عشق یا نفرت
عشق یا نفرت؟
(تابع قوانین ویسگون)
P⁴³
(کره=ساعت 9:23 AM)
جونگکوک:
لارا:جونگکوک..خواهش میکنم(گریه)
جونگکوک:لارا..نمیخوامت(داد)
لارا:چـ..چرا؟بخاطر اون جـ/ـده؟
جونگکوک:خفه شو(یک سیلی محکم بهش زدم)
لارا:اره..بخاطر اون هر/هست..(خنده)
جونگکوک:برو بیرون(فریاد)
☆لارا از روی زمین بلند شد،رفت بیرون،به سرعت رفت سمت دفتر ا/ت،الان وقت استراحت الا بود،پس بدون اجازه رفت توی دفترش☆
ا/ت:
لارا:سلام..
ا/ت:سلام(لبخند)
لارا:خواستم بگم دارم میرم از شرکت..
ا/ت:برای چی؟!
لارا:بخاطر ی جـ/ـده..
ا/ت:(از صندلی بلند شدم)چی میگی برای خودت؟
لارا:خوب میدونی چی میگم..
ا/ت:میخوای حرف بزنیم؟
لارا:نه
☆لارا موهای ا/ت رو کشید،ا/ت هم از درد موهای لارا رو گرفت،لارا با پا به زانو ا/ت زد که ا/ت خورد زمین،لارا چند تا لگد به لگن ا/ت زد و وقتی میخواست بره دید جونگکوک وایساده،لارا اب دهنش رو قورت داد،جونگکوک با بطری ویسکی روی میز ا/ت کوبید توی سر لارا،زمین پر از خون شد،جونگکوک فورا رفت سمت ا/ت☆
جونگکوک:خوبی؟
ا/ت:تـ..تو چیکار کردی؟(ترس)
جونگکوک:مجبور بودم..
ا/ت:باید زنگ بزنیم اورژانس..
جونگکوک:نه..اگر اینکار رو کنیم بهوش بیاد لومون میده..
ا/ت:انقد جون ی ادم برات بی ارزشه؟
جونگکوک:چی؟
ا/ت:(جونگکوک رو هل میدم و بلند میشم)
جونگکوک:ا/ت..
ا/ت:باهام حرف نزن..اگر میدونستم امکان داره یکی رو بکشی اون روز میومدم بیمارستان 100 تا چاقو بهت میزدم تا از کما بیرون نیای..(عصبی)
جونگکوک:حرف اخرته؟(عصبی)
ا/ت:اره..(عصبی)
*جونگکوک از اتاق بیرون میره،سریع تلفن رو برداشتم و زنگ زدم به اورژانس،انها سریع خودشون رو رسوندند،لارا رو بردن و پلیس هایی که اومده بودن هم من رو بردن*
ادامه دارد...
(تابع قوانین ویسگون)
P⁴³
(کره=ساعت 9:23 AM)
جونگکوک:
لارا:جونگکوک..خواهش میکنم(گریه)
جونگکوک:لارا..نمیخوامت(داد)
لارا:چـ..چرا؟بخاطر اون جـ/ـده؟
جونگکوک:خفه شو(یک سیلی محکم بهش زدم)
لارا:اره..بخاطر اون هر/هست..(خنده)
جونگکوک:برو بیرون(فریاد)
☆لارا از روی زمین بلند شد،رفت بیرون،به سرعت رفت سمت دفتر ا/ت،الان وقت استراحت الا بود،پس بدون اجازه رفت توی دفترش☆
ا/ت:
لارا:سلام..
ا/ت:سلام(لبخند)
لارا:خواستم بگم دارم میرم از شرکت..
ا/ت:برای چی؟!
لارا:بخاطر ی جـ/ـده..
ا/ت:(از صندلی بلند شدم)چی میگی برای خودت؟
لارا:خوب میدونی چی میگم..
ا/ت:میخوای حرف بزنیم؟
لارا:نه
☆لارا موهای ا/ت رو کشید،ا/ت هم از درد موهای لارا رو گرفت،لارا با پا به زانو ا/ت زد که ا/ت خورد زمین،لارا چند تا لگد به لگن ا/ت زد و وقتی میخواست بره دید جونگکوک وایساده،لارا اب دهنش رو قورت داد،جونگکوک با بطری ویسکی روی میز ا/ت کوبید توی سر لارا،زمین پر از خون شد،جونگکوک فورا رفت سمت ا/ت☆
جونگکوک:خوبی؟
ا/ت:تـ..تو چیکار کردی؟(ترس)
جونگکوک:مجبور بودم..
ا/ت:باید زنگ بزنیم اورژانس..
جونگکوک:نه..اگر اینکار رو کنیم بهوش بیاد لومون میده..
ا/ت:انقد جون ی ادم برات بی ارزشه؟
جونگکوک:چی؟
ا/ت:(جونگکوک رو هل میدم و بلند میشم)
جونگکوک:ا/ت..
ا/ت:باهام حرف نزن..اگر میدونستم امکان داره یکی رو بکشی اون روز میومدم بیمارستان 100 تا چاقو بهت میزدم تا از کما بیرون نیای..(عصبی)
جونگکوک:حرف اخرته؟(عصبی)
ا/ت:اره..(عصبی)
*جونگکوک از اتاق بیرون میره،سریع تلفن رو برداشتم و زنگ زدم به اورژانس،انها سریع خودشون رو رسوندند،لارا رو بردن و پلیس هایی که اومده بودن هم من رو بردن*
ادامه دارد...
- ۲۶.۱k
- ۱۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط