Love in the Multiverse
Love in the Multiverse⏳️🪬
Part¹⁷
لبخندِ رضایتِ ا/ت، برقِ امید را در چشمانِ جونگکوک دوچندان کرد. آغوشِ گرمش، امنترین جایِ دنیا بود و قلبش، که تا همین چند لحظه پیش در انتظارِ جوابِ ا/ت تپیده بود، حالا با هر تپش، نامِ او را فریاد میزد.
«پس… یعنی… قبول کردی؟» جونگکوک با لحنی که سعی داشت جدی باشد، اما موجی از هیجان در آن موج میزد، پرسید.
ا/ت سرش را به نشانهیِ تأیید تکان داد و لبخندی زد. «آره. قبول کردم. اما… این به این معنی نیست که باید کلِ سفر رو ازم بوسه بخوای، ها!»
«وای، ولی…» جونگکوک با حالتی گلهآمیز گفت و صورتش را کمی نزدیکتر آورد. «اولین بوسهیِ ما، بعد از اینکه گفتی عاشقم هستی، چطور میتونه بدونِ یه… یه بوسهیِ دیگه، کامل بشه؟»
ا/ت خندید. «جونگکوک! تازه فیلم رو شروع کردیم!»
«خب، فیلم رو میذاریم کنار،» جونگکوک با لحنی بچگانه گفت و گونهٔ ا/ت را نوازش کرد. «فقط یه بوسهٔ کوچولو. قول میدم دیگه تا ۵ دقیقهٔ بعد چیزی نخوام.»
ا/ت با چشمانی که از خنده برق میزد، به جونگکوک نگاه کرد. «تو واقعاً غیرقابلِ تحملی!»
«ولی دوستداشتنی، نه؟» جونگکوک پرسید و لبهایش را به سمتِ لبهایِ ا/ت کشید.
این بار، ا/ت مقاومت نکرد. بوسهیِ آنها عمیقتر و طولانیتر از بوسهیِ اول بود. بوسهای که عطرِ چایِ داغ و طعمِ شیرینِ اعترافِ عشق را با خود داشت.
وقتی از هم جدا شدند، جونگکوک با لبخندی پیروزمندانه گفت: «خب… ۵ دقیقه تموم شد. حالا چی؟»
ا/ت سرش را به نشانهٔ تأسف تکان داد. «تو هیچوقت آدم نمیشی!»
«ولی تو هم دوست داری، مگه نه؟» جونگکوک به آرامی به لبهایِ ا/ت اشاره کرد. «این لبها… انگار فقط برایِ بوسیده شدن ساخته شدن.»
«اوه، خدایِ من!» ا/ت گفت و سعی کرد خندهاش را پنهان کند. «چرا اینقدر… چرا اینقدر رویِ بوسه حساسی؟»
«چون… چون مطمئن بشم که این فقط یه رؤیا نیست،» جونگکوک با لحنی که کمی جدیتر شده بود، گفت. «چون وقتی تو رو میبوسم، حس میکنم که واقعاً مالِ منی. و این حس… خیلی شیرینه.»
ا/ت به چشمانِ جونگکوک خیره شد. در آن نگاه، جز عشق و صداقت چیزی نمیدید. «آره، جونگکوک. خیلی شیرینه.»
او دوباره پیشقدم شد و لبهایش را به لبهایِ جونگکوک رساند. این بار، بوسهشان آرامتر، اما پر از احساس بود. انگار داشتند خاطرهای را ثبت میکردند که هیچوقت فراموش نکنند.
وقتی از هم جدا شدند، جونگکوک لبش را لیسید و گفت: «این پنجمین بوسه بود. خیلی زود به ۵ دقیقه رسیدیم!»
«تو خودت باعث شدی!» ا/ت گفت و لبخندی زد. «حالا بیا فیلم رو ببینیم. قبل از اینکه بخوای ببوسی منو، فیلم تموم بشه.»
اما جونگکوک انگار که تازه اولِ شیطنتهایش بود. در طولِ فیلم، هر بار که صحنهای احساسی پیش میآمد، یا حتی گاهی بدونِ دلیلِ مشخص، سرش را پایین میآورد و لبهایش را به لبهایِ ا/ت میرساند. گاهی فقط یک لمسِ کوتاه، گاهی یک مکثِ چند ثانیهای.
«ا/ت…»
«هوم؟»
«فکر کنم این سکانس خیلی غمگینه. باید یه جوری تسلیش بدیم.» و قبل از اینکه ا/ت فرصتِ واکنش داشته باشد، دوباره او را بوسید.
«جونگکوک! این دیگه چه دلیلی بود؟!» ا/ت با خنده گفت.
«دلیلِ قلبی،» جونگکوک با لبخندِ مرموزش جواب داد. «قلبم گفت که باید ببوسمت.»
«قلبت خیلی پرحرف شده،» ا/ت گفت و سعی کرد تمرکزش را رویِ فیلم نگه دارد، اما موفق نبود. هر بار که جونگکوک او را میبوسید، انگار که برقِ تازهای در وجودش جریان پیدا میکرد.
در یک لحظه، ا/ت متوجه شد که جونگکوک به لبهایش خیره شده است. «چیه؟ باز میخوای یه بوسهٔ دیگه؟»
«فقط داشتم فکر میکردم…» جونگکوک با لحنی متفکرانه گفت. «این بهترین بوسهیِ عمرم بود. از اونایی که آدم دلش میخواد زمان رو متوقف کنه.»
ا/ت گونههایش گل انداخت. «تو فقط داری چربزبونی میکنی.»
«نه، واقعاً. هر بار که تو رو میبوسم، انگار دارم یه طعمِ جدید رو کشف میکنم. یه طعمِ فوقالعاده که فقط مالِ توئه.» او به آرامی لبهایش را به لبهایِ ا/ت چسباند. «این طعم… دوستداشتنیه.»
این بار، ا/ت جوابِ بوسهاش را با شور و حرارتِ بیشتری داد. انگار که این شیطنتها، یخِ بینشان را کاملاً آب کرده بود و عشقشان را در فضایی پر از صمیمیت و شوخی شکوفا کرده بود.
فیلم به پایان رسید، اما بوسههایشان همچنان ادامه داشت. هر بوسه، داستانی از عشق، اعتماد و شروعی تازه را روایت میکرد. بانکوک، که قرار بود فقط مکانی برایِ استراحت باشد، به صحنهیِ نمایشِ پرشورترین و شیرینترین لحظاتِ عاشقانهیِ ا/ت و جونگکوک تبدیل شده بود.
----------------------------
ادامه دارد...
Part¹⁷
لبخندِ رضایتِ ا/ت، برقِ امید را در چشمانِ جونگکوک دوچندان کرد. آغوشِ گرمش، امنترین جایِ دنیا بود و قلبش، که تا همین چند لحظه پیش در انتظارِ جوابِ ا/ت تپیده بود، حالا با هر تپش، نامِ او را فریاد میزد.
«پس… یعنی… قبول کردی؟» جونگکوک با لحنی که سعی داشت جدی باشد، اما موجی از هیجان در آن موج میزد، پرسید.
ا/ت سرش را به نشانهیِ تأیید تکان داد و لبخندی زد. «آره. قبول کردم. اما… این به این معنی نیست که باید کلِ سفر رو ازم بوسه بخوای، ها!»
«وای، ولی…» جونگکوک با حالتی گلهآمیز گفت و صورتش را کمی نزدیکتر آورد. «اولین بوسهیِ ما، بعد از اینکه گفتی عاشقم هستی، چطور میتونه بدونِ یه… یه بوسهیِ دیگه، کامل بشه؟»
ا/ت خندید. «جونگکوک! تازه فیلم رو شروع کردیم!»
«خب، فیلم رو میذاریم کنار،» جونگکوک با لحنی بچگانه گفت و گونهٔ ا/ت را نوازش کرد. «فقط یه بوسهٔ کوچولو. قول میدم دیگه تا ۵ دقیقهٔ بعد چیزی نخوام.»
ا/ت با چشمانی که از خنده برق میزد، به جونگکوک نگاه کرد. «تو واقعاً غیرقابلِ تحملی!»
«ولی دوستداشتنی، نه؟» جونگکوک پرسید و لبهایش را به سمتِ لبهایِ ا/ت کشید.
این بار، ا/ت مقاومت نکرد. بوسهیِ آنها عمیقتر و طولانیتر از بوسهیِ اول بود. بوسهای که عطرِ چایِ داغ و طعمِ شیرینِ اعترافِ عشق را با خود داشت.
وقتی از هم جدا شدند، جونگکوک با لبخندی پیروزمندانه گفت: «خب… ۵ دقیقه تموم شد. حالا چی؟»
ا/ت سرش را به نشانهٔ تأسف تکان داد. «تو هیچوقت آدم نمیشی!»
«ولی تو هم دوست داری، مگه نه؟» جونگکوک به آرامی به لبهایِ ا/ت اشاره کرد. «این لبها… انگار فقط برایِ بوسیده شدن ساخته شدن.»
«اوه، خدایِ من!» ا/ت گفت و سعی کرد خندهاش را پنهان کند. «چرا اینقدر… چرا اینقدر رویِ بوسه حساسی؟»
«چون… چون مطمئن بشم که این فقط یه رؤیا نیست،» جونگکوک با لحنی که کمی جدیتر شده بود، گفت. «چون وقتی تو رو میبوسم، حس میکنم که واقعاً مالِ منی. و این حس… خیلی شیرینه.»
ا/ت به چشمانِ جونگکوک خیره شد. در آن نگاه، جز عشق و صداقت چیزی نمیدید. «آره، جونگکوک. خیلی شیرینه.»
او دوباره پیشقدم شد و لبهایش را به لبهایِ جونگکوک رساند. این بار، بوسهشان آرامتر، اما پر از احساس بود. انگار داشتند خاطرهای را ثبت میکردند که هیچوقت فراموش نکنند.
وقتی از هم جدا شدند، جونگکوک لبش را لیسید و گفت: «این پنجمین بوسه بود. خیلی زود به ۵ دقیقه رسیدیم!»
«تو خودت باعث شدی!» ا/ت گفت و لبخندی زد. «حالا بیا فیلم رو ببینیم. قبل از اینکه بخوای ببوسی منو، فیلم تموم بشه.»
اما جونگکوک انگار که تازه اولِ شیطنتهایش بود. در طولِ فیلم، هر بار که صحنهای احساسی پیش میآمد، یا حتی گاهی بدونِ دلیلِ مشخص، سرش را پایین میآورد و لبهایش را به لبهایِ ا/ت میرساند. گاهی فقط یک لمسِ کوتاه، گاهی یک مکثِ چند ثانیهای.
«ا/ت…»
«هوم؟»
«فکر کنم این سکانس خیلی غمگینه. باید یه جوری تسلیش بدیم.» و قبل از اینکه ا/ت فرصتِ واکنش داشته باشد، دوباره او را بوسید.
«جونگکوک! این دیگه چه دلیلی بود؟!» ا/ت با خنده گفت.
«دلیلِ قلبی،» جونگکوک با لبخندِ مرموزش جواب داد. «قلبم گفت که باید ببوسمت.»
«قلبت خیلی پرحرف شده،» ا/ت گفت و سعی کرد تمرکزش را رویِ فیلم نگه دارد، اما موفق نبود. هر بار که جونگکوک او را میبوسید، انگار که برقِ تازهای در وجودش جریان پیدا میکرد.
در یک لحظه، ا/ت متوجه شد که جونگکوک به لبهایش خیره شده است. «چیه؟ باز میخوای یه بوسهٔ دیگه؟»
«فقط داشتم فکر میکردم…» جونگکوک با لحنی متفکرانه گفت. «این بهترین بوسهیِ عمرم بود. از اونایی که آدم دلش میخواد زمان رو متوقف کنه.»
ا/ت گونههایش گل انداخت. «تو فقط داری چربزبونی میکنی.»
«نه، واقعاً. هر بار که تو رو میبوسم، انگار دارم یه طعمِ جدید رو کشف میکنم. یه طعمِ فوقالعاده که فقط مالِ توئه.» او به آرامی لبهایش را به لبهایِ ا/ت چسباند. «این طعم… دوستداشتنیه.»
این بار، ا/ت جوابِ بوسهاش را با شور و حرارتِ بیشتری داد. انگار که این شیطنتها، یخِ بینشان را کاملاً آب کرده بود و عشقشان را در فضایی پر از صمیمیت و شوخی شکوفا کرده بود.
فیلم به پایان رسید، اما بوسههایشان همچنان ادامه داشت. هر بوسه، داستانی از عشق، اعتماد و شروعی تازه را روایت میکرد. بانکوک، که قرار بود فقط مکانی برایِ استراحت باشد، به صحنهیِ نمایشِ پرشورترین و شیرینترین لحظاتِ عاشقانهیِ ا/ت و جونگکوک تبدیل شده بود.
----------------------------
ادامه دارد...
- ۲۱۷
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط