My professor
My professor
Part:48
چشمامو با ساعدم پوشوندم و بقیه ی حرفای قلبمو اشکام به زبون آوردن...
آروم از جام پاشدم....و نفسمو تو سینم حبس کردم که صدای گریم بلند نشه....
چهرشو دوباره نگاه کردم....اونقدر پلکای بستش غرق آرامش بودن که انگار چند ساعتی رو تو یه خواب عمیق گذرونده....قرار نبود اونقدری تو خونه اش بمونم که خوابیدنشو برای اولین بار ببینم...من ظرفیت دیدن این چیزا رو درباره ی جئون ندارم....ازم ۹ سال بزرگتره و بازوش اندازه کمرمه!
اما حسم طوریه که انگار پسر بچه ی شیطونی که خودم به دنیا اوردمشو خوابوندم....چهرش توی خواب درست به اندازهی یه پسر بچه،معصوم و پاک بود....یعنی نباید بیدارش کنم؟....اینطوری کمرش اذیت نمیشه؟...
اون آرامش مطلق تو پلکای بستش نشون میداد کاملا راحته...داشتم کم کم صدای نفسای سنگینشو تو اون سکوت راکد میشنیدم...
ملافه ی مشکی روتختشو آروم رو شونه هاش انداختم...حالا کامل شبیه یه شاهزاده ی تنها شده بود که شنل پوشیده....یعنی اگر فقط یه ثانیه ببوسمش...بیدار میشه؟!
بی حرکت موندم و شوق و اضطراب این فکر،وجودمو پر کرد... میدونستم نباید این کارو بکنم ولی نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم!
بازم اون دختر بچه داشت تو گوشم میگفت مگه چی میشه؟دور و برمو نگاه کردم...اگر امشب میبوسیدمش هیچکس نمیفهمید!
درسته که در اتاقو باز گذاشته بود ولی این نقطه ی اتاق از جای در مشخص نبود...
بزاقمو قورت دادم و نگاهش کردم.... صورتمو آروم نزدیک تر بردم.
بوی عطرش تو بینیم پیچید و بازم تو قلبم جنجال به پا شد....هر سانتی متر که بهش نزدیک تر میشدم قلبم تند تر میزد....اونقدر نزدیک شدم که حرارت بدنشو حس کردم...و یه بوی دیوونه کننده و مذاب که درست از یقه اش ساطع می شد...
این همون رد شیرینی بود که عطرشو از فاصله ی نزدیک متفاوت تر میکرد!
یعنی این...بوی همون گردن داغیه که همیشه وقتی گرمش میشد یقشو ازش فاصله میداد ؟!
اگر گردنشو بوس کنم....بیدار میشه؟!...مگه چی میشه...!
ادامه دارد.....
لایک فراموش نشه ✨
#فیک #فیکشن #فیکشن
Part:48
چشمامو با ساعدم پوشوندم و بقیه ی حرفای قلبمو اشکام به زبون آوردن...
آروم از جام پاشدم....و نفسمو تو سینم حبس کردم که صدای گریم بلند نشه....
چهرشو دوباره نگاه کردم....اونقدر پلکای بستش غرق آرامش بودن که انگار چند ساعتی رو تو یه خواب عمیق گذرونده....قرار نبود اونقدری تو خونه اش بمونم که خوابیدنشو برای اولین بار ببینم...من ظرفیت دیدن این چیزا رو درباره ی جئون ندارم....ازم ۹ سال بزرگتره و بازوش اندازه کمرمه!
اما حسم طوریه که انگار پسر بچه ی شیطونی که خودم به دنیا اوردمشو خوابوندم....چهرش توی خواب درست به اندازهی یه پسر بچه،معصوم و پاک بود....یعنی نباید بیدارش کنم؟....اینطوری کمرش اذیت نمیشه؟...
اون آرامش مطلق تو پلکای بستش نشون میداد کاملا راحته...داشتم کم کم صدای نفسای سنگینشو تو اون سکوت راکد میشنیدم...
ملافه ی مشکی روتختشو آروم رو شونه هاش انداختم...حالا کامل شبیه یه شاهزاده ی تنها شده بود که شنل پوشیده....یعنی اگر فقط یه ثانیه ببوسمش...بیدار میشه؟!
بی حرکت موندم و شوق و اضطراب این فکر،وجودمو پر کرد... میدونستم نباید این کارو بکنم ولی نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم!
بازم اون دختر بچه داشت تو گوشم میگفت مگه چی میشه؟دور و برمو نگاه کردم...اگر امشب میبوسیدمش هیچکس نمیفهمید!
درسته که در اتاقو باز گذاشته بود ولی این نقطه ی اتاق از جای در مشخص نبود...
بزاقمو قورت دادم و نگاهش کردم.... صورتمو آروم نزدیک تر بردم.
بوی عطرش تو بینیم پیچید و بازم تو قلبم جنجال به پا شد....هر سانتی متر که بهش نزدیک تر میشدم قلبم تند تر میزد....اونقدر نزدیک شدم که حرارت بدنشو حس کردم...و یه بوی دیوونه کننده و مذاب که درست از یقه اش ساطع می شد...
این همون رد شیرینی بود که عطرشو از فاصله ی نزدیک متفاوت تر میکرد!
یعنی این...بوی همون گردن داغیه که همیشه وقتی گرمش میشد یقشو ازش فاصله میداد ؟!
اگر گردنشو بوس کنم....بیدار میشه؟!...مگه چی میشه...!
ادامه دارد.....
لایک فراموش نشه ✨
#فیک #فیکشن #فیکشن
- ۳۸۷
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط