Love in the Multiverse⏳️🪬

Love in the Multiverse⏳️🪬
Part¹⁶



روزها از «کشفِ نورِ خاموش» گذشته بود و اگرچه خطر «نظمِ مطلق» هنوز در کمین بود، اما ا/ت و جونگ‌کوک احساس می‌کردند که نیاز به یک نفسِ تازه دارند. هرچند مبارزه شیرین بود، اما فشارِ مداومِ آن، روحشان را خسته کرده بود.

بعد از ظهری آفتابی، در حالی که ا/ت غرقِ تماشایِ نقاشی‌هایش بود و سعی می‌کرد ارتباطِ بیشتری با انرژیِ نهفته در آن‌ها برقرار کند، جونگ‌کوک با لبخندی که نویدِ آرامش می‌داد، کنارش نشست.

«ا/ت،» او با صدایی نرم که سعی داشت تمامِ خستگیِ روز را از تنِ ا/ت بیرون کند، گفت. «فکر می‌کنم هر دومون به یه استراحتِ حسابی نیاز داریم. یه جایی دور از اینجا، جایی که فقط صدایِ موج‌هایِ دریا باشه، نه صدایِ خطر.»

ا/ت نگاهش را از نقاشی گرفت و با کنجکاوی به جونگ‌کوک نگاه کرد. «منظورت کجاست؟»

«بانکوک،» جونگ‌کوک پیشنهاد داد. «تایلند. شنیدم که پر از معابدِ زیبا، بازارهایِ رنگارنگ و غذاهایِ فوق‌العاده‌ست. می‌تونیم چند روزی رو اونجا بگذرونیم، فقط من و تو. بدونِ هیچ دغدغه‌ای.»

چشمانِ ا/ت از هیجان برقی زد. بانکوک… همیشه آرزویِ سفر به اونجا رو داشت. جایی که پر از فرهنگِ متفاوت و انرژیِ زنده‌ای بود. «بانکوک؟ واقعاً؟»

«واقعاً،» جونگ‌کوک با اطمینان سر تکان داد. «فقط برایِ چند روز. برایِ اینکه دوباره شارژ بشیم. برایِ اینکه… کمی به خودمون برسیم.»

ا/ت لبخندی زد. «به نظرِ عالی میاد، جونگ‌کوک. خیلی ممنونم.»

چند روز بعد، هواپیمایِ آن‌ها در فرودگاهِ بانکوک به زمین نشست. هوایِ گرم و مرطوبِ تایلند، به محضِ خروج از سالنِ فرودگاه، آن‌ها را در آغوش گرفت. از همان لحظهٔ اول، حسِ آرامش و هیجانِ سفر، وجودشان را پر کرد.

روزهایِ اولِ سفر، پر بود از گشت و گذار در معابدِ باشکوهِ وات آرون و وات پو، قدم زدن در میانِ بازارهایِ شبانه و لذت بردن از طعم‌هایِ جدید و هیجان‌انگیزِ غذاهایِ تایلندی. ا/ت با هر قدم، حس می‌کرد که بارِ سنگینی از رویِ دوشش برداشته می‌شود. خنده‌ها و لحظاتِ سادهٔ کنارِ جونگ‌کوک، بهترین پادزهر برایِ استرسِ گذشته بود.

یک شب، در حالی که در قایقی کوچک، بر رویِ رودخانهٔ چائو پرایا، به سمتِ هتل بازمی‌گشتند، نورِ ملایمِ فانوس‌ها بر آب می‌تابید و شهرِ پر از نورِ بانکوک، در پس‌زمینه، منظره‌ای رؤیایی ساخته بود. سکوتی دلنشین بینشان حاکم بود که با صدایِ آرامِ آب و دوردستِ موسیقیِ تایلندی شکسته می‌شد.

جونگ‌کوک به ا/ت که با لبخندی محو به منظرهٔ روبرو خیره شده بود، نگاه کرد. او دیگر فقط یک همکار یا یک همراه در مبارزه نبود. او کسی بود که قلبِ ا/ت را تسخیر کرده بود، کسی که باعث می‌شد ا/ت احساسِ امنیت و آرامش کند، و مهم‌تر از همه، کسی که باعث می‌شد ا/ت دوباره بخندد.

«ا/ت،» جونگ‌کوک با صدایی که کمی گرفته بود، گفت. «می‌دونم که این سفر برایِ استراحته، ولی… من باید یه چیزی بهت بگم.»

ا/ت به آرامی سرش را چرخاند و به چشمانِ جونگ‌کوک نگاه کرد. در آن چشمان، چیزی فراتر از دوستی دیده می‌شد. چیزی عمیق‌تر، چیزی که قلبِ ا/ت را به تپش انداخت.

«تو… خیلی برام مهم شدی، ا/ت.» جونگ‌کوک ادامه داد. «از وقتی که همدیگه رو شناختیم، خیلی چیزها رو با هم تجربه کردیم. خطر، ترس، هیجان… ولی تویِ تمامِ این مدت، یه چیزی هیچ‌وقت تغییر نکرد. اونم… حسِ من نسبت به تو بود.»

او نفسِ عمیقی کشید. «من… عاشقِ تو شدم، ا/ت. نه فقط به خاطرِ قدرتی که داری، یا کاری که با هم انجام می‌دیم. عاشقِ خودِ تو شدم. خنده‌هات، مهربونی‌هات، حتی وقتی که نگرانی… همهٔ این‌ها برایِ من ارزشمنده. و من دلم می‌خواد… دلم می‌خواد که رابطه‌مون از این بیشتر بشه. دلم می‌خواد که… با من باشی. نه فقط به عنوانِ یه دوست یا یه همکار، بلکه… به عنوانِ کسی که… دوستش داری.»
دیدگاه ها (۰)

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟓 ا/ت هنوز به ماشین سیاه خیره...

موضوع: عضو هشتم بیشتر وقتا کابوس میبین و ولی به اعضا نمیگه ...

تک‌پارتی | اعترافی که قرار نبود گفته شودویو ا/تامروز قرار بو...

تکپارتی (ولی توی عکس اشتباه شده)وقتی حامله بودی (درخواستی)ا/...

Forbidden love⑦فرداساعت ۶ بعدازظهر بود.... ا/ت: رینا باز امر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط