونم
ساران عصبی به سهند نگاه کرد و سهند خونسرد به ساران اینا چشونه؟
سهند بیخیال مشغول خرف زدن و لاس زدن با لاله شد که دیدم دستش رو دور سینه ی لاله حلقه کرد لاله هم بیشتر خودشو به سهند چسبود و عشوه ی بیشتری رفت
حالم بد شد و جلوی چشمای متعجب جمع زفتم تو توالت و از ته دلم اوق زدم تنها کسی که اومد ببینه من چمه آزاد بود تنها کسی که دوستم داشت
سارانم باهاش بود شونه هامو گرفتن و بردنم توی اتاق ساران رو به آزاد گفت
ـ مرسی دادش من برم دیگه کاری نداری؟
ـ نه کجا میری بابا؟ بمون دیگه
ـ برم کار دارم شرکت رو هواست
ـ باشه برو مرسی
⛥ (\(\
(„• ֊ •„) ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
┗━━━━━━━━━┛
- ۲.۶k
- ۱۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط