چند پاراتی درخواستی جونگکوک
چند پاراتی درخواستی جونگکوک
موضوع : اسلاید دوم
( اول از همه بگم لطفا هیت ندید و گزارش نکنید چون این فیک هیچ ربطی به ایدلامون نداره فقط نوشته ذهن نویسنده اس و واقعی نیست )
پارت اول
قبل از اینکه نورهای صحنه روی صورتت بیفته، قبل از اینکه اسم «لیسا» روی بنرهای جهانی نقش ببنده، تو فقط «تو» بودی.
یه دختر با رویاهای بزرگ.
با صدای خسته از تمرینهای بیپایان، پاهای تاولزده، و قلبی پر از امید.
و اونجا، وسط روزهای خستهکننده تمرین، یه پسر بود که با لبخندش همه چیز رو راحتتر میکرد.
جونگکوک.
لباس ساده تنش بود، اما خودش هیچوقت معمولی نبود.
با اون صداش، نگاهش، و جوری که وقتی میخندید، زمان کند میشد.
عشق بینتون بیصدا شروع شد.
نه با اعترافات پر آبوتاب، نه با گل و شکلات.
با لحظاتی ساده:
یه بطری آب بعد از تمرین، یه لبخند خجالتی وقتی چشمهاتون تو آینه تمرین به هم میافتاد.
آهسته ولی واقعی.
با هم به کافه میرفتید. تو آهنگ مینوشتی، اون میخوند. با هم از رویاهاتون حرف میزدین.
همه چیز واقعی بود.
تا اون روز لعنتی.
---
فصل تابستون بود.
تو تازه داشتـی برای یه اجرای بزرگ آماده میشدی، استرس داشتی.
اونم تمرینای خودش رو داشت، خسته بود.
تماسهات کم شده بودن.
پیامها جواب داده نمیشدن.
یه شب، وقتی پیام دادی: «خستهای؟ فردا ببینمت؟»
جواب اومد:
«شایدم، نمیدونم.»
و بعد... اون عکس لعنتی تو فضای مجازی.
کوک.
با یه دختر دیگه.
نزدیک.
نه معمولی. خیلی نزدیک.
قلبت ایستاد.
شاید اشتباه شده.
شاید فتوشاپه.
ولی بعد خودش تأیید کرد.
ساده، سرد، بیاحساس:
«یه شب مهمونی بود. چیز خاصی نیست.»
و تو شکستی.
نه فقط قلبت. روحت.
تمام اون اطمینانی که داشتی.
عشقی که برای ساختنش جنگیدی.
اون شب، همهچی تموم شد.
ادامه دارد.....
موضوع : اسلاید دوم
( اول از همه بگم لطفا هیت ندید و گزارش نکنید چون این فیک هیچ ربطی به ایدلامون نداره فقط نوشته ذهن نویسنده اس و واقعی نیست )
پارت اول
قبل از اینکه نورهای صحنه روی صورتت بیفته، قبل از اینکه اسم «لیسا» روی بنرهای جهانی نقش ببنده، تو فقط «تو» بودی.
یه دختر با رویاهای بزرگ.
با صدای خسته از تمرینهای بیپایان، پاهای تاولزده، و قلبی پر از امید.
و اونجا، وسط روزهای خستهکننده تمرین، یه پسر بود که با لبخندش همه چیز رو راحتتر میکرد.
جونگکوک.
لباس ساده تنش بود، اما خودش هیچوقت معمولی نبود.
با اون صداش، نگاهش، و جوری که وقتی میخندید، زمان کند میشد.
عشق بینتون بیصدا شروع شد.
نه با اعترافات پر آبوتاب، نه با گل و شکلات.
با لحظاتی ساده:
یه بطری آب بعد از تمرین، یه لبخند خجالتی وقتی چشمهاتون تو آینه تمرین به هم میافتاد.
آهسته ولی واقعی.
با هم به کافه میرفتید. تو آهنگ مینوشتی، اون میخوند. با هم از رویاهاتون حرف میزدین.
همه چیز واقعی بود.
تا اون روز لعنتی.
---
فصل تابستون بود.
تو تازه داشتـی برای یه اجرای بزرگ آماده میشدی، استرس داشتی.
اونم تمرینای خودش رو داشت، خسته بود.
تماسهات کم شده بودن.
پیامها جواب داده نمیشدن.
یه شب، وقتی پیام دادی: «خستهای؟ فردا ببینمت؟»
جواب اومد:
«شایدم، نمیدونم.»
و بعد... اون عکس لعنتی تو فضای مجازی.
کوک.
با یه دختر دیگه.
نزدیک.
نه معمولی. خیلی نزدیک.
قلبت ایستاد.
شاید اشتباه شده.
شاید فتوشاپه.
ولی بعد خودش تأیید کرد.
ساده، سرد، بیاحساس:
«یه شب مهمونی بود. چیز خاصی نیست.»
و تو شکستی.
نه فقط قلبت. روحت.
تمام اون اطمینانی که داشتی.
عشقی که برای ساختنش جنگیدی.
اون شب، همهچی تموم شد.
ادامه دارد.....
- ۸.۴k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط