{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

---

---

میتسوری این بار دقیقاً سر ساعت به خانه رسید؛ نه دیرتر، نه با عجله، نه با آن حالتی که آدم را مجبور کند هزار بار از خانواده‌اش عذرخواهی کند. انگار کل جهان، فقط برای همین لحظه، کمی مهربان‌تر شده بود.

وقتی در را باز کرد و وارد شد، اولین چیزی که شنید، صدای خانواده‌اش بود.

پدرش با تعجب گفت:
«چه عجب، شما زود اومدی؟»

میتسوری، با همان لبخند نرم و شیرین همیشگی، کفش‌هایش را مرتب گذاشت و آرام جواب داد:
«آره... یه کم زودتر برگشتم.»

خواهرش که معمولاً کم‌حرف بود، این‌بار با صدایی آرام و لطیف گفت:
«خوش برگشتی، خواهر.»

میتسوری لحظه‌ای مکث کرد. این جمله برایش از هر چیزی گرم‌تر بود. لبخندش پررنگ‌تر شد و جواب داد:
«ممنونم.»

بعد کمی سرش را کج کرد و خیلی طبیعی، انگار مهم‌ترین خبر دنیا را می‌گوید، ادامه داد:
«من اصلاً گشنت نیست مامان، می‌خوان فقط برم و بخوابم همین.»

مادرش یک‌دفعه با تعجب برگشت و نگاهش کرد:
«چه عجب؟ ببینم تو خوبی؟ اولین باره که می‌گی گشنت نیست.»

میتسوری در دلش گفت:
*چون اوبانای‌سان تو راه کلی چیز میز خرید و خوردمممم...*

اما فقط لبخند زد و با صدای معمولی‌تری گفت:
«گشتم نیست دیگه... بگذریم. شب بخیر.»

بعد، بدون اینکه چیزی اضافه کند، رفت توی رخت‌خوابش.

---

روی تخت که دراز کشید، سقف را نگاه کرد و در همان سکوت نرم شب، ذهنش شروع کرد به چرخیدن دور یک اسم.

**اوبانای.**

فکر کرد چرا آرورا امروز هاشیراها را نبرد پیش خودش، اما بعد شانه بالا انداخت و توی دلش گفت:
*ول کن بابا... خودش صلاح ندانسته دیگه.*

اما بعد، فکرش دوباره برگشت سمت اوبانای.

لبخند زد، چشم‌هایش را نیمه‌بست و با خودش زمزمه کرد:
«اوبانای‌سان محشرهههه...»

بعد آه کشید:
«ای‌کاش می‌شد دوباره ببینمش... هنوز یه ساعت نگذشته ولی دلم براش تنگ شده واییییی...»

سکوت اتاق، برای چند لحظه، فقط صدای تندتر شدن نفس‌های خودش را داشت. میتسوری انگار تازه فهمیده بود که این دلتنگی، از چیزی معمولی‌تر نیست.

با خودش گفت:
«الان که فکر می‌کنم... بیشتر از چیزی که فکر می‌کنم دوستش دارمممم...»

بعد صورتش کمی داغ شد و با خجالت دستش را روی گونه‌اش گذاشت:
«کاش می‌شد دوباره بغلش کنم...»

لحظه‌ای مکث کرد و بعد، با صدایی که تقریباً از خجالت می‌لرزید، زیر لب گفت:
«یا... یا شاید... باهاش... لب بگیرم...»

تا این را گفت، یک‌دفعه لپ‌هایش سرخ شدند، انگار همان حرف، خودش تبدیل شده بود به یک شعله‌ی کوچک روی صورتش.

میتسوری با وحشتِ شیرینِ عاشقانه‌ای که فقط خودش می‌توانست داشته باشد، دستش را روی صورتش گذاشت و گفت:
«یعنی می‌شهههه؟ وای حداااا... ای‌کاش زودتر اون روز فرا برسهههه...»

و همان‌طور که قلبش از شوق و خیال تند می‌زد، خوابش برد.

---

### خواب میتسوری

در خواب، همه‌چیز روشن‌تر، لطیف‌تر و کمی جادویی‌تر از دنیای واقعی بود. آسمان رنگ صورتیِ کم‌رنگی داشت، مثل غروبِ ابدی. نسیمی ملایم از میان شاخه‌های شکوفه‌دار رد می‌شد و گلبرگ‌ها را مثل برفِ بهاری روی زمین می‌پاشید.

میتسوری خودش را در خانه دید، اما نه خانه‌ی معمولی؛ انگار همه‌چیز کمی درخشان‌تر و گرم‌تر بود، و هوا بوی عطر گل‌های تازه می‌داد.

او روبه‌روی پدر و مادرش ایستاده بود. دست‌هایش را جلوی سینه‌اش گرفته بود و صورتش از خجالت، ولی با امید، کمی گل انداخته بود.

با صدایی که اول لرزان بود اما بعد محکم‌تر شد، گفت:
«بابا... مامان... من باید یه چیزی رو بهتون بگم.»

مادرش با نگرانی جلو آمد:
«چی شده عزیزم؟»

میتسوری نفس عمیقی کشید.
«من... من فقط یه دختر معمولی نیستم.»

پدرش نگاه جدی‌تری پیدا کرد، اما چیزی نگفت.

میتسوری ادامه داد:
«من... تناسخ پیدا کردم. من از یه زندگی دیگه اومدم. از یه زمان دیگه...»

هوا برای یک لحظه ساکت شد.
گلبرگ‌ها در میانه‌ی مسیرشان معلق ماندند.
حتی صدای پرنده‌ها هم انگار آرام‌تر شد.

مادرش آرام دست روی دهانش گذاشت:
«یعنی... تو...»

میتسوری با چشمانی که حالا برق می‌زدند، گفت:
«آره... و اون کسی که توی اون زندگی کنارم بود... اوبانای‌سان بود.»

در همان لحظه، گویی اسم اوبانای در هوا پخش شد و خودش را به این خواب کشاند.

پرده‌ای از نور کنار رفت و اوبانای در همان باغ ظاهر شد. لباسش رسمی و زیبا بود، اما نگاهش همان نگاه آشنا و آرامِ همیشگی بود. میتسوری با دیدنش انگار تمام وجودش از شادی روشن شد.

دویدن او تا سمت اوبانای، شبیه پرواز بود.

وقتی به او رسید، اوبانای بی‌آنکه چیزی بگوید، فقط دستش را باز کرد و میتسوری خودش را در آغوش او انداخت.

مادر و پدر میتسوری با نگاه‌هایی عجیب ولی مهربان، فقط از دور نگاه می‌کردند. انگار در خواب، همه‌چیز ممکن بود و هیچ‌کس قرار نبود جلوی عشق را بگیرد.


---
دیدگاه ها (۰)

میتسوری با چشم‌هایی که هنوز از شوکِ آن کابوسِ سنگین می‌سوخت،...

خانم معلم در مکثی طولانی فرو رفت. انگار تمام دنیای منطقی و ع...

اوبانای خیلی جدی پاسخ داد:«قول می‌دم.»---کمی بعد، تصمیم گرفت...

سناریو عشق بی پایان

سناریو عشق بی پایان میشه قبلش لایک کنی ستاره

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط