{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

درخواستی جیمین

درخواستی جیمین
موضوع : اسلاید دوم

پارت اول

باران روی شیشه‌ی پنجره آرام می‌کوبید. سکوت سنگینی در راهروی تیمارستان پیچیده بود. تنها صدای شنیده‌شدن، خش‌خش کفش‌های پرستارها و صدای آهسته‌ی ساعت دیواری بود.
سارا، پرستار شیفت شب، پروندۀ جدیدی را دست گرفته بود و با تعجب به نام روی جلد خیره مانده بود:

پارک جیمین – اختلال شخصیتی – پارانویا – اضطراب شدید ، گوشه گیری کامل – اتاق شماره ۸

سارا نفسش را بیرون داد. قلبش تیر کشید. سال‌ها بود این اسم را نشنیده بود؛ اسمی که زمانی همه دنیایش بود… و حالا؟ حالا با جوهری آبی در بالای یک پرونده‌ی روان‌پزشکی نقش بسته بود.

او همان کسی بود که چند سال پیش، بدون هیچ توضیحی رفت. همان که عاشقانه‌ترین شب‌ها را برای سارا رقم زده بود… و همان که به او خیانت کرد.



....................



شش سال قبل...

سارا دانشجوی پرستاری بود و جیمین یکی از اعضای مشهور یک گروه موسیقی محبوب. دیدارشان اتفاقی بود: در یک مهمانی خیریه برای بیماران سرطانی، جایی که جیمین به عنوان مهمان افتخاری آمده بود و سارا به عنوان داوطلب.

اولین بار که سارا نگاهش کرد، لبخند جیمین مثل خورشید وسط زمستان بود. مهربان، آرام، اما درون‌نگر. خیلی زود همه چیز بین‌شان شکل گرفت. پیام‌های شبانه، ملاقات‌های مخفی، نوازش‌های کوتاه در کافه‌های دور از چشم.

جیمین می‌گفت:
ـ "با تو حس می‌کنم واقعیم. نه یه ستاره، نه یه نقاب. فقط… من."

اما همه چیز فقط تا آن شب طول کشید.
شبی که سارا پشت در اتاق هتل ایستاد، و صدای خنده‌ی دختر دیگری را از آن‌جا شنید. صدای جیمین، خنده‌ هایی که مخصوص او بود، حالا با دیگری تقسیم شده بود.

در را باز کرد. جیمین جا خورد. دختر دیگری کنار تخت، لبخندزنان، و جیمین با چشمانی پر از وحشت، و جمله‌ای که هیچ‌وقت از ذهن سارا پاک نشد:

ـ "سارا… می‌تونم توضیح بدم."

اما هیچ‌وقت توضیحی داده نشد.



سارا با لرزش دست در زد. در اتاق شماره ۸ باز شد. فضای اتاق نیمه‌تاریک بود. مردی با موهای ژولیده، لاغرتر از چیزی که سارا در خاطر داشت، پشت پنجره نشسته بود. به آسمان خاکستری خیره بود. صدای پا را که شنید، به‌آرامی سرش را چرخاند.

چشمانش هنوز همان بود. کمی تار، کمی گم‌شده، اما هنوز جیمین.

ـ "سلام، من سارا هستم. پرستار امروزت."

لحظه‌ای مکث کرد. جیمین فقط نگاه کرد. نه لبخند، نه کلام. سارا پرونده را بست.
ـ "یادت میاد کی‌ام؟"

جیمین پلک زد. چند ثانیه. بعد گفت:
ـ "صدات… آشناست."

سارا سرش را پایین انداخت.
ـ "ما یه زمانی… همو می‌شناختیم."

جیمین بلند خندید. خنده‌ای تلخ، مثل شکستن شیشه.
ـ "همه‌ی صداهام آشنا شدن. مغزم مثل اتاق پر از پژواکه. نمی‌دونم واقعاً کی به کیه."

سارا با بغض رفت.


ادامه دارد......
دیدگاه ها (۰)

پارت دوم ( اخر)در هفته‌های بعد، سارا مسئول مراقبت از جیمین ش...

چند پاراتی درخواستی جونگکوک موضوع : اسلاید دوم ( اول از همه ...

تو دقیقا زمانی که بهش نیاز داشتم ظاهر شدی نور و امید زندگیم ...

پارت سوم ( اخر)او سرش را بلند کرد، و جیمین ل*ب‌هایش را آرام،...

my teacher

پارت: 9اسم: رویایی ترسناک نور بالای سر سواری، سوسو می‌زد و س...

my littel boy

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط