{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با يكى آشنا شدم پرسيد بچه كجايى؟ گفتم ((خرم آباد)) تيغ در

با يكى آشنا شدم پرسيد بچه كجايى؟ گفتم ((خرم آباد)) تيغ در آورد رگشو زد گفتم اخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ تو آخرين لحظات مرگش گفت من هميشه آرزو داشتم فداىِ بچه هاىِ خرم آباد بشم..
دیدگاه ها (۶)

با يكى آشنا شدم پرسيد بچه كجايى؟ گفتم ((خرم آباد)) تيغ در آو...

خدایا خداجونم من خیلی بدمخودت میدونی امروز چقدر حالم خراب بو...

با يكى آشنا شدم پرسيد بچه كجايى؟ گفتم ((خرم آباد)) تيغ در آو...

روانشناسان باستان معتقد بودند که افراد از لحاظ عناصر تشکیل د...

با زندگی چه کردیم?

ترانه قشنگم؛نمیدونم دیر شده یا نه بابت تاخیر معذرت میخوامدخت...

#میکاپ_آرتیست_من

رمان: رویای منپارت: ششا/ت: روی ویدیو نوشته بود چیزایی که اعض...

Pat:6اسم: عاشق چشماش شدمجونگکوک . سرم و اوردم بالا و با خنده...

رمان عشق مافیا پارت 7از زبان ا/تگفتم : واووو تو آشپزی هم میک...

جی صد و هفتاده.. باع.. بگذریم..

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌مؤقت ؟ شآید آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط