My professor
My professor
Part:49
اونقدری به گردنش نزدیک شدم که نفسم به گردنش میخورد و برمیگشت به صورتم...
قلبم مثل قلب گنجشک تند تند به قفسه ی سینم کوبیده میشد...لبامو بستم تا بوسمش....
یهو سرجام خشکم زد....چه غلطی دارم میکنم!
فورا عقب رفتم.
"من اجازه شو نداشتم!"
خدایا اگه نفسمو حس کرده باشه و بیدار شده باشه چی! اصلا مطمئن نبودم اگه یه ثانیه ی دیگه اونجا بمونم و نگاهش کنم ممکنه چه دست گل دیگه ای به آب بدم؟
رفتم سمت در و به محض اینکه از اتاق خارج شدم با دیدن تهیونگ که داشت از جلو رد میشد قبض روحم شدم!!!!
بی تفاوت سر جاش وایساد...
یه دستش تو جیبش بود و تو دست دیگش یه لیوان که ازش بخار بلند میشد.
بی اهمیت و ریلکس به واکنشم خیره شد.
چشمامو بستم و دستمو رو قلبم فشار دادم
هیزل:هی.... منو ترسوندی
خمار نگاهم کرد
تهیونگ: باید به دیدن من تو این مسیر عادت کنی بچه
و بعد انگشت اشارهش رو از انگشتای دیگهی دستش که دور لیوان بودن جدا کرد تا به در اشاره کنه که درست کنار در اتاق جئون بود
تهیونگ:محض اطلاعت من اینجا زندگی میکنم.
هیزل:باشه.... ببخشید!
سر تا پامو نگاه کرد
تهیونگ: راستی.... آفرین.... انتظارشو نداشتم!
متعجب و ذوق زده نگاهش کردم.... پس صداها رو شنیده بود.... باورم نمیشد بالاخره از یه چیزی درباره من خوشش اومده
خمار نگاهم کرد
تهیونگ: خیلی خوب بود.... مخصوصا اونجاش که پیانو نمیزدی.
چشمامو تو قاب چرخوندم و راهمو کشیدم سمت اتاق خودم
نیشخندی زد
تهیونگ:شرط میبندم حتی نوازنده های عهد چوسان هم از تو هیجانی تر ساز میزنن...
دخترک کسل کننده!
در اتاقمو پشت سرم بستم و یه آه غلیظ کشیدم...
اگه بد اخلاق بودن شاخ داشت شاخ این پسر تا خود آسمون میرفت! چرا انقد میزنه تو پر من... آخه چه لذتی میشه از همچین رفتاری با یه آدم برد؟
امروز سر میز لقمه ی اول نهارو که خورد از جاش پا شد و به جئون گفت میل نداره...
اونطور که مشخص بود با یه رستوران قرار داشتن و یک سر ساعت ناهار و شامشونو میورد جلوی در.
حدس زدم به خاطر زخم مشت اون عوضیا نمیتونه درست غذاشو بخوره..
برای همین یه سوپ پر از چیزای مقوی پختم که گرسنه نمونه و خوردنش براش سخت نباشه....
اما با لجبازی تمام به سوپ هم لب نزد!
تنها کسی که می تونست این موجود رو مخ رو رام بکنه فقط و فقط جئون بود!
در واقع جئون میتونست همه رو رام بکنه!
حتی کلهشق ترین شاگردشو....گوشیمو برداشتم و با دیدن تماسای بی پاسخ از نامجون نگران شدم و پیامشو باز کردم...
"در اولین فرصت بیا خونه ی من فسقلی،بایدیکم صحبت کنیم"
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🩵
#فیک #رمان #فیکشن
Part:49
اونقدری به گردنش نزدیک شدم که نفسم به گردنش میخورد و برمیگشت به صورتم...
قلبم مثل قلب گنجشک تند تند به قفسه ی سینم کوبیده میشد...لبامو بستم تا بوسمش....
یهو سرجام خشکم زد....چه غلطی دارم میکنم!
فورا عقب رفتم.
"من اجازه شو نداشتم!"
خدایا اگه نفسمو حس کرده باشه و بیدار شده باشه چی! اصلا مطمئن نبودم اگه یه ثانیه ی دیگه اونجا بمونم و نگاهش کنم ممکنه چه دست گل دیگه ای به آب بدم؟
رفتم سمت در و به محض اینکه از اتاق خارج شدم با دیدن تهیونگ که داشت از جلو رد میشد قبض روحم شدم!!!!
بی تفاوت سر جاش وایساد...
یه دستش تو جیبش بود و تو دست دیگش یه لیوان که ازش بخار بلند میشد.
بی اهمیت و ریلکس به واکنشم خیره شد.
چشمامو بستم و دستمو رو قلبم فشار دادم
هیزل:هی.... منو ترسوندی
خمار نگاهم کرد
تهیونگ: باید به دیدن من تو این مسیر عادت کنی بچه
و بعد انگشت اشارهش رو از انگشتای دیگهی دستش که دور لیوان بودن جدا کرد تا به در اشاره کنه که درست کنار در اتاق جئون بود
تهیونگ:محض اطلاعت من اینجا زندگی میکنم.
هیزل:باشه.... ببخشید!
سر تا پامو نگاه کرد
تهیونگ: راستی.... آفرین.... انتظارشو نداشتم!
متعجب و ذوق زده نگاهش کردم.... پس صداها رو شنیده بود.... باورم نمیشد بالاخره از یه چیزی درباره من خوشش اومده
خمار نگاهم کرد
تهیونگ: خیلی خوب بود.... مخصوصا اونجاش که پیانو نمیزدی.
چشمامو تو قاب چرخوندم و راهمو کشیدم سمت اتاق خودم
نیشخندی زد
تهیونگ:شرط میبندم حتی نوازنده های عهد چوسان هم از تو هیجانی تر ساز میزنن...
دخترک کسل کننده!
در اتاقمو پشت سرم بستم و یه آه غلیظ کشیدم...
اگه بد اخلاق بودن شاخ داشت شاخ این پسر تا خود آسمون میرفت! چرا انقد میزنه تو پر من... آخه چه لذتی میشه از همچین رفتاری با یه آدم برد؟
امروز سر میز لقمه ی اول نهارو که خورد از جاش پا شد و به جئون گفت میل نداره...
اونطور که مشخص بود با یه رستوران قرار داشتن و یک سر ساعت ناهار و شامشونو میورد جلوی در.
حدس زدم به خاطر زخم مشت اون عوضیا نمیتونه درست غذاشو بخوره..
برای همین یه سوپ پر از چیزای مقوی پختم که گرسنه نمونه و خوردنش براش سخت نباشه....
اما با لجبازی تمام به سوپ هم لب نزد!
تنها کسی که می تونست این موجود رو مخ رو رام بکنه فقط و فقط جئون بود!
در واقع جئون میتونست همه رو رام بکنه!
حتی کلهشق ترین شاگردشو....گوشیمو برداشتم و با دیدن تماسای بی پاسخ از نامجون نگران شدم و پیامشو باز کردم...
"در اولین فرصت بیا خونه ی من فسقلی،بایدیکم صحبت کنیم"
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🩵
#فیک #رمان #فیکشن
- ۳۳۶
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط