{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سایه های تعقیب

سایه های تعقیب
Yuna...
از جونگکوک
P.1

در دل یک شب تاریک و سرد ا.ت زیر نور کم‌سوی چراغ‌های خیابان خود را از سایه‌های شهر پنهان می‌کرد
قلبش به شدت می‌تپید چون می‌دانست اگر جونگکوک بفهمد که او کجا رفته است هیچ جای امنی برای فرار نخواهد داشت

"هیچوقت نذاشتی من آزاد باشم خوب کردم درستشم همینه"

او از روی اعصابش بلافاصله فریاد کشید و قدم‌هایش را تندتر کرد
از خانه‌ای که پر از قوانین سختگیرانه و نگاه‌های سنگین بود فرار کرده بود...
جونگکوک، پدرش مافیا بود و در دنیای تاریکی زندگی می‌کرد که هیچکس نمی‌خواست در آن گیر کند.

چند بار سعی کرده بود با جونگکوک صحبت کند...
ولی هر بار با یک دیوار سرد و بی‌احساس مواجه می‌شد

"همیشه می‌خواستی زندگی منو کنترلی کنی من دیگه نمی‌تونم اینجوری ادامه بدم"

او این حرف‌ها را زیر لب زمزمه کرد و در دلش تصمیمش را گرفت.

جونگکوک با موهای مشکی براق و چشمان تیره‌ای که پر از راز بود
تمام زندگی‌اش را به دور از احساسات و عشق چیده بود
برای او همه چیز حول قدرت و کنترل می‌چرخید
او هیچ وقت نمی‌توانست درک کند که ا.ت چقدر از محدودیت‌هایش متنفر است

"خب حالا باید برم"

ا.ت با صدای آرامی گفت و به سمت گوشه‌ای از خیابان دوید
هوای سرد در صورتش می‌خورد و احساس آزادی بیشتری می‌کرد
شاید اینبار بتواند بر خلاف قوانین پدرش به سمت روشنی برود

از طرف دیگر جونگکوک در اتاقش در حال چک کردن پیام‌ها و تماس‌های مافیا بود
ناگهان یک پیام از شماره‌ای ناشناس به دستش رسید

"دختر شما رفته"

قلبش به شدت ایستاد
نفس عمیقی کشید و در دلش یک احساس غم و خشم درهم کشیده شد

"چی؟ کجا رفته؟"

او با فریاد پرسید و موبایل را به دیوار کوبید خشم او مانند آتش شعله‌ور شده بود و می‌دانست که باید به سرعت عمل کند
جونگکوک همیشه می‌دانست که باید برای دفاع از ا.ت آماده باشد اما این بار داستان متفاوتی داشت.

"این بار نمی‌تونی خودتو پنهان کنی ا.ت..."

او به آرامی گفت و لبخند غمگینی بر لبش نقش بست.

"من تو رو پیدا می‌کنمدحتی اگه به آخر دنیا برم."

به همین ترتیب در خیابان‌های تاریک و خطرناک ا.ت با قلبی پر از اضطراب و ترس به جلو می‌رفت و هیچ ایده‌ای نداشت که چقدر جونگکوک برای پیدا کردن او بی‌رحم خواهد بود....
این شب تنها شروع یک بازی خطرناک بود...


شرایط: ۱۸ لایک و ۱۸ کامنت

بچه ها خیلی مراقب خودتون باشین باشه؟
و خب به امید آزادی
شرایطا حتما برسه تا بذارمش
دیدگاه ها (۲۸)

P.2ساعت‌ها می‌گذشت و ا.ت تازه به گوشه‌ای از شهر رسیده بود که...

P.3شور و هیاهوی کافه به آرامی همچنان ادامه داشت اما برای ا.ت...

P.3ورودی بار آرکا با نگاهی که ترکیبی از شوک خشم و ناباوری بو...

P.2سایه‌های سنگین نورهای نئونیِ بار بطری‌های خالی را قاب گرف...

1 : 45 a clook

سناریو هایتانی ریندو ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ماشین به سرعت ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط