خلاصه کوک و ات توی سال اول رو خیلی به سختی گذروندن
خلاصه کوک و ات توی سال اول رو خیلی به سختی گذروندن.
از ویار های ات تا زایمانش. از هزینه ها تا چگونه مصرف کردنش. از پول تا غذا تا خونه تا کار ....همه ی اینا خیلی سخت گذشت .
سال بعد از راه رسید .
کوک و ات یه خونه داشتن با یه نوزاد دختر (نیلی)
چنیدن سال دیگه هم گذشت شاید چهار سال
ات و تهیونگ هماهنگ شده بودن که تهیونگ بیاد کانادا برای دیدن کوک ات و نیلی
ات: کوک تولدت مبارکککککک
کوک: خیلی ممنونم ات....ممنونم دختر عزیزمممم
ات: من یک کادوی ویژه برات دارم.
کوک: چی ؟
ات در خونه رو باز کرد و کوک ، تهیونگ و همسرش رو دید
کوک: تهیونگ.
تهیونگ: کوک
ات خندید
همسر تهیونگ اسمش رزا بود
ات: رزا تهیونگ بیایید داخل
خلاصه شب تولد خیلی خوب بود
و ات و رزا توی آشپزخونه بودن داشتن خوراکی اماده میکردند
رزا حالت تهوع داشت و رفت سرویس بهداشتی
تهیونگ و کوک متوجه نشدن
خلاصه وقتی رزا برگشت ات اروم گفت: حالت خوبه؟ چی شد ؟؟؟؟
رزا: من حامله ام.....ات...من چطور به تهیونگ بگم؟
ات: موقع شام حرفشو میارم وسط
خلاصهههههه
موقع شام ات گفت: تهیونگ چرا بچه دار نمیشین....نیلی یه بچه ازتون میخواد
تهیونگ: چی بگم....من خیلی دوست دارم بچه دار شیم....اگه رزا راضی باشه....من قبول میکنم.
کوک: واقعا.
تهیونگ: اره من هفت تا بچه دوست دارم.
رزا با شنیدن هفت بچه غذاش توی گلوش گیر کرد
تهیونگ اب داد و گفت: مراقب خودت باش عشقم...
رزا : تیهونگ از این به بعد باید بگی مراقب خودتون باشید
رزا دست تهیونگ رو گرفت و روی شکمش گذاشت و گفت: داری بابا میشی عزیزم
تهیونگ با داد و لکنت گفت: رزا ازت ممنونم....خدایا شکرت
کوک: مرد حسابی اروم باش.
خلاصه داستان ما هم تموم شدددد
از ویار های ات تا زایمانش. از هزینه ها تا چگونه مصرف کردنش. از پول تا غذا تا خونه تا کار ....همه ی اینا خیلی سخت گذشت .
سال بعد از راه رسید .
کوک و ات یه خونه داشتن با یه نوزاد دختر (نیلی)
چنیدن سال دیگه هم گذشت شاید چهار سال
ات و تهیونگ هماهنگ شده بودن که تهیونگ بیاد کانادا برای دیدن کوک ات و نیلی
ات: کوک تولدت مبارکککککک
کوک: خیلی ممنونم ات....ممنونم دختر عزیزمممم
ات: من یک کادوی ویژه برات دارم.
کوک: چی ؟
ات در خونه رو باز کرد و کوک ، تهیونگ و همسرش رو دید
کوک: تهیونگ.
تهیونگ: کوک
ات خندید
همسر تهیونگ اسمش رزا بود
ات: رزا تهیونگ بیایید داخل
خلاصه شب تولد خیلی خوب بود
و ات و رزا توی آشپزخونه بودن داشتن خوراکی اماده میکردند
رزا حالت تهوع داشت و رفت سرویس بهداشتی
تهیونگ و کوک متوجه نشدن
خلاصه وقتی رزا برگشت ات اروم گفت: حالت خوبه؟ چی شد ؟؟؟؟
رزا: من حامله ام.....ات...من چطور به تهیونگ بگم؟
ات: موقع شام حرفشو میارم وسط
خلاصهههههه
موقع شام ات گفت: تهیونگ چرا بچه دار نمیشین....نیلی یه بچه ازتون میخواد
تهیونگ: چی بگم....من خیلی دوست دارم بچه دار شیم....اگه رزا راضی باشه....من قبول میکنم.
کوک: واقعا.
تهیونگ: اره من هفت تا بچه دوست دارم.
رزا با شنیدن هفت بچه غذاش توی گلوش گیر کرد
تهیونگ اب داد و گفت: مراقب خودت باش عشقم...
رزا : تیهونگ از این به بعد باید بگی مراقب خودتون باشید
رزا دست تهیونگ رو گرفت و روی شکمش گذاشت و گفت: داری بابا میشی عزیزم
تهیونگ با داد و لکنت گفت: رزا ازت ممنونم....خدایا شکرت
کوک: مرد حسابی اروم باش.
خلاصه داستان ما هم تموم شدددد
- ۳۷.۹k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط