خانم معلم در مکثی طولانی فرو رفت. انگار تمام دنیای منطقی
خانم معلم در مکثی طولانی فرو رفت. انگار تمام دنیای منطقی و علمیاش در یک لحظه فرو ریخته بود. او بین آن دو نوجوانِ پیش رویش و آن سنگ قبر قدیمی، پیوندی حس میکرد که با هیچ فرمول یا منطقِ مدرسهای قابل توضیح نبود.
اشکهایش از شدت شوک و اندوه، آرامتر اما عمیقتر جاری شدند. او با صدایی که به سختی شنیده میشد، زمزمه کرد:
«پس... تمام اون داستانها... اون تمامِ اون رنجها... واقعاً حقیقت داشت؟ یعنی شما... شما از اون زمان تا حالا، توی این چرخه بودید؟»
او قدمی به سمت آنها برداشت، انگار میخواست مطمئن شود که این دو نفر واقعی هستند و نه یک رؤیایِ حاصل از غصه و دلتنگی. «این... این معجزهست... یا شاید هم یه جورِ تلخ، که اون دردها دوباره توی یه بدنِ جدید تکرار شدن...»
میتسوری که میدید هیجان و شوکِ معلم دارد از حد میگذرد، ناگهان لرزهای بر اندامش نشست. او به اوبانای نگاه کرد؛ نگاهی که در آن، ترس از آینده، پررنگتر از هر زمان دیگری بود. او میدانست که اگر این موضوع پخش شود، زندگیِ آرام و سادهای که در این عصرِ مدرن برای خودشان ساخته بودند، به پایان خواهد رسید.
میتسوری با صدایی که سعی میکرد بسیار ملایم و حتی کمی خواهشمندانه باشد، حرف معلم را قطع کرد:
«خانم معلم... لطفاً...»
او یک قدم جلو آمد و با چشمانی که هنوز از اشک خیس بود، مستأصل به او نگاه کرد:
«خواهش میکنم... این موضوع رو به هیچکس نگید. هیچکس... نه در مدرسه، نه در خانواده و نه حتی به نزدیکترین دوستهاتون.»
اوبانای که تا آن لحظه ساکت مانده بود، با لحنی که سرد، جدی و در عین حال بسیار متقاعدکننده بود، به صحبت ادامه داد تا وزنِ درخواستشان را سنگینتر کند:
«خانم معلم، ما به دنبال شهرت یا تایید نیستیم. ما فقط میخواستیم با اون گذشتهها صلح کنیم. اگر این حرف به گوش کسی برسه، زندگیِ ما دیگه امن نخواهد بود. دنیای امروز با دنیای گذشته خیلی فرق داره، و ما نمیخوایم دوباره درگیرِ چیزهایی بشیم که فقط درد و رنج به همراه دارن. لطفاً... اجازه بدید ما فقط دو تا دانشآموز معمولی باقی بمونیم.»
خانم معلم به چشمانِ اوبانای خیره شد. او قدرت و آن صلابتِ باستانی را در نگاهِ پسر میدید؛ همان نگاهی که در کتابهای تاریخی دربارهی جنگجویانی که از مرگ نمیترسیدند، توصیف شده بود. بعد نگاهش را به میتسوری برگرداند؛ دختری که تمامِ مهربانیِ جهان در لبخندش بود، اما حالا از ترسِ از دست دادنِ آرامش، میلرزید.
معلم آه عمیقی کشید. او متوجه شد که این راز، نه یک قدرت، بلکه یک مسئولیتِ سنگین است که این دو نفر به دوش میکشند.
او با صدایی لرزان اما آرام، قول داد:
«من... من میفهمم. من فقط از دیدنِ شما دو نفر، از اینکه میبینم اون عشقِ بزرگ هنوز زندهست، خوشحالم. قول میدم... این راز، فقط بین من و آسمون باقی بمونه. من نمیخوام آرامشِ شما رو به خطر بندازم. فقط... فقط قول بدید که در این زندگی، اینبار، حتماً خوشبخت بشید. اینبار، دیگه اجازه ندید اون سایهها شما رو بگیرن.»
میتسوری با شنیدن این کلمات، گویی باری از روی شانههایش برداشته شد. او با لبخندی که ترکیبی از تسکین و اشک بود، سرش را به نشانه تایید تکان داد.
اوبانای هم با یک حرکتِ کوتاه و محترمانه، سرش را به نشانه سپاسگزاری پایین آورد.
فضا از حالتِ تنشآلود به یک آرامشِ مقدس تغییر کرد. خانم معلم، با چشمانی که هنوز از اشکِ تأثر خیس بود، نگاهی به آنها انداخت و با لحنی که سعی میکرد دوباره به حالت معلمیاش برگردد، گفت:
«خب... بهتره دیگه برگردید خونه، قبل از اینکه کسی شک کنه چرا این موقع شب اینجا هستید. مراقب خودتون باشید... هر دوتاشون.»
میتسوری و اوبانای، در حالی که دستهای هم را محکم در هم گره کرده بودند، به سمت خروجی قبرستان حرکت کردند. هر دو میدانستند که از این لحظه به بعد، آنها نه تنها یک راز، بلکه یک پیمانِ مشترک دارند: **محافظت از این زندگیِ جدید و آرام.**
---
ببخشید این پارت زیاد طولانی نبود
اشکهایش از شدت شوک و اندوه، آرامتر اما عمیقتر جاری شدند. او با صدایی که به سختی شنیده میشد، زمزمه کرد:
«پس... تمام اون داستانها... اون تمامِ اون رنجها... واقعاً حقیقت داشت؟ یعنی شما... شما از اون زمان تا حالا، توی این چرخه بودید؟»
او قدمی به سمت آنها برداشت، انگار میخواست مطمئن شود که این دو نفر واقعی هستند و نه یک رؤیایِ حاصل از غصه و دلتنگی. «این... این معجزهست... یا شاید هم یه جورِ تلخ، که اون دردها دوباره توی یه بدنِ جدید تکرار شدن...»
میتسوری که میدید هیجان و شوکِ معلم دارد از حد میگذرد، ناگهان لرزهای بر اندامش نشست. او به اوبانای نگاه کرد؛ نگاهی که در آن، ترس از آینده، پررنگتر از هر زمان دیگری بود. او میدانست که اگر این موضوع پخش شود، زندگیِ آرام و سادهای که در این عصرِ مدرن برای خودشان ساخته بودند، به پایان خواهد رسید.
میتسوری با صدایی که سعی میکرد بسیار ملایم و حتی کمی خواهشمندانه باشد، حرف معلم را قطع کرد:
«خانم معلم... لطفاً...»
او یک قدم جلو آمد و با چشمانی که هنوز از اشک خیس بود، مستأصل به او نگاه کرد:
«خواهش میکنم... این موضوع رو به هیچکس نگید. هیچکس... نه در مدرسه، نه در خانواده و نه حتی به نزدیکترین دوستهاتون.»
اوبانای که تا آن لحظه ساکت مانده بود، با لحنی که سرد، جدی و در عین حال بسیار متقاعدکننده بود، به صحبت ادامه داد تا وزنِ درخواستشان را سنگینتر کند:
«خانم معلم، ما به دنبال شهرت یا تایید نیستیم. ما فقط میخواستیم با اون گذشتهها صلح کنیم. اگر این حرف به گوش کسی برسه، زندگیِ ما دیگه امن نخواهد بود. دنیای امروز با دنیای گذشته خیلی فرق داره، و ما نمیخوایم دوباره درگیرِ چیزهایی بشیم که فقط درد و رنج به همراه دارن. لطفاً... اجازه بدید ما فقط دو تا دانشآموز معمولی باقی بمونیم.»
خانم معلم به چشمانِ اوبانای خیره شد. او قدرت و آن صلابتِ باستانی را در نگاهِ پسر میدید؛ همان نگاهی که در کتابهای تاریخی دربارهی جنگجویانی که از مرگ نمیترسیدند، توصیف شده بود. بعد نگاهش را به میتسوری برگرداند؛ دختری که تمامِ مهربانیِ جهان در لبخندش بود، اما حالا از ترسِ از دست دادنِ آرامش، میلرزید.
معلم آه عمیقی کشید. او متوجه شد که این راز، نه یک قدرت، بلکه یک مسئولیتِ سنگین است که این دو نفر به دوش میکشند.
او با صدایی لرزان اما آرام، قول داد:
«من... من میفهمم. من فقط از دیدنِ شما دو نفر، از اینکه میبینم اون عشقِ بزرگ هنوز زندهست، خوشحالم. قول میدم... این راز، فقط بین من و آسمون باقی بمونه. من نمیخوام آرامشِ شما رو به خطر بندازم. فقط... فقط قول بدید که در این زندگی، اینبار، حتماً خوشبخت بشید. اینبار، دیگه اجازه ندید اون سایهها شما رو بگیرن.»
میتسوری با شنیدن این کلمات، گویی باری از روی شانههایش برداشته شد. او با لبخندی که ترکیبی از تسکین و اشک بود، سرش را به نشانه تایید تکان داد.
اوبانای هم با یک حرکتِ کوتاه و محترمانه، سرش را به نشانه سپاسگزاری پایین آورد.
فضا از حالتِ تنشآلود به یک آرامشِ مقدس تغییر کرد. خانم معلم، با چشمانی که هنوز از اشکِ تأثر خیس بود، نگاهی به آنها انداخت و با لحنی که سعی میکرد دوباره به حالت معلمیاش برگردد، گفت:
«خب... بهتره دیگه برگردید خونه، قبل از اینکه کسی شک کنه چرا این موقع شب اینجا هستید. مراقب خودتون باشید... هر دوتاشون.»
میتسوری و اوبانای، در حالی که دستهای هم را محکم در هم گره کرده بودند، به سمت خروجی قبرستان حرکت کردند. هر دو میدانستند که از این لحظه به بعد، آنها نه تنها یک راز، بلکه یک پیمانِ مشترک دارند: **محافظت از این زندگیِ جدید و آرام.**
---
ببخشید این پارت زیاد طولانی نبود
- ۳۸
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط