چراما
#چرا_ما
16
صبح:(ساعت 6 و نیم)
کلارا:تهیونگی(آروم)
تهیونگ:(خواب)
کلارا:عشقم(آروم)
تهیونگ:(خواب)
کلارا:زندگیم
تهیونگ:(خواب)
کلارا:صبرم سر اومد(آروم)
تهیونگگگگگگگ(داد)
تهیونگ:یا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم(نفس نفس)
کلارا:نماز گذاری؟(خنده)
تهیونگ:چرا اونجوری بیدارم کردیییی
کلارا:سه بار با ناز صدات کردم عشقم تهیونگی زندگیم بیدار نشدی صبرم سر اومد خوب(😁)
تهیونگ:امروز برات یه خبر خوب داشتم...
کلارا:خوب؟بگو دیگه...
تهیونگ:ولی چون اینجوری بیدارم کردی نمیگم(پوزخند)
کلارا:هعی کرم درونت فعال شده هاااااا بگوووووووووو
تهیونگ:اوفففف باشه بابا...
راستش دلم میخواد بیای منشیم بشی...
کلارا:اممم نه
تهیونگ:خوب اوکی
کلارا:خوب بیا پایین صبحونه بخوریم...
تهیونگ:ساعت؟(ساعت و ندیده بود گوشیش رو برداشت و ساعت و دید)ساعت 6 و نیمه کهههههه(بالش و برمیداره و میکوبه رو صورتش)
کلارا:پاشو خوابالووووو(😂😊)
تهیونگ:ولم کنننن
کلارا:بلند نشو به کیفم اصلا(🔪)
تهیونگ:اوکی بلند شدم
کلارا:هاهاهاهاهاهاهاهاها(خنده شیطانی)
سر سفره صبحانه:
اریکا:برای امروز میخوام برم با دوستم بیرون گفتم بدونید(سرد)
کلارا:هوی با جونگ کوک قهری با ما که قهر نیستی(جدی)
اریکا:چرا نه تنها با جونگ کوک بلکه با تو هم سر جنگ دارم...(اعصبانی)
کلارا:اون وقت چرا؟(پوزخند)
اریکا:چون اون دوست تو بود(اعصبانی)
کلارا:که دوست من بود(پوزخند)
من و اعصبانی نکن دهنت و ببند(جدی)
اریکا:نمیخوام ببندم کلا با تو مشکل دارم میدونی کیو دیدم کنارت بغل تو بغل کنار هم بودین؟(اعصبانی)
کلارا:برام مهم نیست کیو دیدی(جدی)
(پوزیشنی که اریکا هست:روی صندلی نشسته و به کلارا نگاه میکنه و دستشم روی میز گذاشته)
(پوزیشنی که کلارا هست:روی صندلی نشسته و به صبحانه اش نگاه میکنه و در حال تیکه تیکه کردن نون توی بشقابشه)
اریکا:تو با قاتل خواهر من دست داری صمیمی بودی باهاش(داد)
کلارا:قاتل؟کی و میگی ها(داد)
اریکا:چوی....لی چوی
کلارا:درست صحبت کن(جدی)
اریکا:الان داری از اون هرزه طرف داری میکنی؟(پوزخند از سر حرص)
کلارا:لی چوی خواهره منه(داد)
هایلی:(😳)
اریکا:چ...چی؟ن...نه ا...این و...اقعیت ن...نداره..(😳)
کلارا:چرا داره درسته اون خواهر خونی من نمیشه ولی ما از یه پدریم فهمیدی؟(اعصبانی)
دارم از اون که فکر من میکنی خواهرت و کشته دفاع نمیکنم دارم فقط میکنم اون این کار رو نمیکنه...
اریکا:اگه بکنه چی؟
چیکار میخوای بکنی؟
اگه همین بلا رو سر من یا هایلی بیاره چی؟
یا اگه بیاد و تهیونگ و ازت بگیره چی؟
هااااا(داد)
کلارا:هر چیزی یه اگه ای داره یه احتمال یه درصد ولی اگه اینکار و بکنه کاری میکنم مرغ های آسمون به حالش گریه کنن(جدی)
اریکا:که پس میتونه این کار ها رو بکنه نه؟
کلارا:دیگه ادامه نده...(جدی)
اریکا:بهم بگو چی تو اون کلت میگذره(جدی)
کلارا:هیچی فقط چیزی هست که بعدا سوپرایز تون میکنه....
راستی تهیونگ من میام منشیت میشم...
تهیونگ:اممم اوکی عشقم
کلارا:خوب من برم آماده شم بیام راستی اریکا بعد از اینکه با دوستت رفتی بیرون به من زنگ بزن...
اریکا:هوففف اوک(اعصبانی)(کلافه)
کوک:اریکا؟
اریکا:هوم؟
کوک:ببخشید
اریکا:چرا کل شب جلوی در اتاقم موندی؟
کوک:چون باور نمیکنی چون گوش نمیدی...
باور کن من کاری نکردم ما فقط قرار بود با هم درباره کار حرف بزنیم خودش گفت بیا بریم حیاط درباره کار حرف بزنیم بعد اومد درباره تو بد گفت میخواستم جوابش و بدم و....ولی اون اتفاق افتاد...(ناراحت)
اریکا:منشیت کیه؟
کوک:یه نفری بود که اخراج شد دنبال یکی میگردم چطور؟
اریکا:من میشم...
کوک:واق....(دست اشاره اریکا به صورت سکوت روی لباش اومد)
اریکا:هیسسسسس
من برم آماده شم...
کلارا:من امادم...
هایلی:آها راستش امروز یکی از شرکت های مدِ روز بهم زنگ زد و ازم در خواست داد که برم ومدلشون شم...
نظرت چیه جیمینا؟
جیمین:اومم فکر خوبیه تو هم مشغول یه کاری بشی...
هایلی:خوب اوکی پس من برم خبر بدم بهشون...
آها راستی خدافظ مراقب باشید...
جیمین:خدافظ عشقم
هایلی:(بوس هوایی به سمت جیمین)
کلارا:من حاضرم
تهیونگ:خوب بریم
کوک:بزار اریکا بیاد
ادامه دارد:-)🗿
16
صبح:(ساعت 6 و نیم)
کلارا:تهیونگی(آروم)
تهیونگ:(خواب)
کلارا:عشقم(آروم)
تهیونگ:(خواب)
کلارا:زندگیم
تهیونگ:(خواب)
کلارا:صبرم سر اومد(آروم)
تهیونگگگگگگگ(داد)
تهیونگ:یا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم(نفس نفس)
کلارا:نماز گذاری؟(خنده)
تهیونگ:چرا اونجوری بیدارم کردیییی
کلارا:سه بار با ناز صدات کردم عشقم تهیونگی زندگیم بیدار نشدی صبرم سر اومد خوب(😁)
تهیونگ:امروز برات یه خبر خوب داشتم...
کلارا:خوب؟بگو دیگه...
تهیونگ:ولی چون اینجوری بیدارم کردی نمیگم(پوزخند)
کلارا:هعی کرم درونت فعال شده هاااااا بگوووووووووو
تهیونگ:اوفففف باشه بابا...
راستش دلم میخواد بیای منشیم بشی...
کلارا:اممم نه
تهیونگ:خوب اوکی
کلارا:خوب بیا پایین صبحونه بخوریم...
تهیونگ:ساعت؟(ساعت و ندیده بود گوشیش رو برداشت و ساعت و دید)ساعت 6 و نیمه کهههههه(بالش و برمیداره و میکوبه رو صورتش)
کلارا:پاشو خوابالووووو(😂😊)
تهیونگ:ولم کنننن
کلارا:بلند نشو به کیفم اصلا(🔪)
تهیونگ:اوکی بلند شدم
کلارا:هاهاهاهاهاهاهاهاها(خنده شیطانی)
سر سفره صبحانه:
اریکا:برای امروز میخوام برم با دوستم بیرون گفتم بدونید(سرد)
کلارا:هوی با جونگ کوک قهری با ما که قهر نیستی(جدی)
اریکا:چرا نه تنها با جونگ کوک بلکه با تو هم سر جنگ دارم...(اعصبانی)
کلارا:اون وقت چرا؟(پوزخند)
اریکا:چون اون دوست تو بود(اعصبانی)
کلارا:که دوست من بود(پوزخند)
من و اعصبانی نکن دهنت و ببند(جدی)
اریکا:نمیخوام ببندم کلا با تو مشکل دارم میدونی کیو دیدم کنارت بغل تو بغل کنار هم بودین؟(اعصبانی)
کلارا:برام مهم نیست کیو دیدی(جدی)
(پوزیشنی که اریکا هست:روی صندلی نشسته و به کلارا نگاه میکنه و دستشم روی میز گذاشته)
(پوزیشنی که کلارا هست:روی صندلی نشسته و به صبحانه اش نگاه میکنه و در حال تیکه تیکه کردن نون توی بشقابشه)
اریکا:تو با قاتل خواهر من دست داری صمیمی بودی باهاش(داد)
کلارا:قاتل؟کی و میگی ها(داد)
اریکا:چوی....لی چوی
کلارا:درست صحبت کن(جدی)
اریکا:الان داری از اون هرزه طرف داری میکنی؟(پوزخند از سر حرص)
کلارا:لی چوی خواهره منه(داد)
هایلی:(😳)
اریکا:چ...چی؟ن...نه ا...این و...اقعیت ن...نداره..(😳)
کلارا:چرا داره درسته اون خواهر خونی من نمیشه ولی ما از یه پدریم فهمیدی؟(اعصبانی)
دارم از اون که فکر من میکنی خواهرت و کشته دفاع نمیکنم دارم فقط میکنم اون این کار رو نمیکنه...
اریکا:اگه بکنه چی؟
چیکار میخوای بکنی؟
اگه همین بلا رو سر من یا هایلی بیاره چی؟
یا اگه بیاد و تهیونگ و ازت بگیره چی؟
هااااا(داد)
کلارا:هر چیزی یه اگه ای داره یه احتمال یه درصد ولی اگه اینکار و بکنه کاری میکنم مرغ های آسمون به حالش گریه کنن(جدی)
اریکا:که پس میتونه این کار ها رو بکنه نه؟
کلارا:دیگه ادامه نده...(جدی)
اریکا:بهم بگو چی تو اون کلت میگذره(جدی)
کلارا:هیچی فقط چیزی هست که بعدا سوپرایز تون میکنه....
راستی تهیونگ من میام منشیت میشم...
تهیونگ:اممم اوکی عشقم
کلارا:خوب من برم آماده شم بیام راستی اریکا بعد از اینکه با دوستت رفتی بیرون به من زنگ بزن...
اریکا:هوففف اوک(اعصبانی)(کلافه)
کوک:اریکا؟
اریکا:هوم؟
کوک:ببخشید
اریکا:چرا کل شب جلوی در اتاقم موندی؟
کوک:چون باور نمیکنی چون گوش نمیدی...
باور کن من کاری نکردم ما فقط قرار بود با هم درباره کار حرف بزنیم خودش گفت بیا بریم حیاط درباره کار حرف بزنیم بعد اومد درباره تو بد گفت میخواستم جوابش و بدم و....ولی اون اتفاق افتاد...(ناراحت)
اریکا:منشیت کیه؟
کوک:یه نفری بود که اخراج شد دنبال یکی میگردم چطور؟
اریکا:من میشم...
کوک:واق....(دست اشاره اریکا به صورت سکوت روی لباش اومد)
اریکا:هیسسسسس
من برم آماده شم...
کلارا:من امادم...
هایلی:آها راستش امروز یکی از شرکت های مدِ روز بهم زنگ زد و ازم در خواست داد که برم ومدلشون شم...
نظرت چیه جیمینا؟
جیمین:اومم فکر خوبیه تو هم مشغول یه کاری بشی...
هایلی:خوب اوکی پس من برم خبر بدم بهشون...
آها راستی خدافظ مراقب باشید...
جیمین:خدافظ عشقم
هایلی:(بوس هوایی به سمت جیمین)
کلارا:من حاضرم
تهیونگ:خوب بریم
کوک:بزار اریکا بیاد
ادامه دارد:-)🗿
- ۲۷
- ۱۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط