{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نگاه ممنوعه

«نگاه ممنوعه»
ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟙
𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙𝕒
«اولین نگاه اشتباه»

صدای موزیک آرام داخل کافه پخش می‌شد و نور زرد کم‌رنگی روی میزها افتاده بود.

ا.ت لیوان قهوه‌اش را بین دست‌هایش گرفته بود و با بی‌حوصلگی به دوستش نگاه می‌کرد که با هیجان درباره شوهرش حرف می‌زد.

«جدی میگم، تهیونگ وقتی ساکته ترسناک‌تر میشه.»

میرا خندید و موهای بلندش را پشت گوشش برد.

ا.ت لبخند مصنوعی کوچکی زد.
او چند ماه بود که ازدواج میرا و کیم تهیونگ را تماشا می‌کرد، اما هنوز نمی‌توانست باور کند آن رابطه واقعاً عاشقانه باشد.

تهیونگ زیادی سرد بود.

زیادی دور.

و هر بار که کنار میرا قرار می‌گرفت، انگار فقط نقش یک شوهر کامل را بازی می‌کرد.

میرا دوباره گفت:
«امشب شرکت مهمونی داره. تو هم باید بیای.»

ا.ت سریع جواب داد:
«نه بابا، من اونجارو نمی‌شناسم.»

«اتفاقاً برای همین باید بیای. تهیونگم هست.»

با شنیدن اسم او، ا.ت فقط آه کوتاهی کشید.

تهیونگ برایش جذاب بود، خیلی هم جذاب…
اما شوهر بهترین دوستش بود.

و این خطی بود که هیچ‌وقت نباید از آن رد می‌شد.

***

شب مهمانی شرکت

ساختمان بزرگ و لوکس شرکت زیر نور شهر می‌درخشید.

ا.ت از لحظه ورود احساس غریبی داشت.

همه شیک‌پوش،
همه رسمی،
و همه با احترام خاصی به مردی نگاه می‌کردند که انتهای سالن ایستاده بود.

کیم تهیونگ.

کت‌وشلوار مشکی تنش بی‌نقص بود و لیوان نوشیدنی را آرام در دستش نگه داشته بود.

چهره‌اش سرد،
اما غیرقابل‌چشم‌پوشی.

میرا با لبخند بازوی ا.ت را گرفت و او را جلو برد.

«تهیونگ.»

نگاه تهیونگ آرام سمتشان برگشت.

«اینم ا.ت.»

برای چند ثانیه…

فقط نگاهش کرد.

نه مثل یک آشنای معمولی.
نه حتی مثل دوست همسرش.

نگاهش سنگین بود.

طوری که قلب ا.ت ناخواسته تندتر زد.

تهیونگ خیلی آرام سر تکان داد.

«قبلاً تعریف‌ت رو شنیده بودم.»

صدای بمش باعث شد ا.ت ناخودآگاه نگاهش را بدزدد.

«ام… امیدوارم چیز بدی نگفته باشه.»

برای اولین بار گوشه لب تهیونگ کمی بالا رفت.

«برعکس.»

میرا که اصلاً متوجه فضای عجیب بینشان نشده بود، خندید.

«من میرم مدیر بخش طراحی رو ببینم، شما حرف بزنین.»

و بدون منتظر ماندن دور شد.

حالا فقط ا.ت و تهیونگ کنار میز ایستاده بودند.

سکوت کوتاهی بینشان افتاد.

تهیونگ نگاهش را از او برنداشت.

«میرا راست می‌گفت.»

ا.ت گیج نگاهش کرد.
«چی؟»

«گفته بود از نزدیک قشنگ‌تری.»

نفس ا.ت برای لحظه‌ای بند آمد.

انتظار چنین حرفی را نداشت.

سریع نگاهش را اطراف چرخاند.

«شما شوهر دوست منی.»

تهیونگ خیلی آرام جواب داد:
«میدونم.»

ولی نگاهش هنوز همان بود.

خطرناک.
ممنوع.
و بیش از حد صادق.

***

چند روز بعد

ا.ت برای تحویل پروژه طراحی‌اش وارد ساختمان شرکت تهیونگ شد.

قرار بود فقط فایل‌ها را تحویل بدهد و برود.

همین.

اما وقتی وارد آسانسور شد و درها بسته شدند…

دستی ناگهانی دکمه توقف را زد.

قلبش لرزید.

تهیونگ کنار او ایستاده بود.

پیراهن سفیدش کمی باز بود و انگار ساعت‌ها کار کرده باشد.

ا.ت سریع صاف ایستاد.

«شما منو ترسوندی.»

«ببخشید.»

ولی لحنش اصلاً شبیه آدم‌های پشیمان نبود.

فضای آسانسور کوچک‌تر از همیشه به نظر می‌رسید.

تهیونگ آرام گفت:
«از اون شب داری ازم فرار می‌کنی.»

ا.ت سریع جواب داد:
«دارم کار درستو انجام میدم.»

«درست؟»

یک قدم نزدیک‌تر آمد.

«پس چرا هر بار نگام می‌کنی، نمی‌تونی نگاهتو نگه داری؟»

نفس ا.ت سنگین شد.

«تهیونگ…»

اسمش که از لب‌های او بیرون آمد، نگاه تهیونگ تاریک‌تر شد.

و قبل از اینکه ا.ت بتواند چیزی بگوید…

تهیونگ دستش را آرام روی کمر او گذاشت و او را به سمت خودش کشید.

قلب ا.ت دیوانه‌وار می‌زد.

«این اشتباهه…»

ولی صدایش مطمئن نبود.

تهیونگ خیلی آرام زمزمه کرد:
«میدونم.»

و بعد…

لب‌هایش روی لب‌های ا.ت نشست.

اولین بوسه کوتاه بود،
اما نفس‌گیر.

تمام بدن ا.ت یخ کرد.

دستش ناخودآگاه روی سینه تهیونگ قرار گرفت اما هلش نداد.

بوسه عمیق‌تر شد.

و برای چند ثانیه…

دنیا کاملاً ساکت شد.

وقتی از هم جدا شدند، نفس هر دو سنگین بود.

ا.ت با شوک به او نگاه کرد.

انگار تازه فهمیده باشد چه اتفاقی افتاده.

و بعد ناگهانی در آسانسور باز شد.

ا.ت بدون حتی یک کلمه سریع بیرون رفت.

«ا.ت—»

اما او پشت سرش را نگاه نکرد.

فقط فرار کرد.

در حالی که قلبش هنوز از لمس تهیونگ می‌لرزید…

و نمی‌دانست این فقط آغاز همه چیز بوده.

«ادامه دارد…»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۱۱)

«نگاه ممنوعه »ℙ𝕒𝕣𝕥 : 𝟚𝕁𝕖𝕠𝕟 𝕣𝕠𝕤𝕙𝕒 «شبی که نباید اتفاق می‌افتا...

https://wisgoon.com/jeon_jkkkفالو

دوستان اعلام فیک جدید درخواستینگاه ممنوعه.. «Forbidden Gaze»...

امن ترین خطر𝐏𝐚𝐫𝐭 : 𝟐𝟏 _𝐭𝐡𝐞 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐨𝐧𝐞𝐉𝐞𝐨𝐧 𝐫𝐨𝐬𝐡𝐚«جایی که بالاخر...

My DestinyPart: 7تهیونگ دستور داد چند نفری اونجا باشن و بعد ...

"اگر از حسادت درحال مرگ باشی"(پارت دوم "اخر")*ا/ت هنوز هم اخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط