my beautiful lie پارت⁴
my beautiful lie پارت⁴
یونگی: چه خوابی دیدی؟
جیمین: داشتم از دست چند نفر فرار میکردم که یهو افتادم تو یه چاله سیاه(بغض)
یونگی: چیزی میخای؟
جیمین: میشه برم تو اتاق خودم؟
یونگی: اگه اینطوری راحتی من مشکلی ندارم، فقط گفتم چون تازه س...
جیمین: میشه باهم بریم؟
یونگی: اوهوم
پسرک کوچیک از رو تخت بلند شد و دست مرد بزرگتر و گرفت و به سمت اتاقش حرکت کردن و وقتی رسیدن جیمین رفت داخل و درو بست.
مرد بزرگتر رفت به اتاقش و با آیپد شروع به چک کردن اتاق جیمین کرد روی تخت نشسته بود و زانو هاشو بقل کرده بود و گریه میکرد..شاید واقعا جیمین یه پسر کوچولو بود که برای یه زندگی مشترک آمادگی نداشت، نمیدونست باید چه رفتاری داشته باشه..خودشم آمادگی نگهداری از این پسر کوچولو رو نداشت
تمام بدی های این زندگی مشترک تقصیر هیچکدومشون نبود.
مرد بزرگتر همینطوری مشغول فکر کردن بود که با صدایی که ازش متنفر بود به خودش اومد و از اتاق بیرون اومد و بله...اون هر*زه ای که انتظارشو داشت روبه روش ایستاده بود
یونگی: درست حدس زدم..اگه ازدواجم بکنم دست از سرم برنمیداری
بورا: معلومه که دست از سرت برنمیدارم جناب مین یونگی..حالا بگو ببینم اون پسر بچه کجاست؟
یونگی: به اون چیکار داری؟
بورا: میخام بدونم معشوقه جدید مین کیه؟ یا شایدم زیر*خوا...
حرفش با سوزشی که روی گونش حس کرد نصفه موند
یونگی: بورام، دو ساله مرتب میای تو خونم و آرامشمو ازم میگیری و من حتی یکبارم دست روت بلند نکردم ولی الان دست رو نقطه ضعفم گذاشتی...اینو بدون اگه یه موقع بفهمم با اون پسر کاری کردی قسم میخورم قبرتو با دستای خودم میکنم..الانم گورتو گم کن و از خونم برو بیرون(داد)
نگهبانا به سمت بورام اومدن محکم بازوشو گرفتن و کشون کشون بردنش..مرد بزرگتر به سمت اتاق پسرک رفت و بدون در زدن در اتاقشو باز کرد و دید که روی زمین افتاده
سریع به سمتش رفت و نشست رو زمین و بلندش کرد و روی پاش گذاشتش سیلی آرومی به گونش زد و چند بار اسمشو صدا کرد
برای اولین بار بود که اینطوری نگران یکی شده بود
یهو چشمش به آرنج کبودش افتاد...اون دیشب کامل بدنشو دیده بود ولی همچین کبودی رو آرنجش نبود
یونگی: چه خوابی دیدی؟
جیمین: داشتم از دست چند نفر فرار میکردم که یهو افتادم تو یه چاله سیاه(بغض)
یونگی: چیزی میخای؟
جیمین: میشه برم تو اتاق خودم؟
یونگی: اگه اینطوری راحتی من مشکلی ندارم، فقط گفتم چون تازه س...
جیمین: میشه باهم بریم؟
یونگی: اوهوم
پسرک کوچیک از رو تخت بلند شد و دست مرد بزرگتر و گرفت و به سمت اتاقش حرکت کردن و وقتی رسیدن جیمین رفت داخل و درو بست.
مرد بزرگتر رفت به اتاقش و با آیپد شروع به چک کردن اتاق جیمین کرد روی تخت نشسته بود و زانو هاشو بقل کرده بود و گریه میکرد..شاید واقعا جیمین یه پسر کوچولو بود که برای یه زندگی مشترک آمادگی نداشت، نمیدونست باید چه رفتاری داشته باشه..خودشم آمادگی نگهداری از این پسر کوچولو رو نداشت
تمام بدی های این زندگی مشترک تقصیر هیچکدومشون نبود.
مرد بزرگتر همینطوری مشغول فکر کردن بود که با صدایی که ازش متنفر بود به خودش اومد و از اتاق بیرون اومد و بله...اون هر*زه ای که انتظارشو داشت روبه روش ایستاده بود
یونگی: درست حدس زدم..اگه ازدواجم بکنم دست از سرم برنمیداری
بورا: معلومه که دست از سرت برنمیدارم جناب مین یونگی..حالا بگو ببینم اون پسر بچه کجاست؟
یونگی: به اون چیکار داری؟
بورا: میخام بدونم معشوقه جدید مین کیه؟ یا شایدم زیر*خوا...
حرفش با سوزشی که روی گونش حس کرد نصفه موند
یونگی: بورام، دو ساله مرتب میای تو خونم و آرامشمو ازم میگیری و من حتی یکبارم دست روت بلند نکردم ولی الان دست رو نقطه ضعفم گذاشتی...اینو بدون اگه یه موقع بفهمم با اون پسر کاری کردی قسم میخورم قبرتو با دستای خودم میکنم..الانم گورتو گم کن و از خونم برو بیرون(داد)
نگهبانا به سمت بورام اومدن محکم بازوشو گرفتن و کشون کشون بردنش..مرد بزرگتر به سمت اتاق پسرک رفت و بدون در زدن در اتاقشو باز کرد و دید که روی زمین افتاده
سریع به سمتش رفت و نشست رو زمین و بلندش کرد و روی پاش گذاشتش سیلی آرومی به گونش زد و چند بار اسمشو صدا کرد
برای اولین بار بود که اینطوری نگران یکی شده بود
یهو چشمش به آرنج کبودش افتاد...اون دیشب کامل بدنشو دیده بود ولی همچین کبودی رو آرنجش نبود
- ۴۲۴
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط