P
P.2
ساعتها میگذشت و ا.ت تازه به گوشهای از شهر رسیده بود که برای او آشنا نبود
نفسش تند شده بود و احساس میکرد به سختی میتواند ذهنش را آرام کند
خیابان ها پر از سایه و سر و صدا بودند و گاهی صدای قدم ها و ماشین ها او را به وحشت میانداخت...
فکری به ذهنش آمد
"حتما شروع کرده به دنبالم گشتن"
به چند درصد از آنچه که تلاش کرده بود فرار کند فکر میکرد
واقعا چقدر میخواست از دست کنترل های پدرش فرار کند؟
اما او نمیدانست جونگکوک چقدر میتواند در این دنیای تاریک تاثیرگذار و شجاع باشد
در همین حین جونگکوک در ماشینش با چشمهایی چراغ دار و متین به دنبال نشانههایی از ا.ت بود...
او میدانست که اگر به او دست نیابد
نه تنها دخترش را از دست خواهد داد بلکه کنترلش بر دنیای زیرزمینیاش را نیز از دست خواهد داد
"نمیذارم این اتفاق بیفته..."
با خود گفت و دکمههای موبایلش را فشار داد تا شمارههای قدیمیاش را بررسی کند.
چند کوچه آن طرفتر ا.ت در کافهای کوچک نشسته بود....
فنجان قهوهاش را با دستان لرزانش نگه داشته بود و بلافاصله به سمت در نگاه کرد
صدای در که باز و بسته میشد میتوانست قلبش را در گلو بیاندازد
"خوبه، الان هیچکی نیست"
اما در دلش میدانست که این فقط یک خیال است
"برو ا.ت، فقط برو."
او با خود گفت و برای لحظهای انگار همهی دنیا را فراموش کرده بود....
در این لحظه یک مرد با تیپ مشکی و چشمان تیره وارد کافه شد.
قلب ا.ت ایستاد.....
او شناخته شده بود...
تنها یک نگاه کافی بود تا بفهمد کیست پدرش جونگکوک.
او به سرعت از جا بلند شد و به سمت در دوید اما قبل از اینکه به بیرون برسد جونگکوک دستش را گرفت
"کجا میری؟! فکر کردی میتونی فرار کنی؟"
صدایش همچون رعد در کافه پیچید...
سکوت همه جا را فراگرفت و ا.ت از شدت ترس نفسش در سینهاش حبس شد
"بابا لطفا، خواهش میکنم بذار برم"
او با صدای گرفتهای فریاد زد و تلاش کرد خود را از چنگ او بیرون بکشد.
جونگکوک با چشمانش درخشان اما سرد گفت
"من نمیذارم تو در این دنیای خطرناک تنها بمونی تو نمیدونی چه اسراری در این شهر وجود داره من این کار رو برای تو میکنم"
ولی جونگکوک از زمان مرگ مادرش سرد شده بود و خودش و تک فرزندش را باعث وایسادن ضربان مادرش میدانست و هردو را محکوم به غم و تنهایی کرد
"اما من نمیخوام تو رو اینجوری ببینم تو مافیایی من نمیخوام اینجوری زندگی کنم... کاش .. مامان بود"
او طوری فریاد زد که انگار دنیا به آخر رسیده باشد.
جونگکوک در سکوت لحظاتی ماند و سپس به آرامی گفت
"خب حالا چه میکنی؟ تو نمیتونی فرار کنی همهچیز برای تو خطرناکه و من نمیذارم به تنهایی وارد این بازی بشی"
در آن لحظه سایههای درد و ترس دوباره به سراغ ا.ت آمدند
او نمیتوانست ببیند که پدرش چقدر درگیر در دنیای تاریکی است.
اما او با تصمیمی تازه میدانست که باید عاقلانه عمل کند...
شرایط: ۱۷ لایک و ۱۷ کامنت
ساعتها میگذشت و ا.ت تازه به گوشهای از شهر رسیده بود که برای او آشنا نبود
نفسش تند شده بود و احساس میکرد به سختی میتواند ذهنش را آرام کند
خیابان ها پر از سایه و سر و صدا بودند و گاهی صدای قدم ها و ماشین ها او را به وحشت میانداخت...
فکری به ذهنش آمد
"حتما شروع کرده به دنبالم گشتن"
به چند درصد از آنچه که تلاش کرده بود فرار کند فکر میکرد
واقعا چقدر میخواست از دست کنترل های پدرش فرار کند؟
اما او نمیدانست جونگکوک چقدر میتواند در این دنیای تاریک تاثیرگذار و شجاع باشد
در همین حین جونگکوک در ماشینش با چشمهایی چراغ دار و متین به دنبال نشانههایی از ا.ت بود...
او میدانست که اگر به او دست نیابد
نه تنها دخترش را از دست خواهد داد بلکه کنترلش بر دنیای زیرزمینیاش را نیز از دست خواهد داد
"نمیذارم این اتفاق بیفته..."
با خود گفت و دکمههای موبایلش را فشار داد تا شمارههای قدیمیاش را بررسی کند.
چند کوچه آن طرفتر ا.ت در کافهای کوچک نشسته بود....
فنجان قهوهاش را با دستان لرزانش نگه داشته بود و بلافاصله به سمت در نگاه کرد
صدای در که باز و بسته میشد میتوانست قلبش را در گلو بیاندازد
"خوبه، الان هیچکی نیست"
اما در دلش میدانست که این فقط یک خیال است
"برو ا.ت، فقط برو."
او با خود گفت و برای لحظهای انگار همهی دنیا را فراموش کرده بود....
در این لحظه یک مرد با تیپ مشکی و چشمان تیره وارد کافه شد.
قلب ا.ت ایستاد.....
او شناخته شده بود...
تنها یک نگاه کافی بود تا بفهمد کیست پدرش جونگکوک.
او به سرعت از جا بلند شد و به سمت در دوید اما قبل از اینکه به بیرون برسد جونگکوک دستش را گرفت
"کجا میری؟! فکر کردی میتونی فرار کنی؟"
صدایش همچون رعد در کافه پیچید...
سکوت همه جا را فراگرفت و ا.ت از شدت ترس نفسش در سینهاش حبس شد
"بابا لطفا، خواهش میکنم بذار برم"
او با صدای گرفتهای فریاد زد و تلاش کرد خود را از چنگ او بیرون بکشد.
جونگکوک با چشمانش درخشان اما سرد گفت
"من نمیذارم تو در این دنیای خطرناک تنها بمونی تو نمیدونی چه اسراری در این شهر وجود داره من این کار رو برای تو میکنم"
ولی جونگکوک از زمان مرگ مادرش سرد شده بود و خودش و تک فرزندش را باعث وایسادن ضربان مادرش میدانست و هردو را محکوم به غم و تنهایی کرد
"اما من نمیخوام تو رو اینجوری ببینم تو مافیایی من نمیخوام اینجوری زندگی کنم... کاش .. مامان بود"
او طوری فریاد زد که انگار دنیا به آخر رسیده باشد.
جونگکوک در سکوت لحظاتی ماند و سپس به آرامی گفت
"خب حالا چه میکنی؟ تو نمیتونی فرار کنی همهچیز برای تو خطرناکه و من نمیذارم به تنهایی وارد این بازی بشی"
در آن لحظه سایههای درد و ترس دوباره به سراغ ا.ت آمدند
او نمیتوانست ببیند که پدرش چقدر درگیر در دنیای تاریکی است.
اما او با تصمیمی تازه میدانست که باید عاقلانه عمل کند...
شرایط: ۱۷ لایک و ۱۷ کامنت
- ۱۵.۳k
- ۱۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط