# GHOST HUNTING CLUB
# GHOST HUNTING CLUB
# باشگاه شکار ارواح
✦ پارت ۳۴ ✦
صدای شکستن شیشه در تمام اتاق پیچید.
بورا ناخودآگاه جیغ کوتاهی کشید و چند قدم عقب رفت.
جونگکوک بدون فکر دست بورا را گرفت و او را پشت سر خودش کشید.
جونگکوک : «همه عقب وایسین!»
چند تکه شیشه روی زمین افتاد، اما آن شخص پشت پنجره دیگر دیده نمیشد.
انگار هیچوقت آنجا نبوده است.
ــــــــــــــــــــ
جیمین با ترس به اطراف نگاه کرد.
جیمین : «من قسم میخورم همین الان یکی اونجا بود.»
یونگی : «دروغ نمیگی.»
جیمین : «بالاخره یه بار حرفمو باور کردی.»
یونگی : «چون خودمم دیدمش.»
فضا دوباره در سکوت فرو رفت.
ــــــــــــــــــــ
هان سوآ هنوز وسط اتاق ایستاده بود.
اما این بار به جای ترس...
در نگاهش خواهش دیده میشد.
بورا آرام جلو رفت.
بورا : «هان سوآ... اون آدم کی بود؟»
روح دختر فقط یک کلمه گفت.
هان سوآ : «دفتر...»
بعد آرام آرام محو شد.
ــــــــــــــــــــ
جونگکوک سریع دفتر اعترافات را دوباره باز کرد.
صفحهای که چند لحظه قبل خالی شده بود، دوباره نوشته داشت.
«اگر این نوشته را میخوانی، یعنی هان سوآ هنوز به شما اعتماد دارد.»
جونگکوک با دقت ادامه داد.
«کلید حقیقت داخل سالن قدیمی موسیقی پنهان شده است.»
ــــــــــــــــــــ
بورا با تعجب گفت:
بورا : «سالن موسیقی؟»
یونگی : «همون ساختمون متروکه پشت مدرسه.»
جیمین : «همونی که همه میگن شبها صدای پیانو ازش میاد؟»
یونگی : «آره.»
جیمین آه بلندی کشید.
جیمین : «چرا هیچوقت سر از کتابخونه درنمیاریم؟»
ــــــــــــــــــــ
وقتی از دفتر خارج شدند، باران شدیدی شروع شده بود.
چهار نفر زیر باران به سمت ساختمان قدیمی دویدند.
جونگکوک متوجه شد بورا چتر نیاورده است.
بدون اینکه چیزی بگوید، سوییشرتش را روی سر بورا گرفت.
بورا با تعجب نگاهش کرد.
بورا : «خودت خیس میشی.»
جونگکوک : «اشکالی نداره.»
بورا برای چند ثانیه فقط به او نگاه کرد.
قلبش بیدلیل تندتر از همیشه میزد.
ــــــــــــــــــــ
جیمین که از چند قدم عقبتر آنها را میدید، آرنجش را به یونگی زد.
جیمین : «دیدی؟»
یونگی : «آره.»
جیمین : «گفتم بالاخره عاشق میشه.»
یونگی لبخند محوی زد.
یونگی : «فقط خودش هنوز نفهمیده.»
ــــــــــــــــــــ
آنها وارد سالن موسیقی شدند.
همهجا تاریک و پوشیده از گرد و خاک بود.
یک پیانوی قدیمی وسط سالن قرار داشت.
ناگهان...
بدون اینکه کسی به آن دست بزند...
اولین نت پیانو نواخته شد.
همه سر جایشان خشکشان زد.
ــــــــــــــــــــ
بورا آرام گفت:
بورا : «اینجا... یکی هست.»
جونگکوک چراغ قوه را بالا آورد.
نور روی پیانو افتاد.
روی کلاویهها...
رد انگشتهای خونی دیده میشد.
اما هیچکس پشت پیانو ننشسته بود.
ــــــــــــــــــــ
همان لحظه، صدای دخترانهای در سالن پیچید.
«آهنگ آخر رو کامل کن...»
پیانو دوباره شروع به نواختن کرد.
اما این بار...
درِ سالن با صدای بلندی بسته شد.
چهار نفر داخل سالن قدیمی زندانی شده بودند.
# ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
# باشگاه شکار ارواح
✦ پارت ۳۴ ✦
صدای شکستن شیشه در تمام اتاق پیچید.
بورا ناخودآگاه جیغ کوتاهی کشید و چند قدم عقب رفت.
جونگکوک بدون فکر دست بورا را گرفت و او را پشت سر خودش کشید.
جونگکوک : «همه عقب وایسین!»
چند تکه شیشه روی زمین افتاد، اما آن شخص پشت پنجره دیگر دیده نمیشد.
انگار هیچوقت آنجا نبوده است.
ــــــــــــــــــــ
جیمین با ترس به اطراف نگاه کرد.
جیمین : «من قسم میخورم همین الان یکی اونجا بود.»
یونگی : «دروغ نمیگی.»
جیمین : «بالاخره یه بار حرفمو باور کردی.»
یونگی : «چون خودمم دیدمش.»
فضا دوباره در سکوت فرو رفت.
ــــــــــــــــــــ
هان سوآ هنوز وسط اتاق ایستاده بود.
اما این بار به جای ترس...
در نگاهش خواهش دیده میشد.
بورا آرام جلو رفت.
بورا : «هان سوآ... اون آدم کی بود؟»
روح دختر فقط یک کلمه گفت.
هان سوآ : «دفتر...»
بعد آرام آرام محو شد.
ــــــــــــــــــــ
جونگکوک سریع دفتر اعترافات را دوباره باز کرد.
صفحهای که چند لحظه قبل خالی شده بود، دوباره نوشته داشت.
«اگر این نوشته را میخوانی، یعنی هان سوآ هنوز به شما اعتماد دارد.»
جونگکوک با دقت ادامه داد.
«کلید حقیقت داخل سالن قدیمی موسیقی پنهان شده است.»
ــــــــــــــــــــ
بورا با تعجب گفت:
بورا : «سالن موسیقی؟»
یونگی : «همون ساختمون متروکه پشت مدرسه.»
جیمین : «همونی که همه میگن شبها صدای پیانو ازش میاد؟»
یونگی : «آره.»
جیمین آه بلندی کشید.
جیمین : «چرا هیچوقت سر از کتابخونه درنمیاریم؟»
ــــــــــــــــــــ
وقتی از دفتر خارج شدند، باران شدیدی شروع شده بود.
چهار نفر زیر باران به سمت ساختمان قدیمی دویدند.
جونگکوک متوجه شد بورا چتر نیاورده است.
بدون اینکه چیزی بگوید، سوییشرتش را روی سر بورا گرفت.
بورا با تعجب نگاهش کرد.
بورا : «خودت خیس میشی.»
جونگکوک : «اشکالی نداره.»
بورا برای چند ثانیه فقط به او نگاه کرد.
قلبش بیدلیل تندتر از همیشه میزد.
ــــــــــــــــــــ
جیمین که از چند قدم عقبتر آنها را میدید، آرنجش را به یونگی زد.
جیمین : «دیدی؟»
یونگی : «آره.»
جیمین : «گفتم بالاخره عاشق میشه.»
یونگی لبخند محوی زد.
یونگی : «فقط خودش هنوز نفهمیده.»
ــــــــــــــــــــ
آنها وارد سالن موسیقی شدند.
همهجا تاریک و پوشیده از گرد و خاک بود.
یک پیانوی قدیمی وسط سالن قرار داشت.
ناگهان...
بدون اینکه کسی به آن دست بزند...
اولین نت پیانو نواخته شد.
همه سر جایشان خشکشان زد.
ــــــــــــــــــــ
بورا آرام گفت:
بورا : «اینجا... یکی هست.»
جونگکوک چراغ قوه را بالا آورد.
نور روی پیانو افتاد.
روی کلاویهها...
رد انگشتهای خونی دیده میشد.
اما هیچکس پشت پیانو ننشسته بود.
ــــــــــــــــــــ
همان لحظه، صدای دخترانهای در سالن پیچید.
«آهنگ آخر رو کامل کن...»
پیانو دوباره شروع به نواختن کرد.
اما این بار...
درِ سالن با صدای بلندی بسته شد.
چهار نفر داخل سالن قدیمی زندانی شده بودند.
# ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۲۵۴
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط