{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My professor

My professor
Part:50

استرس گرفتم....نکنه فهمیده دارم کجا زندگی میکنم؟!
خود همین موبایلی که الان دستمه جرم محسوب میشه تو فرهنگ لغت نامجون...با ترس و لرز شمارشو گرفتم و لبمو از استرس جویدم اما جواب نداد.....با دو دلی نوشتم.

"فردا میام،ساعت چند خونه ای؟"

۴بعد از ظهر/روز بعد:

هیزل:همین جا پیاده میشم...ممنون.

وقتی دیدم توجهی به حرفم نمیکنه فوری زدم رو شونش

هیزل:تهیونگ؟؟؟؟؟گفتم همین جا پیاده میشم.

روشو کمی چرخوند سمتم

تهیونگ:آدرسی که دادی اینجا نیست.
هیزل:مهم نیست فقط نگه دار.

وقتی دیدم بازم اهمیت نمیده وحشت کردم

هیزل: خواهش میکنم وایسا! نباید منو با تو ببینه
تهیونگ:اینکه یه کوچه بالاتر پیاده بشی براش تابلو تره اسکل!

درست جلوی خونه ی نامجون نگه داشت و من سریع پیاده شدم....حس کردم الانه که از عصبانیت جونم به لبم برسه!
کلاه کاسکتشو دادم دستش و دندونامو رو هم فشار دادم...
لبخند عصبی ای زدم و زیر لب غریدم:

هیزل:تیکه تیکه ات میکنم تهیونگ! مطمئن باش یه روز به مرگم مونده باشه این کارو میکنم!

در حالی که کلاهو رو موتور میزاشت،نیشخند بی جون و لشی زد

تهیونگ:وای تلسیدم!

بی تفاوت روشو ازم گرفت....گاز داد و با سرعت باد ازم دور شد....تا خواستم در بزنم نامجون درو باز کرد و با چشمای گرد نگاهش کردم....چشمای باوقار و آرومش مثل همیشه می‌خندید...سعی کردم طبیعی برخورد کنم...بغلش کردم

هیزل:سلام داداش
بلافاصله پرسید:
نامجون:اون آقا کی بود؟!

برای پیدا کردن یه دروغ،چشمامو سریع رو در و دیوار چرخوندم...و تمام تلاشمو کردم تپق نزنم

هیزل:هم کلاسیمه و دوستم.

ازم جدا شد و راهو باز کرد تا برم داخل

نامجون:اهوم...بگو یه بار دیگه وقتی تو همراهشی با این سرعت رانندگی کنه،میدم یه جریمه درست هم قیمت موتورش براش ببرن..

سر جام موندم و راه رفتنشو نگاه کردم....پس پلاک موتورشو برداشته بود!

بعضی وقتا واقعا از دست شرایط مسخره ی اطرافم کم میوردم...
رو کاناپه ی نرم و راحت پذیرایی،زانو هامو بهم چسبونده بودم و با انگشتام بازی می‌کردم...

چرا انقدر طولش میداد....تمام جنایتایی که تو زندگیم کرده بودم از جلو چشمام رد شد....یهو از آشپزخونه اومد بیرون و یه کارتن رو روی میز جلوم گذاشت.

نامجون:رفتی اینا رو هم با خودت ببر.

با تعجب کارتنو نگاه کردم

هیزل:این...چیه؟!

رو کاناپه نشست و تک خنده ای کرد

نامجون:یه سری خوراکی....برای خوشحال کردن خوشگل ترین خواهر کوچولوی دنیا...

تو چشماش نگاه کردم

هیزل:هی! واقعا ممنونم ولی میدونم به خاطر اینا نگفتی بیام اینجا...

نگاهشو ازم گرفت

نامجون:به دلیلش اینا بود....
هیزل:چیزی شده؟

نفس عمیقی کشید

نامجون:بابت یه چیزایی...لازم بود بهت تذکر بدم...

تذکر؟!
آخرین باری که بابت چیزی بهم تذکر داده بود رو یادم نمیومد...
قلبم از ترس لرزید و بهش زل زدم

هیزل:خب....جانم...گوش می‌کنم

کم کم لبخندش پاک شد... دندوناشو رو هم فشار داد
با خودش کلنجار رفتم و یهو بی مقدمه پرسید.
نامجون:از هگزآیریس چیزی میدونی؟

ادامه دارد....
خب خب.....تقریبا تازه داستان شروع شده💔💔

شرایط برای پارت بعد:
(شامل هر چهار پارت میشه)
لایک:۳۸
کامنت:هر چقدر که دوست دارید
(اگر می‌خواید از زمان آپلود پارت بعد با خبر بشید هم میتونید کامنت بزارید)
#فیکشن #رمان #فیک
دیدگاه ها (۵)

My professor Part:49اونقدری به گردنش نزدیک شدم که نفسم به گر...

My professor Part:48چشمامو با ساعدم پوشوندم و بقیه ی حرفای ق...

‌Part⁷ 🦢 [...

#دوستی_اجباری #پارت_۱۴جونگکوک برای تهیونگ نقشه ریخته بود . ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط