پارت 2
پارت 2
چن تا خیابون دنبالم کردن اما وقتی دیدن نمیتونن به گرد پای ماشین خوشگلم برسن،بیخیال شدن و رفتن
با صدای زنگ موبایلم به خودم اومدم.وااااای خدا،مامانم بود.
_سلاااام مامان جونم،به خدا ده دقیقه دیگه میرسم،ترافیک بود
مامان_رها اگه ببینمت من میدونم و تو...زووود باش،الان هواپیمای مهرداد به زمین میشینه
_باشه مامانی،فعلا خدافظ
ماشینو یه کوچه بالاتر از فرودگاه پارک کردم چون وقت واسه پیدا کردن جا نبود.دزدگیر ماشینو زدم و خانومانه پیاده شدم.
بادستم موهای طلایی مو صاف کردمو به راه افتادم.
با بازکردن در فرودگاه،موج هوای سرد به صورتم خورد.با چشمام دنبال مامان اینا میگشتم.با دیدنشون که جلوی دیوار شیشه ای وایسادن،به جلو حرکت کردم.
با صدای دختر داییم که داشت منو صدا میزد،بقیه هم متوجه من شدن.انگار هنوز نهرداد نیومده بود.خیلی خوشحال بودم که دیر نکردم.
با تک تک فامیلامون احوال پرسی کردم تا رسیدم به مامان گلللللم:
با چهره ی شاد دستمو انداختم دور گردنش و زود لپشو بوسیدم
با چهره ای که سعی میکرد جدی جلوه بده گفت:چرا دیر اومدی،مگه نگفتم ساعت 10 اینجا باش؟
با لبایی که سعی میکردم از کش اومدنش جلوگیری کنم ، گفتم:هنوز که نیومده.شایدم این خواهر زاده گل و گلاب شما اومده و من نمیبینم؟؟؟؟
_مامان که نتونست جلو خودشو بگیره ، با خنده گفت:حالا منو دس میندازی وروجک!!!
_نه بانوی من،مگه کسی جرأت داره جلو همسرتون بگه بالا چشت ابروعه؟راستی مامان،با کجاست. ندیدمش....
_از شرکت زنگ زدن و کار مهمی داشتن که اونم مجبور شد بره، گفت واسه ناهار برمیگرده که باهم باشیم!
...
بچه ها ببخشید اگه یه وقت دیر دیر گذاشتم.تمام سعیم اینه که باب میلتون باشه
حتما داستانو دنبال کنید که رفته رفته جداب تر میشه!!!
چن تا خیابون دنبالم کردن اما وقتی دیدن نمیتونن به گرد پای ماشین خوشگلم برسن،بیخیال شدن و رفتن
با صدای زنگ موبایلم به خودم اومدم.وااااای خدا،مامانم بود.
_سلاااام مامان جونم،به خدا ده دقیقه دیگه میرسم،ترافیک بود
مامان_رها اگه ببینمت من میدونم و تو...زووود باش،الان هواپیمای مهرداد به زمین میشینه
_باشه مامانی،فعلا خدافظ
ماشینو یه کوچه بالاتر از فرودگاه پارک کردم چون وقت واسه پیدا کردن جا نبود.دزدگیر ماشینو زدم و خانومانه پیاده شدم.
بادستم موهای طلایی مو صاف کردمو به راه افتادم.
با بازکردن در فرودگاه،موج هوای سرد به صورتم خورد.با چشمام دنبال مامان اینا میگشتم.با دیدنشون که جلوی دیوار شیشه ای وایسادن،به جلو حرکت کردم.
با صدای دختر داییم که داشت منو صدا میزد،بقیه هم متوجه من شدن.انگار هنوز نهرداد نیومده بود.خیلی خوشحال بودم که دیر نکردم.
با تک تک فامیلامون احوال پرسی کردم تا رسیدم به مامان گلللللم:
با چهره ی شاد دستمو انداختم دور گردنش و زود لپشو بوسیدم
با چهره ای که سعی میکرد جدی جلوه بده گفت:چرا دیر اومدی،مگه نگفتم ساعت 10 اینجا باش؟
با لبایی که سعی میکردم از کش اومدنش جلوگیری کنم ، گفتم:هنوز که نیومده.شایدم این خواهر زاده گل و گلاب شما اومده و من نمیبینم؟؟؟؟
_مامان که نتونست جلو خودشو بگیره ، با خنده گفت:حالا منو دس میندازی وروجک!!!
_نه بانوی من،مگه کسی جرأت داره جلو همسرتون بگه بالا چشت ابروعه؟راستی مامان،با کجاست. ندیدمش....
_از شرکت زنگ زدن و کار مهمی داشتن که اونم مجبور شد بره، گفت واسه ناهار برمیگرده که باهم باشیم!
...
بچه ها ببخشید اگه یه وقت دیر دیر گذاشتم.تمام سعیم اینه که باب میلتون باشه
حتما داستانو دنبال کنید که رفته رفته جداب تر میشه!!!
- ۱.۷k
- ۰۱ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط