عشق یا نفرت
عشق یا نفرت؟
(تابع قوانین ویسگون«میکشمتون بهم نگفته بودید»)
P⁴²
*بارون شدت گرفت،از روی جونگکوک بلند شدم،کتم رو در اوردم گرفتم بالا سر هردومون،جونگکوک هم ی استین کاپشنش رو در اورد من دستم رو بردم توی اون استین،جونگکوک با اون یکی دستش اون طرف کت رو گرفته بود*
جونگکوک:بدو
*سریع دوییدم،جونگکوک رف سمت راننده در قفل بود،دنبال سوییچ میگشت،خندیدم*
جونگکوک:به چی میخندی؟؟؟
ا/ت:این ماشین منه،سوییچ دست منه(خنده)
جونگکوک:(خنده)
*سوییچ رو سمتش پرت کردم،ماشین رو باز کرد سریع نشستیم توی ماشین،خیلی سرد بود،بخاری رو روشن کردیم بعد خندیدیم*
جونگکوک:خب..الان کجا بریم؟
ا/ت:فکر کنم الان غذا نداشته باشیم..بریم ی چیزی بخوریم..
جونگکوک:همیشه گشنته ها..
ا/ت:بله بله..
جونگکوک:داره به غذا حسودیم میشه..
ا/ت:بایدم حسودیت بشه..غذا عشق اول و اخر منه
جونگکوک:شاید باید بهت غذا بدم(لبش رو گاز میگیره)
ا/ت:هوشششش..چخههههه
جونگکوک:چیز برگر منظورمه(خنده)
ا/ت:(خنده)
*به سمت فست فودی رفتیم،جونگکوک پیاده شد،رفت دو تا کوکا با ی پیتزا مرغ و سیب زمینی با ی ساندویچ چیز برگر که گفته بود از وسط نصف کنند خرید،برگشت توی ماشین*
جونگکوک:بفرماییید
ا/ت:یامیییی(غذا ها رو میگیرم)
جونگکوک:خب..اولین دیت قراره چطوری باشه خانم محترم؟
اا/ت:اولین دیت روزی اتفاق میوفته که شوما با خانم لارا کات کنی
جونگکوک:اوم..فردا میرم شرکت..باهاش کات میکنم..
ا/ت:فعلا بیا درموردش فکر نکنیم،بیا غذامون رو تا داغه بخوریم
جونگکوک:اوم..
*شروع کردیم به خوردن غذا،بعد از خوردن غذا جونگکوک دوباره رانندگی کرد رفتیم خونه،وقتی رسیدیم کل خانواده توی حیاط نشسته بودن،انگار نگران بودم،وقتی پیاده شدیم زن عموم دویید سمت جونگکوک بغلش کرد،مامانم اومد سمتم*
م.ا/ت:کجا بودید(عصبی)
ا/ت:گشنمون شد رفتیم غذا خوردیم
م.جونگکوک:باید خبر میدادی(عصبی)
پدربزرگ:بسه..الان خونن..بعدشم..بچه نیستن که دیگه..زود باشید برید داخل..هوا سرده..
*همه رفتیم داخل،وارد اتاقم شدم،لباس راحتی پوشیدم و موهام رو خشک کردم*
ادامه دارد...
(تابع قوانین ویسگون«میکشمتون بهم نگفته بودید»)
P⁴²
*بارون شدت گرفت،از روی جونگکوک بلند شدم،کتم رو در اوردم گرفتم بالا سر هردومون،جونگکوک هم ی استین کاپشنش رو در اورد من دستم رو بردم توی اون استین،جونگکوک با اون یکی دستش اون طرف کت رو گرفته بود*
جونگکوک:بدو
*سریع دوییدم،جونگکوک رف سمت راننده در قفل بود،دنبال سوییچ میگشت،خندیدم*
جونگکوک:به چی میخندی؟؟؟
ا/ت:این ماشین منه،سوییچ دست منه(خنده)
جونگکوک:(خنده)
*سوییچ رو سمتش پرت کردم،ماشین رو باز کرد سریع نشستیم توی ماشین،خیلی سرد بود،بخاری رو روشن کردیم بعد خندیدیم*
جونگکوک:خب..الان کجا بریم؟
ا/ت:فکر کنم الان غذا نداشته باشیم..بریم ی چیزی بخوریم..
جونگکوک:همیشه گشنته ها..
ا/ت:بله بله..
جونگکوک:داره به غذا حسودیم میشه..
ا/ت:بایدم حسودیت بشه..غذا عشق اول و اخر منه
جونگکوک:شاید باید بهت غذا بدم(لبش رو گاز میگیره)
ا/ت:هوشششش..چخههههه
جونگکوک:چیز برگر منظورمه(خنده)
ا/ت:(خنده)
*به سمت فست فودی رفتیم،جونگکوک پیاده شد،رفت دو تا کوکا با ی پیتزا مرغ و سیب زمینی با ی ساندویچ چیز برگر که گفته بود از وسط نصف کنند خرید،برگشت توی ماشین*
جونگکوک:بفرماییید
ا/ت:یامیییی(غذا ها رو میگیرم)
جونگکوک:خب..اولین دیت قراره چطوری باشه خانم محترم؟
اا/ت:اولین دیت روزی اتفاق میوفته که شوما با خانم لارا کات کنی
جونگکوک:اوم..فردا میرم شرکت..باهاش کات میکنم..
ا/ت:فعلا بیا درموردش فکر نکنیم،بیا غذامون رو تا داغه بخوریم
جونگکوک:اوم..
*شروع کردیم به خوردن غذا،بعد از خوردن غذا جونگکوک دوباره رانندگی کرد رفتیم خونه،وقتی رسیدیم کل خانواده توی حیاط نشسته بودن،انگار نگران بودم،وقتی پیاده شدیم زن عموم دویید سمت جونگکوک بغلش کرد،مامانم اومد سمتم*
م.ا/ت:کجا بودید(عصبی)
ا/ت:گشنمون شد رفتیم غذا خوردیم
م.جونگکوک:باید خبر میدادی(عصبی)
پدربزرگ:بسه..الان خونن..بعدشم..بچه نیستن که دیگه..زود باشید برید داخل..هوا سرده..
*همه رفتیم داخل،وارد اتاقم شدم،لباس راحتی پوشیدم و موهام رو خشک کردم*
ادامه دارد...
- ۱۰.۸k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط