part45
چند روز بعد، روی تخت نشسته بودم و به حرفهای جونگکوک فکر میکردم. "تنها چیزی که برام مهمه، تویی." یعنی واقعاً اینطور بود؟ یا فقط یه بازی جدید بود که داشت باهام میکرد؟ باید اعتراف کنم عاشقش شدم
قبل از اینکه بتونم بیشتر فکر کنم، گوشیم ویبره خورد. با دیدن اسم میا یه حس عجیبی بهم دست داد. تماسو جواب دادم.
الو؟
وای ا/ت! تو کجایی؟ چرا از دیشب خبری ازت نیست؟ میدونی چقدر نگران شدم؟
خوبم، چیز خاصی نشده.
یعنی چی چیز خاصی نشده؟ تو با اون جونگکوک لعنتی زندگی میکنی! از وقتی که تو رو از بار برد، یه لحظه هم آرامش ندارم.
نفس عمیقی کشیدم. میا دوستم بود، اما بعضی وقتها زیادی حساس میشد.
میا، من...
قبل از اینکه حرفمو کامل کنم، در اتاق باز شد و جونگکوک وارد شد. اخمایی که توی صورتش بود، نشون میداد مکالمهی منو شنیده. گوشی رو از دستم گرفت و با لحنی سرد گفت:
_ نگران نباش، دوستت اینجاست و هیچ بلایی سرش نیومده.
بعد تماسو قطع کرد. با تعجب بهش نگاه کردم.
چرا این کارو کردی؟
_ نمیخوام کسی تو رو از من بگیره.
ویو جونگکوک
میا... اون دختر زیادی داره دور و بر ا/ت میپلکه. از همون اول هم میدونستم که از من خوشش نمیاد. اما اهمیتی نداره. اون هیچ کاری نمیتونه بکنه.
ا/ت اخماش تو هم بود. نمیخواستم ازم ناراحت بشه، اما بعضی چیزا رو نباید میفهمید. باید کنارم میموند. باید عاشقم میشد... قبل از اینکه بفهمه حقیقت چیه.
از افکارم بیرون اومدم وقتی صدای در اتاق اومد. با باز شدن در، تهیونگ، جیمین و نامجون وارد شدن.
تهیونگ با لحن شوخی گفت:
خوبه، زندهای؟ فکر کردیم لیا بلایی سرت آورده.
نامجون جدیتر بود.
جونگکوک، باید حرف بزنیم.
با بیحوصلگی گفتم:
_ در مورد چی؟
جیمین چشمکی زد و گفت:
دربارهی خانوم کوچولوی جدیدت.
به ا/ت نگاه کردم که رنگش پریده بود. وقتش بود که نشون بدم این بازی، تازه شروع شده.
قبل از اینکه بتونم بیشتر فکر کنم، گوشیم ویبره خورد. با دیدن اسم میا یه حس عجیبی بهم دست داد. تماسو جواب دادم.
الو؟
وای ا/ت! تو کجایی؟ چرا از دیشب خبری ازت نیست؟ میدونی چقدر نگران شدم؟
خوبم، چیز خاصی نشده.
یعنی چی چیز خاصی نشده؟ تو با اون جونگکوک لعنتی زندگی میکنی! از وقتی که تو رو از بار برد، یه لحظه هم آرامش ندارم.
نفس عمیقی کشیدم. میا دوستم بود، اما بعضی وقتها زیادی حساس میشد.
میا، من...
قبل از اینکه حرفمو کامل کنم، در اتاق باز شد و جونگکوک وارد شد. اخمایی که توی صورتش بود، نشون میداد مکالمهی منو شنیده. گوشی رو از دستم گرفت و با لحنی سرد گفت:
_ نگران نباش، دوستت اینجاست و هیچ بلایی سرش نیومده.
بعد تماسو قطع کرد. با تعجب بهش نگاه کردم.
چرا این کارو کردی؟
_ نمیخوام کسی تو رو از من بگیره.
ویو جونگکوک
میا... اون دختر زیادی داره دور و بر ا/ت میپلکه. از همون اول هم میدونستم که از من خوشش نمیاد. اما اهمیتی نداره. اون هیچ کاری نمیتونه بکنه.
ا/ت اخماش تو هم بود. نمیخواستم ازم ناراحت بشه، اما بعضی چیزا رو نباید میفهمید. باید کنارم میموند. باید عاشقم میشد... قبل از اینکه بفهمه حقیقت چیه.
از افکارم بیرون اومدم وقتی صدای در اتاق اومد. با باز شدن در، تهیونگ، جیمین و نامجون وارد شدن.
تهیونگ با لحن شوخی گفت:
خوبه، زندهای؟ فکر کردیم لیا بلایی سرت آورده.
نامجون جدیتر بود.
جونگکوک، باید حرف بزنیم.
با بیحوصلگی گفتم:
_ در مورد چی؟
جیمین چشمکی زد و گفت:
دربارهی خانوم کوچولوی جدیدت.
به ا/ت نگاه کردم که رنگش پریده بود. وقتش بود که نشون بدم این بازی، تازه شروع شده.
- ۴.۸k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط