# GHOST HUNTING CLUB
# GHOST HUNTING CLUB
# باشگاه شکار ارواح
✦ پارت ۳۳ ✦
همه از پشت مخفیگاهشان به معلم ادبیات خیره شده بودند.
گردنبند نقرهای هنوز داخل دستش بود.
چشمهایش پر از اندوه شده بود.
او زیر لب زمزمه کرد:
معلم : «هان سوآ... هنوزم نتونستم قولی که بهت داده بودم رو عملی کنم...»
بورا با ناباوری به جونگکوک نگاه کرد.
بورا : «پس... اون قاتل نیست؟»
جونگکوک خیلی آرام سرش را تکان داد.
جونگکوک : «نمیدونم... ولی چیزی که دیدیم با چیزی که فکر میکردیم فرق داره.»
ــــــــــــــــــــ
معلم گردنبند را دوباره داخل گاوصندوق گذاشت.
بعد پاکت سفیدی را بیرون آورد.
روی پاکت نوشته شده بود:
«فقط در صورت بازگشت کیم سئونگ وو.»
یونگی آرام زیر لب گفت:
یونگی : «پس اون میدونه سئونگ وو زندهست...»
جیمین : «یعنی همه غیر از ما از این موضوع خبر داشتن؟»
ــــــــــــــــــــ
ناگهان تلفن معلم زنگ خورد.
او سریع جواب داد.
معلم : «بله...»
چند ثانیه فقط گوش داد.
بعد رنگ صورتش عوض شد.
معلم : «چی؟!
نه... اونا نباید امشب برسن اونجا!»
همه با تعجب به هم نگاه کردند.
«اونا» یعنی چه کسانی؟
ــــــــــــــــــــ
معلم با عجله از اتاق خارج شد.
همین که صدای قدمهایش دور شد، جونگکوک از پشت کمد بیرون آمد.
جونگکوک : «زود باشین.»
بورا : «اول گاوصندوق.»
یونگی سریع کنار گاوصندوق نشست.
چند ثانیه به صفحه رمز نگاه کرد.
بعد لبخند کوچکی زد.
جیمین : «خواهشاً نگو بلدی هکش کنی.»
یونگی : «نیازی نیست.»
تق...
در گاوصندوق باز شد.
ــــــــــــــــــــ
داخل آن فقط سه وسیله بود.
گردنبند هان سوآ.
یک فلش دیگر.
و یک دفترچه چرمی مشکی.
بورا دفترچه را برداشت.
روی جلدش نوشته شده بود:
«اعترافات.»
ــــــــــــــــــــ
جونگکوک صفحه اول را باز کرد.
تاریخ...
هفت سال قبل.
«اگر این دفتر پیدا شود، یعنی من موفق نشدم از بچهها محافظت کنم...»
همه ساکت شدند.
جونگکوک ادامه داد.
«قاتل واقعی هرگز معلم یا مدیر نبود...»
ــــــــــــــــــــ
جیمین با تعجب گفت:
جیمین : «پس باز اشتباه کردیم؟»
جونگکوک صفحه بعد را ورق زد.
اما ناگهان...
تمام نوشتهها محو شدند.
فقط یک جمله باقی ماند.
«پشت سرت...»
ــــــــــــــــــــ
بورا آرام سرش را بلند کرد.
قلبش از حرکت ایستاد.
پشت سر جونگکوک...
دختر سفیدپوش ایستاده بود.
هان سوآ.
اما این بار...
لبخند نمیزد.
اشک میریخت.
ــــــــــــــــــــ
هان سوآ آرام دستش را بالا آورد.
نه به سمت جونگکوک...
بلکه به سمت پنجره اتاق اشاره کرد.
همه برگشتند.
پشت پنجره...
یک نفر ایستاده بود.
صورتش داخل تاریکی دیده نمیشد.
فقط لباس فرم مدرسه به تن داشت.
ــــــــــــــــــــ
آن شخص چند ثانیه همانجا ایستاد.
بعد آرام لبخند زد.
و با انگشتش روی شیشه نوشت:
«خیلی دیر رسیدین.»
همان لحظه...
شیشه با صدای مهیبی شکست.
# ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
# باشگاه شکار ارواح
✦ پارت ۳۳ ✦
همه از پشت مخفیگاهشان به معلم ادبیات خیره شده بودند.
گردنبند نقرهای هنوز داخل دستش بود.
چشمهایش پر از اندوه شده بود.
او زیر لب زمزمه کرد:
معلم : «هان سوآ... هنوزم نتونستم قولی که بهت داده بودم رو عملی کنم...»
بورا با ناباوری به جونگکوک نگاه کرد.
بورا : «پس... اون قاتل نیست؟»
جونگکوک خیلی آرام سرش را تکان داد.
جونگکوک : «نمیدونم... ولی چیزی که دیدیم با چیزی که فکر میکردیم فرق داره.»
ــــــــــــــــــــ
معلم گردنبند را دوباره داخل گاوصندوق گذاشت.
بعد پاکت سفیدی را بیرون آورد.
روی پاکت نوشته شده بود:
«فقط در صورت بازگشت کیم سئونگ وو.»
یونگی آرام زیر لب گفت:
یونگی : «پس اون میدونه سئونگ وو زندهست...»
جیمین : «یعنی همه غیر از ما از این موضوع خبر داشتن؟»
ــــــــــــــــــــ
ناگهان تلفن معلم زنگ خورد.
او سریع جواب داد.
معلم : «بله...»
چند ثانیه فقط گوش داد.
بعد رنگ صورتش عوض شد.
معلم : «چی؟!
نه... اونا نباید امشب برسن اونجا!»
همه با تعجب به هم نگاه کردند.
«اونا» یعنی چه کسانی؟
ــــــــــــــــــــ
معلم با عجله از اتاق خارج شد.
همین که صدای قدمهایش دور شد، جونگکوک از پشت کمد بیرون آمد.
جونگکوک : «زود باشین.»
بورا : «اول گاوصندوق.»
یونگی سریع کنار گاوصندوق نشست.
چند ثانیه به صفحه رمز نگاه کرد.
بعد لبخند کوچکی زد.
جیمین : «خواهشاً نگو بلدی هکش کنی.»
یونگی : «نیازی نیست.»
تق...
در گاوصندوق باز شد.
ــــــــــــــــــــ
داخل آن فقط سه وسیله بود.
گردنبند هان سوآ.
یک فلش دیگر.
و یک دفترچه چرمی مشکی.
بورا دفترچه را برداشت.
روی جلدش نوشته شده بود:
«اعترافات.»
ــــــــــــــــــــ
جونگکوک صفحه اول را باز کرد.
تاریخ...
هفت سال قبل.
«اگر این دفتر پیدا شود، یعنی من موفق نشدم از بچهها محافظت کنم...»
همه ساکت شدند.
جونگکوک ادامه داد.
«قاتل واقعی هرگز معلم یا مدیر نبود...»
ــــــــــــــــــــ
جیمین با تعجب گفت:
جیمین : «پس باز اشتباه کردیم؟»
جونگکوک صفحه بعد را ورق زد.
اما ناگهان...
تمام نوشتهها محو شدند.
فقط یک جمله باقی ماند.
«پشت سرت...»
ــــــــــــــــــــ
بورا آرام سرش را بلند کرد.
قلبش از حرکت ایستاد.
پشت سر جونگکوک...
دختر سفیدپوش ایستاده بود.
هان سوآ.
اما این بار...
لبخند نمیزد.
اشک میریخت.
ــــــــــــــــــــ
هان سوآ آرام دستش را بالا آورد.
نه به سمت جونگکوک...
بلکه به سمت پنجره اتاق اشاره کرد.
همه برگشتند.
پشت پنجره...
یک نفر ایستاده بود.
صورتش داخل تاریکی دیده نمیشد.
فقط لباس فرم مدرسه به تن داشت.
ــــــــــــــــــــ
آن شخص چند ثانیه همانجا ایستاد.
بعد آرام لبخند زد.
و با انگشتش روی شیشه نوشت:
«خیلی دیر رسیدین.»
همان لحظه...
شیشه با صدای مهیبی شکست.
# ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۲۷۲
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط