همگی رفتن و سوار قطار شدن ولی رون و هری نهزمان دسترسی به
همگی رفتن و سوار قطار شدن ولی رون و هری نه.زمان دسترسی به سکو بسته شده بود و من نگران بودم که مگ گوناگال چه بلایی قراره سرشون بیاره.
توی قطار با مارگارت و الیزابت و یک سال اولی به نام ماریا نشسته بودیم،باهاش دوست شده بودیم و می گفتیم و می خندیدیم وقتی رسیدیم گفتن امشب و فردا هر کاری دوست دارید انجام بدید و یعنی شامل مخطلت کردن اتاق خواب ها هم میشد ولی با مارگارت و الیزابت برنامه گذاشتیم که فردا بریم هاگزمید
(اتفاقات امشب)
همه ی دختر ها تو خواب گاه های پسرا بودن و من و دراکو با ماریا داخل حال نشسته بودیم
ماریا:من میرم پیش پرفسور مک گوناگال
کاترین:باشه،مواظب خودت باش
و رفت حالا من موندم با یک ادم جذاب که داشت کتاب می خوند
دراکو:چیزی شده؟
کاترین:نه.
دراکو:به من دروغ نگو
کاترین:اگر بگم چی کار می کنی
که دراکو کتاب رو بست و کاترین رو روی مبل اداخت و روش خیمه زد
دریکو:اگر فقط ۱۲ سالمون نبود از لب می بوسیدمت،ولی حالا...
خم شد و گونت رو بوسید
دراکو:پس دیگه دروغ نگو.
کاترین نشست و با صورتی که با رنگ گوجه مو نمیزد کنار دریکو نشست
کاترین:باشه،نمی گم
دریکو:حالا شدی دختر خوب!
کاترین:چی میگی تو.
دریکو:تو دوسال دیگه ۱۴ سالت میشه و تو باید دوست دختر من بشی!
کاترین:چییییی؟احتمالا به خواطر بلوغِ ته
دریکو:هر جور می خواهی برداشت کن!
فرا با بچه ها رفتیم هاگزمید،
کاترین=اسلاید اول
الیزابت=اسلاید سوم
مارگارت=اسلاید دوم
لباس هامون سفید بود ولی دامن هامون سیاه
و رفتیم و کلی خرید کردیم،از لباس،کفش،کتاب و شکلات و.....
و برگشتیم من خیلی خسته بودم به خاطر اتفاق دیشب اصلا خوابم نبرد و همش به کاری که دریکو کرد فکر می کردم...
(نویسنده خوابش میاد میخواد بخوابه شب تون خوش مار کوچولو هام🐍)
توی قطار با مارگارت و الیزابت و یک سال اولی به نام ماریا نشسته بودیم،باهاش دوست شده بودیم و می گفتیم و می خندیدیم وقتی رسیدیم گفتن امشب و فردا هر کاری دوست دارید انجام بدید و یعنی شامل مخطلت کردن اتاق خواب ها هم میشد ولی با مارگارت و الیزابت برنامه گذاشتیم که فردا بریم هاگزمید
(اتفاقات امشب)
همه ی دختر ها تو خواب گاه های پسرا بودن و من و دراکو با ماریا داخل حال نشسته بودیم
ماریا:من میرم پیش پرفسور مک گوناگال
کاترین:باشه،مواظب خودت باش
و رفت حالا من موندم با یک ادم جذاب که داشت کتاب می خوند
دراکو:چیزی شده؟
کاترین:نه.
دراکو:به من دروغ نگو
کاترین:اگر بگم چی کار می کنی
که دراکو کتاب رو بست و کاترین رو روی مبل اداخت و روش خیمه زد
دریکو:اگر فقط ۱۲ سالمون نبود از لب می بوسیدمت،ولی حالا...
خم شد و گونت رو بوسید
دراکو:پس دیگه دروغ نگو.
کاترین نشست و با صورتی که با رنگ گوجه مو نمیزد کنار دریکو نشست
کاترین:باشه،نمی گم
دریکو:حالا شدی دختر خوب!
کاترین:چی میگی تو.
دریکو:تو دوسال دیگه ۱۴ سالت میشه و تو باید دوست دختر من بشی!
کاترین:چییییی؟احتمالا به خواطر بلوغِ ته
دریکو:هر جور می خواهی برداشت کن!
فرا با بچه ها رفتیم هاگزمید،
کاترین=اسلاید اول
الیزابت=اسلاید سوم
مارگارت=اسلاید دوم
لباس هامون سفید بود ولی دامن هامون سیاه
و رفتیم و کلی خرید کردیم،از لباس،کفش،کتاب و شکلات و.....
و برگشتیم من خیلی خسته بودم به خاطر اتفاق دیشب اصلا خوابم نبرد و همش به کاری که دریکو کرد فکر می کردم...
(نویسنده خوابش میاد میخواد بخوابه شب تون خوش مار کوچولو هام🐍)
- ۴۴۴
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط