تو همانی که به قصر دل من سلطانی

تو همانی که به قصرِ دل ِمن سلطانی
تا ابد حک شده بر لوحِ دلم میمانی


شاعرم حرف دلم را تو بدانی بد نیست
درد این فاصله من دانم و تو میدانی


عاشق چشم تو من تا به ابد می مانم
خون شدی در رگ من همیشه در جریانی


من همانم که به غیر از توبه کس دل ندهم
آسمانی و زلال و قطره ی بارانی


عاجزم تا به چه تشبیه کنم روی تو را
تو که از خوبترین ، خوبترینی ، آنی


کاش یکبار بگویی و همینم کافیست
مو به مو از ته دل شعر مرا میخوانی


از تو و عشق تو گفته است اگرسنگ صبور
خاطرت خواهم و بر روح و تن ِمن جانی
دیدگاه ها (۳)

لحظه دیدار نزدیک استباز من دیوانه ام، مستمباز می لرزد، دلم، ...

آن که گیسـوی پریشـان تو را بست به هممن و دل را ز غم و هجر تو...

با عشوه نگاهی به نگاهم کن و برگردآشفته ازآن چشم سیاهم کن و ب...

میشود آیا شبی مهتاب شام من شویلحظه زیبای وصل اختتام من شوی....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط