I Love you...
I Love you...
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:3
(علامت میرا:+)
ویو میرا:
ساعت شیش که پاشدم،تا چهل و پنج دقیقه بعدش به خودم رسیدم و غذام رو خوردم.
نشستم تا ساعت هشت و نیم درس خوندم.(رشته اش تربیت بدنی هست.)
بعدش رفتم لباسم رو پوشیدم...(اسلاید دوم)
موهامو شونه کردم و بالا بستم...
و کیفم رو که آماده کرده بودم،به همراه کلید خونه و سوییچ ماشین برداشتم،و به سمت ورزشگاه حرکت کردم.
وقتی که رسیدم ساعت نه و ربع بود...
سریع لباسای ورزشیمو پوشیدم.(اسلاید سوم)
و وارد زمین شدم...
و بعد از سلام و احوال پرسی با علامت دستم به بچه ها گفتم که شروع کنیم به گرم کردن...
بعد از اینکه گرم کردیم،حول و هوش ساعت ده و ربع بود که تیم ژاپن هم وارد زمین شد.
به مربی و بازیکن های تیم مقابل هم سلام کردیم.
رفتیم سمت اونور زمین توپ برداریم که گرم کردن با توپ رو شروع کنیم که...
دو جفت چشم رو رو خودم احساس کردم.
سرمو آوردم بالا و دیدم تیم ملی بوکس آقایون اونجاست و یکی از بازیکن ها که خیلی خوشتیپ و جذاب بود،نگاهم به نگاهش قفل شد...
لبخندی بهش زدم و رومو برگردوندم...
نمی دونم چرا تمرکزم بهم ریخت...
تو فکر بودم که با صدای بچه ها،که هر کدومشون داشتن میگفتن ما می خوایم با کاپیتان گرم کنیم،به خودم اومدم.
نایون:من می خوام با کاپیتان باشم.
سوآ:نه نوبت منه.
ریرا:نخیرم منم.
خنده ی ریزی کردم...
با لبخند بهشون گفتم:
+:بچه ها امروز نوبت نایون هست.
نایون با کمال خوشحالی و یه ذره پر رویی گفت:دیدین گفتم منم😌😌😌.
+:خب بسه دیگه بریم شروع کنیم.
و شروع کردیم صدای ضربه های توپ تو زمین می پیچید.
بعد از چند دقیقه:
+:بریم برای دست پرواز،براتون اسپک می زنم ساعد دریافت میکنین بعدش پنجه به رو به بالا و ضربه میزنین.
و همه سری تکون دادن.
بعد از چند دقیقه:
+:بریم سراغ سرویس،صف بکشین.
و هرکی صف کشید...
خودم هم رفتم تو صف...
وقتی که نوبت من رسید...
همه ی نگاه ها افتاد رو من...
چون انگار واقعا منتظر بودن که ببینم اسپک هام همونجور عالی و سرعتی هست یا نه.
تمرکزم رو جمع کردم...
و توپ رو انداختم بالا...
و ضربه...
صدای دستم تو کل سالن پیچید...
و توپ با سرعتی زیاد،از تور رد و با زمین خورد...
و بعدش هم با ضربات محکم دیگه از زمین خارج شد...
همه تعجب کرده بودن...
ولی مربی تیم لبخند رضایت بخشی زد.
از اونور هم کمی اضطراب در چشمان مربی ژاپن دیده می شد.
فلش به ساعت دوازده و ربع:
ست سوم بود...
و نتیجه هم ۲:۰ به نفع ما بود.
ولی الان امتیاز ۲۴:۲۳ بود...
و یک امتیاز دیگه می خواستیم....
خوشبختانه سرویس به من رسید...
رفتم پشت خط...
تمرکز...
چند ضربه ی توپ به زمین...
و توپ رو انداختم بالا...
و سه گام رو به همراه دست پرواز رفتم...
و پریدم....
حالا ضربه...
محکم...
پرقدرت...
صاف خورد تو زمین و امتیاز رو کسب کردیم و بردیم.
همه ی بچه ها به غیر از یونا،اومدن دورم و شروع کردیم به خوشحالی.
و مربی هم خوشحال بود...
ولی مربی ژاپن رضایتی آنچنانی در قیافش دیده نمی شد.
بعد از خوشحالی،بازیکن ها ژاپن اومدن،و بهمون تبریک گفتن.
ماهم ازشون تشکر کردیم.
بعدش رفتیم تو رختکن...
در حین لباس عوض کردن لپام از تعریف بچه ها سرخ می شد،و ازشون تشکر می کردم.
بعد از خداحافظی اومدم بیرون...
خواستم سوار ماشین شم که دیدم...
بله...
یکی از تایر ها پنچر شده...
ولی تو بود که...
و چیزی هم زیرش نبود...
یهو ذهنم رفت سمت یونا...
+:آهههه حتما کار خودشه.
که یکی کنارم اومد و گفت:
...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین💖.
#بیتیاس#فیک#آرمی#فنفیکشن#جونگکوک
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:3
(علامت میرا:+)
ویو میرا:
ساعت شیش که پاشدم،تا چهل و پنج دقیقه بعدش به خودم رسیدم و غذام رو خوردم.
نشستم تا ساعت هشت و نیم درس خوندم.(رشته اش تربیت بدنی هست.)
بعدش رفتم لباسم رو پوشیدم...(اسلاید دوم)
موهامو شونه کردم و بالا بستم...
و کیفم رو که آماده کرده بودم،به همراه کلید خونه و سوییچ ماشین برداشتم،و به سمت ورزشگاه حرکت کردم.
وقتی که رسیدم ساعت نه و ربع بود...
سریع لباسای ورزشیمو پوشیدم.(اسلاید سوم)
و وارد زمین شدم...
و بعد از سلام و احوال پرسی با علامت دستم به بچه ها گفتم که شروع کنیم به گرم کردن...
بعد از اینکه گرم کردیم،حول و هوش ساعت ده و ربع بود که تیم ژاپن هم وارد زمین شد.
به مربی و بازیکن های تیم مقابل هم سلام کردیم.
رفتیم سمت اونور زمین توپ برداریم که گرم کردن با توپ رو شروع کنیم که...
دو جفت چشم رو رو خودم احساس کردم.
سرمو آوردم بالا و دیدم تیم ملی بوکس آقایون اونجاست و یکی از بازیکن ها که خیلی خوشتیپ و جذاب بود،نگاهم به نگاهش قفل شد...
لبخندی بهش زدم و رومو برگردوندم...
نمی دونم چرا تمرکزم بهم ریخت...
تو فکر بودم که با صدای بچه ها،که هر کدومشون داشتن میگفتن ما می خوایم با کاپیتان گرم کنیم،به خودم اومدم.
نایون:من می خوام با کاپیتان باشم.
سوآ:نه نوبت منه.
ریرا:نخیرم منم.
خنده ی ریزی کردم...
با لبخند بهشون گفتم:
+:بچه ها امروز نوبت نایون هست.
نایون با کمال خوشحالی و یه ذره پر رویی گفت:دیدین گفتم منم😌😌😌.
+:خب بسه دیگه بریم شروع کنیم.
و شروع کردیم صدای ضربه های توپ تو زمین می پیچید.
بعد از چند دقیقه:
+:بریم برای دست پرواز،براتون اسپک می زنم ساعد دریافت میکنین بعدش پنجه به رو به بالا و ضربه میزنین.
و همه سری تکون دادن.
بعد از چند دقیقه:
+:بریم سراغ سرویس،صف بکشین.
و هرکی صف کشید...
خودم هم رفتم تو صف...
وقتی که نوبت من رسید...
همه ی نگاه ها افتاد رو من...
چون انگار واقعا منتظر بودن که ببینم اسپک هام همونجور عالی و سرعتی هست یا نه.
تمرکزم رو جمع کردم...
و توپ رو انداختم بالا...
و ضربه...
صدای دستم تو کل سالن پیچید...
و توپ با سرعتی زیاد،از تور رد و با زمین خورد...
و بعدش هم با ضربات محکم دیگه از زمین خارج شد...
همه تعجب کرده بودن...
ولی مربی تیم لبخند رضایت بخشی زد.
از اونور هم کمی اضطراب در چشمان مربی ژاپن دیده می شد.
فلش به ساعت دوازده و ربع:
ست سوم بود...
و نتیجه هم ۲:۰ به نفع ما بود.
ولی الان امتیاز ۲۴:۲۳ بود...
و یک امتیاز دیگه می خواستیم....
خوشبختانه سرویس به من رسید...
رفتم پشت خط...
تمرکز...
چند ضربه ی توپ به زمین...
و توپ رو انداختم بالا...
و سه گام رو به همراه دست پرواز رفتم...
و پریدم....
حالا ضربه...
محکم...
پرقدرت...
صاف خورد تو زمین و امتیاز رو کسب کردیم و بردیم.
همه ی بچه ها به غیر از یونا،اومدن دورم و شروع کردیم به خوشحالی.
و مربی هم خوشحال بود...
ولی مربی ژاپن رضایتی آنچنانی در قیافش دیده نمی شد.
بعد از خوشحالی،بازیکن ها ژاپن اومدن،و بهمون تبریک گفتن.
ماهم ازشون تشکر کردیم.
بعدش رفتیم تو رختکن...
در حین لباس عوض کردن لپام از تعریف بچه ها سرخ می شد،و ازشون تشکر می کردم.
بعد از خداحافظی اومدم بیرون...
خواستم سوار ماشین شم که دیدم...
بله...
یکی از تایر ها پنچر شده...
ولی تو بود که...
و چیزی هم زیرش نبود...
یهو ذهنم رفت سمت یونا...
+:آهههه حتما کار خودشه.
که یکی کنارم اومد و گفت:
...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین💖.
#بیتیاس#فیک#آرمی#فنفیکشن#جونگکوک
- ۴۲
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط