#کاشکی_میشد_دوباره_به_زمین_برگردم.
#کاشکی_میشد_دوباره_به_زمین_برگردم.
#part9
موجود ماسکدار، بیدرنگ به سمت فلیکس و هان حمله کرد.
حرکتش سریع بود؛ سریعتر از چیزی که یک انسان معمولی بتواند دنبال کند. سایهی ردایش در هوا کش میآمد و چاقوهای سیاهش با برق سردی میدرخشیدند.
هان خودش را جلوی فلیکس انداخت و یکی از چاقوها از کنار شانهاش گذشت و درون زمین فرو رفت.
فلیکس با وحشت فریاد زد:
«هان!»
هان دندان روی هم فشرد و گفت:
«حواست به خودت باشه! این یکی اصلاً شوخی نداره!»
موجود ماسکدار بدون توقف، ضربهی بعدی را زد. فلیکس به زحمت جاخالی داد و از لبهی سنگی کنار دروازه بالا رفت. دستش به سطح سرد و لرزان سنگ خورد و همان لحظه حس کرد انرژیای عجیب از درونش عبور کرد؛ چیزی شبیه برق، اما زندهتر، گرمتر... و آشنا.
برای یک لحظه، تصویری مبهم در ذهنش جرقه زد:
اتاقی تاریک، صدای گریه، و دستی که روی پیشانیاش گذاشته میشد.
فلیکس زیر لب گفت:
«این... این چیه؟»
هان که حالا با شاخهای شکسته در برابر مهاجم دفاع میکرد، نگاهی کوتاه به او انداخت.
«فلیکس، الان وقت خاطرهبازی نیست! بعداً روانکاوی میکنیم!»
فلیکس با وجود ترس، یک خندهی کوتاه و عصبی کرد.
«خیلی ممنون، دقیقاً همین الان به یه درمانگر نیاز داشتم.»
موجود ماسکدار ناگهان ایستاد.
سرش را بهآرامی بالا آورد، انگار چیزی شنیده باشد. بعد آهسته گفت:
«تو... یادت اومد، نه؟»
فلیکس خشکش زد.
«چی؟»
«تو حتی خودت رو هم فراموش کردی.»
صدای موجود برای نخستین بار لرزید. نه از ترس؛ از خشم.
«همین باعث شد اینهمه طول بکشه.»
هان قدمی جلو گذاشت.
«درباره چی حرف میزنی؟»
موجود ماسکدار دستش را بالا برد و ماسک نقرهای روی صورتش بهآرامی ترک برداشت.
صدای شکستن فلز در سکوت جنگل پیچید.
لایهی اول ماسک افتاد.
بعد لایهی دوم.
و بعد، چهرهای نمایان شد که فلیکس را مثل ضربهای ناگهانی میخکوب کرد.
چشمهای خاکستری؟
نه.
آن چشمها دیگر خاکستری نبودند.
زیر نقاب، چهرهی جوانی ایستاده بود با موهای تیره و زخمی قدیمی روی گونه.
اما مهمتر از همه، نگاهش بود؛ نگاهی که فلیکس آن را میشناخت.
فلیکس با صدایی لرزان گفت:
«...تو؟»
مرد نقابدار آهی کشید.
«بالاخره. اسمم رو یادته؟»
هان متعجب بین آن دو نگاه کرد.
«شما همدیگه رو میشناسید؟»
فلیکس انگار نفسش بند آمده باشد، با ناباوری زمزمه کرد:
«آرِن...؟»
مرد لبخند تلخی زد.
«آره. پس هنوز کامل از هم نپاشیدی.»
فلیکس یک قدم عقب رفت.
«تو... تو مرده بودی.»
آرِن خندید، اما خندهاش نه شاد بود نه آرام؛ بیشتر شبیه زخمی بود که تازه باز شده باشد.
«همه اینجا مردن، فلیکس. بعضیا فقط هنوز نفهمیدن.»
باد شدیدی وزید. دروازهی زیر پایشان شروع به درخشش کرد و شکاف زمین کمی بیشتر باز شد.
آرن با نگاهی سنگین به آن خیره شد و گفت:
«من اینجا هستم که نذارم اون دروازه باز بشه. چون اگه باز بشه، چیزی که پشتشه، اول از همه دنبال تو میاد.»
فلیکس با گیجی و ترس پرسید:
«من؟ چرا من؟»
آرن نگاهش را از دروازه برداشت و مستقیم در چشمان فلیکس فرو برد.
«چون تو کلیدش هستی.»
سکوتی سنگینتر از قبل افتاد.
هان آهسته گفت:
«فلیکس... این مرد کیه واقعاً؟»
فلیکس گلویش خشک شده بود.
تصویرهای پراکندهای در ذهنش میآمدند؛ تکهتکه، بیربط، مثل رویاهای شکسته.
آرِن، آتش، یک قول قدیمی، و صدای زنی که میگفت:
"اگر فراموش کنی، همهچیز تکرار میشه."
فلیکس با وحشت دستش را روی سرش گذاشت.
«نه... نه، من... من نمیدونم...»
آرن، با لحنی آرامتر، گفت:
«الان وقت یادآوریه.»
و درست در همان لحظه، دروازهی تاریک زیر شکاف زمین، برای اولین بار، به صدا درآمد.
از عمق آن، نالهای آهسته و بیانتها برخاست؛ صدایی که انگار از هزاران سال پیش در بند مانده بود.
هان با چشمان گرد شده گفت:
«اون... بیدار شد؟»
آرن با چهرهای برافروخته، شمشیر کوتاهی از زیر ردایش بیرون کشید.
«نه. ولی دیگه بیدار شدنش خیلی نزدیکه.»
فلیکس حس کرد زمین زیر پایش دیگر زمین نیست.
همهچیز داشت به سمت چیزی ناشناخته و هولناک کشیده میشد.
و در اعماق همان تاریکی، چیزی اسم او را صدا زد.
---
#part9
موجود ماسکدار، بیدرنگ به سمت فلیکس و هان حمله کرد.
حرکتش سریع بود؛ سریعتر از چیزی که یک انسان معمولی بتواند دنبال کند. سایهی ردایش در هوا کش میآمد و چاقوهای سیاهش با برق سردی میدرخشیدند.
هان خودش را جلوی فلیکس انداخت و یکی از چاقوها از کنار شانهاش گذشت و درون زمین فرو رفت.
فلیکس با وحشت فریاد زد:
«هان!»
هان دندان روی هم فشرد و گفت:
«حواست به خودت باشه! این یکی اصلاً شوخی نداره!»
موجود ماسکدار بدون توقف، ضربهی بعدی را زد. فلیکس به زحمت جاخالی داد و از لبهی سنگی کنار دروازه بالا رفت. دستش به سطح سرد و لرزان سنگ خورد و همان لحظه حس کرد انرژیای عجیب از درونش عبور کرد؛ چیزی شبیه برق، اما زندهتر، گرمتر... و آشنا.
برای یک لحظه، تصویری مبهم در ذهنش جرقه زد:
اتاقی تاریک، صدای گریه، و دستی که روی پیشانیاش گذاشته میشد.
فلیکس زیر لب گفت:
«این... این چیه؟»
هان که حالا با شاخهای شکسته در برابر مهاجم دفاع میکرد، نگاهی کوتاه به او انداخت.
«فلیکس، الان وقت خاطرهبازی نیست! بعداً روانکاوی میکنیم!»
فلیکس با وجود ترس، یک خندهی کوتاه و عصبی کرد.
«خیلی ممنون، دقیقاً همین الان به یه درمانگر نیاز داشتم.»
موجود ماسکدار ناگهان ایستاد.
سرش را بهآرامی بالا آورد، انگار چیزی شنیده باشد. بعد آهسته گفت:
«تو... یادت اومد، نه؟»
فلیکس خشکش زد.
«چی؟»
«تو حتی خودت رو هم فراموش کردی.»
صدای موجود برای نخستین بار لرزید. نه از ترس؛ از خشم.
«همین باعث شد اینهمه طول بکشه.»
هان قدمی جلو گذاشت.
«درباره چی حرف میزنی؟»
موجود ماسکدار دستش را بالا برد و ماسک نقرهای روی صورتش بهآرامی ترک برداشت.
صدای شکستن فلز در سکوت جنگل پیچید.
لایهی اول ماسک افتاد.
بعد لایهی دوم.
و بعد، چهرهای نمایان شد که فلیکس را مثل ضربهای ناگهانی میخکوب کرد.
چشمهای خاکستری؟
نه.
آن چشمها دیگر خاکستری نبودند.
زیر نقاب، چهرهی جوانی ایستاده بود با موهای تیره و زخمی قدیمی روی گونه.
اما مهمتر از همه، نگاهش بود؛ نگاهی که فلیکس آن را میشناخت.
فلیکس با صدایی لرزان گفت:
«...تو؟»
مرد نقابدار آهی کشید.
«بالاخره. اسمم رو یادته؟»
هان متعجب بین آن دو نگاه کرد.
«شما همدیگه رو میشناسید؟»
فلیکس انگار نفسش بند آمده باشد، با ناباوری زمزمه کرد:
«آرِن...؟»
مرد لبخند تلخی زد.
«آره. پس هنوز کامل از هم نپاشیدی.»
فلیکس یک قدم عقب رفت.
«تو... تو مرده بودی.»
آرِن خندید، اما خندهاش نه شاد بود نه آرام؛ بیشتر شبیه زخمی بود که تازه باز شده باشد.
«همه اینجا مردن، فلیکس. بعضیا فقط هنوز نفهمیدن.»
باد شدیدی وزید. دروازهی زیر پایشان شروع به درخشش کرد و شکاف زمین کمی بیشتر باز شد.
آرن با نگاهی سنگین به آن خیره شد و گفت:
«من اینجا هستم که نذارم اون دروازه باز بشه. چون اگه باز بشه، چیزی که پشتشه، اول از همه دنبال تو میاد.»
فلیکس با گیجی و ترس پرسید:
«من؟ چرا من؟»
آرن نگاهش را از دروازه برداشت و مستقیم در چشمان فلیکس فرو برد.
«چون تو کلیدش هستی.»
سکوتی سنگینتر از قبل افتاد.
هان آهسته گفت:
«فلیکس... این مرد کیه واقعاً؟»
فلیکس گلویش خشک شده بود.
تصویرهای پراکندهای در ذهنش میآمدند؛ تکهتکه، بیربط، مثل رویاهای شکسته.
آرِن، آتش، یک قول قدیمی، و صدای زنی که میگفت:
"اگر فراموش کنی، همهچیز تکرار میشه."
فلیکس با وحشت دستش را روی سرش گذاشت.
«نه... نه، من... من نمیدونم...»
آرن، با لحنی آرامتر، گفت:
«الان وقت یادآوریه.»
و درست در همان لحظه، دروازهی تاریک زیر شکاف زمین، برای اولین بار، به صدا درآمد.
از عمق آن، نالهای آهسته و بیانتها برخاست؛ صدایی که انگار از هزاران سال پیش در بند مانده بود.
هان با چشمان گرد شده گفت:
«اون... بیدار شد؟»
آرن با چهرهای برافروخته، شمشیر کوتاهی از زیر ردایش بیرون کشید.
«نه. ولی دیگه بیدار شدنش خیلی نزدیکه.»
فلیکس حس کرد زمین زیر پایش دیگر زمین نیست.
همهچیز داشت به سمت چیزی ناشناخته و هولناک کشیده میشد.
و در اعماق همان تاریکی، چیزی اسم او را صدا زد.
---
- ۷۵
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط