من بی می ناب زیستن نتوانم

من بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده کشید بارتن نتوانم
من بنده آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم

می نوش که عمر جاودانی اینست
خود حاصلت از دور جوانی اینست
هنگام گل و باده و یاران سرمست
خوش باش دمی که زندگانی اینست

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معما نه تو خوانی ونه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

افسوس که بی فایده فرسوده شدیم
وز داس ِسپهر ِسرنگون سوده شدیم
دردا و ندامتا که تا چشم زدیم
نابوده به کام خویش نابوده شدیم

جامی است که عقل آفرین میزندش
صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش
این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف
می‌سازد و باز بر زمین میزندش
دیدگاه ها (۳)

قهــوه خوشمزه استخوشمزگی اش،به همان تلخ بودنش است ،وقتی میخو...

مولانا چه زیبا گفت :عزیزانم را ٬ نه در « قلبم » دوست میدارم ...

خسته ام......از وعده ی فصلهایی که گذشتبافتم رج به رج رویاهای...

نمی داند دل تنها میان جمع هم تنهاستمرا افکنده در تنگی که نام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط