{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نگاه ممنوعه

«نگاه ممنوعه »
ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟚
𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙𝕒
«شبی که نباید اتفاق می‌افتاد»

ا.ت تمام راه تا خانه فقط به بوسه داخل آسانسور فکر می‌کرد.

هرچقدر سعی می‌کرد تصویر تهیونگ را از ذهنش بیرون کند، نمی‌توانست.

لمس دستش روی کمرش…
نفس گرمش…
و نگاهی که موقع بوسیدنش داشت.

قلبش دوباره تند شد.

«نه… نه، این اشتباهه.»

کلید را داخل قفل چرخاند و وارد خانه شد.

خانه ساکت بود.
همان آرامش همیشگی،
اما ذهن ا.ت به‌هم‌ریخته‌تر از آن بود که آرام بگیرد.

کیفش را روی مبل انداخت و مستقیم سمت آشپزخانه رفت تا برای خودش آب بریزد.

دستش هنوز کمی می‌لرزید.

گوشی‌اش ناگهان روشن شد.

پیام از میرا.

«امشب تهیونگ خیلی دیر میاد خونه. دوباره کار شرکت 😒»

ا.ت فوراً نگاهش را از صفحه گرفت.

عذاب وجدان مثل چیزی سنگین روی قلبش افتاده بود.

او بهترین دوست میرا بود.

نباید اجازه می‌داد چنین اتفاقی بیفتد.

نباید…

اما درست همان لحظه،
صدای زنگ در خانه بلند شد.

ا.ت اخم کرد.

«این وقت شب؟»

آرام سمت در رفت و وقتی آن را باز کرد…

نفسش بند آمد.

تهیونگ جلوی در ایستاده بود.

کت مشکی‌اش را درآورده بود و آستین‌های پیراهنش تا آرنج بالا زده شده بود.

موهای تیره‌اش کمی به‌هم‌ریخته بود و نگاهش مستقیم روی صورت ا.ت مانده بود.

چند ثانیه هیچ‌کدام حرفی نزدند.

بعد ا.ت آرام گفت:
«اینجا چیکار می‌کنی…؟»

تهیونگ بدون اینکه نگاهش را بردارد جواب داد:
«گفتم کار دارم.»

قلب ا.ت فرو ریخت.

«تو به میرا دروغ گفتی؟»

«آره.»

صادقانه گفتنش بدتر بود.

ا.ت سریع اطراف را نگاه کرد و آهسته او را داخل کشید.

«اگه کسی ببینه چی؟»

تهیونگ وارد خانه شد و در را بست.

«هیچ‌کس نمی‌فهمه.»

ولی مشکل فقط فهمیدن دیگران نبود…

مشکل این بود که خود ا.ت هم دیگر نمی‌توانست احساسش را انکار کند.

***

چند دقیقه بعد

ا.ت لباس راحتی پوشیده بود؛ هودی گشاد کرم‌رنگ و شلوار نازک خانگی.

تهیونگ روی مبل نشسته بود و نگاهش آرام روی او حرکت می‌کرد.

آن نگاه باعث می‌شد ا.ت نتواند راحت نفس بکشد.

او دو لیوان نوشیدنی روی میز گذاشت.

«بگیر.»

تهیونگ لیوان را گرفت اما هنوز نگاهش روی ا.ت بود.

«تو توی خونه‌تم قشنگی.»

ا.ت سریع نگاهش را پایین انداخت.

«تهیونگ، این حرفا رو نزن.»

«چرا؟ چون حقیقتن؟»

سکوت کرد.

و همین سکوت، خطرناک‌تر از هر جوابی بود.

باران آرامی بیرون شروع شده بود و نور کم‌رنگ خانه فضای عجیبی ساخته بود.

ا.ت سعی کرد موضوع را عوض کند.

«میرا کجاست؟»

تهیونگ نوشیدنی‌اش را آرام روی میز گذاشت.

«خونه.»

«و تو اینجایی.»

«آره.»

صدایش پایین‌تر شد.

«چون از وقتی بوسیدمت، دیگه نتونستم به چیز دیگه‌ای فکر کنم.»

نفس ا.ت لرزید.

تهیونگ آرام از جایش بلند شد.

قدم‌به‌قدم نزدیک‌تر آمد.

ا.ت عقب رفت تا جایی که پشتش به کانتر آشپزخانه خورد.

قلبش دیوانه‌وار می‌زد.

تهیونگ روبه‌رویش ایستاد.

آن‌قدر نزدیک که بوی عطرش همه‌جا را پر کرده بود.

دستش آرام روی کمر ا.ت نشست.

«تهیونگ…»

صدایش ضعیف شده بود.

«نباید اینجا باشی.»

«ولی هستم.»

و بعد کمی خم شد.

می‌خواست ببوسدش.

اما ا.ت سریع صورتش را کنار برد.

«نه…»

تهیونگ چند ثانیه به او خیره ماند.

انگار آخرین ذره کنترلش را نگه داشته باشد.

ولی وقتی ا.ت دوباره به چشم‌هایش نگاه کرد…

همه چیز از بین رفت.

تهیونگ ناگهانی او را به سمت خودش کشید و لب‌هایش را روی گردنش گذاشت.

نفس ا.ت قطع شد.

«ت-تهیونگ…»

اما او آرام و دیوانه‌کننده بوسه‌های کوتاه روی پوستش می‌گذاشت.

دستش روی کمر ا.ت محکم‌تر شد.

ا.ت سعی کرد مقاومت کند…
واقعاً سعی کرد.

اما هر لمس تهیونگ،
هر بوسه،
هر نگاهش…

باعث می‌شد بیشتر از قبل بخواهدش.

تهیونگ دوباره لب‌هایش را بوسید.

این بار عمیق‌تر،
آرام‌تر،
و پر از احساسی که دیگر نمی‌توانست پنهان کند.

ا.ت دستش را روی شانه‌های او گذاشت.

و این بار…
دیگر عقب نکشید.

چند دقیقه بعد،
خانه در سکوتی سنگین فرو رفته بود.

تنها صدای نفس‌هایشان شنیده می‌شد.

تهیونگ پیشانی‌اش را به پیشانی ا.ت تکیه داد.

نگاهش دیگر فقط پر از کشش نبود.

چیزی عمیق‌تر داخلش شکل گرفته بود.

چیزی که خودش هم انتظارش را نداشت.

او آرام زمزمه کرد:

«فکر کنم دارم دیوونه‌ات میشم.»

و قلب ا.ت با شنیدن آن جمله،
بدتر از همیشه لرزید.
ادامه کامنت هااا

«ادامه دارد…»
دیدگاه ها (۱۸)

https://wisgoon.com/jeon_jkkkفالو

«نگاه ممنوعه»ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟙𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙𝕒 «اولین نگاه اشتباه»صدای موزی...

دوستان اعلام فیک جدید درخواستینگاه ممنوعه.. «Forbidden Gaze»...

"اگر از حسادت درحال مرگ باشی"(پارت دوم "اخر")*ا/ت هنوز هم اخ...

My DestinyPart: 7تهیونگ دستور داد چند نفری اونجا باشن و بعد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط