آن که گیسوی پریشان تو را بست به هم

آن که گیسـوی پریشـان تو را بست به هم
من و دل را ز غم و هجر تو پیوست به هم

در شگفتم که چسـان طرهٔ موی تو و هجـر
داده اند از پی قـتل چو منی دست به هم

جمع اضداد محال است ولی در عجبم
که چه کس هجر تو را با دل من بست به هم

دل و هجران تو چون جام شرابی است زلال
که بدادند دو دلداده ســر مست به هم

کامرانی همه در عشـرت پنــهانی نیست
گاه در هجر و دلی هست که بسته است به هم

شیشه عمر من دلشـده را هـجر شکست
یافت هم می نشد آن کس که زُنَد بست به هم

همّت خویـش بنازم که زدم بست مدام
شیـشه عمر که از هـجر تو بشـکست به هم

دوش تا وقت سحر مرغ بیـاسود و شهاب
مژه اش از غـم و هجران تو ننشست به هم
دیدگاه ها (۲)

بد نیست که از ما خبری داشته باشیاز کوچه ی ما هم گذری داشته ب...

دلا امشب هوای شب نشینی با قلم دارم هوای جرعه ای از شعرهای تا...

لحظه دیدار نزدیک استباز من دیوانه ام، مستمباز می لرزد، دلم، ...

تو همانی که به قصرِ دل ِمن سلطانی تا ابد حک شده بر لوحِ دل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط