{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق‌یهویی⁴³

عشق‌یهویی⁴³
ات ـ مزاحمِ وقت عزیزم نشو..بای
چانیول ـ برو..بای
ات‌ویو
هوففف مثلا میخاستم ریلکس کنماااا
بزار یکم ریلکس کنـ...
م/ات ـ دخترممممم یونگی اینا اومدنننن
ات ـ ب کیـ..چیزه خو چیکا کنم
ات توی ذهنش: خداروشکر تو اتاقم نشنیدن
یونگی‌ویو
رفتیم خونه‌ی ات اینا
حموم بود فک کنم
یونگی ـ پس تهیونگ کو؟
م/ات ـ اتاقه
یونگی ـ منم میرم..
م/ات ـ فقد رفتی سریع بیاین بیرون..ات جرتون میده
یونگی ـ مرسی..چشم حتما
رفتم توی اتاقِ ات
ات‌ویو
از حموم در اومدم
ات ـ تو اینجا چ گوهی میخوری؟*حرصی*
تهیونگ ـ هیچی..فقد رو تختت دراز کشیدم
یونگی ـ سلـ..
ات ـ گمشین..بیرون*عصبی*
یونگی ـ وا منکـ...
ات ـ گمشین بیرونننننننن*داد*
تهیونگ ـ یونگی فرار کننن
یونگی ـ جیغغغ الفرارررر
ات‌ویو
ریده سد تو اعصابِ نداشتممممم
عَه..گوه تو این زندگی!
*ویو موقع شام*
داشتم با دخترا درباره‌ی کنسرت حرف میزدیم ک ننم گف برم شام
ات ـ اوممدددددددممممم
م/ات ـ غذا یخ کرددددد تولههه مرررغ
ات ـ اومدمممممممم..مامان غذا کو؟
م/ات ـ برو باباتینارو صداکن الان حاظر میشه
ات ـ مامان..
م/ات ـ یامان..زود باش بینمممم
ــــ
حیمایت؟
از این به بعد کامنتارو میبندم
دیدگاه ها (۰)

#عشق_بعد_نفرتپارت 9یونگی: وا بچه ها شرفمون رفت خیر سرتون پسر...

╭─────────────── 🥺 ───────────────╮✦ پارت ۸۸| آخرین شب کنار ...

وقتی داداش ناتنیت بود. پارت اول.«ویو ات»سلام من اتم ۱۸ سالمه...

فیک تهیونگ

شب تولدم پارت 13جونگ کوک: روت حساسم پرنسسم نباید با اون لباس...

پارت۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط