{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#چرا_ولم_نمیکنی.

#چرا_ولم_نمیکنی.


#part8



جلسه بعد، هیونجین دیر نکرد.

این خودش نشانهٔ بدی بود.

آدم‌هایی که واقعاً بهم ریخته‌اند، معمولاً یا زود می‌رسند یا دقیقاً سر وقت.
دیر رسیدن، بلاتکلیفی را لو می‌دهد.

اما هیونجین با همان نظم همیشگی وارد شد؛
موهای مرتب، کت اتوکشیده، صورت بی‌نقص، نگاه کنترل‌شده.

فلیکس همان لحظه فهمید چیزی درست نیست.

نه از حرفی که زده شده بود.
از چیزی که گفته نشده بود.

هیونجین نشست.
دست‌ها را روی زانو گذاشت.
لب‌هایش را کمی جمع کرد، مثل کسی که جمله‌ای را از قبل تمرین کرده اما هنوز تصمیم نگرفته بگوید یا نه.

فلیکس آرام گفت:
«هفتهٔ سختی بود؟»

هیونجین شانه‌ای بالا انداخت.
«معمولی بود.»

فلیکس ابرویش را بالا برد.
«معمولی یعنی این‌قدر بی‌روح؟»

هیونجین نگاهش نکرد.
«آدم‌ها بیشتر از حد لازم کنجکاون.»

«و تو کمتر از حد لازم صادق.»

هیونجین بالاخره نگاهش کرد.
در آن نگاه، چیزی بود که فلیکس فوراً شناخت:
خستگی‌ای که سعی می‌کرد خودش را به شکل بی‌تفاوتی جا بزند.

فلیکس کمی به جلو خم شد.
«ملاقات را دیدی.»

هیونجین بی‌حرکت ماند.

سکوتش جواب بود.

فلیکس ادامه داد:
«لازم نیست تعریفش کنی اگر نمی‌خواهی. اما بدن تو قبل از کلماتت حرف می‌زند، و الان دارد فریاد می‌زند.»

هیونجین خندید، کوتاه و خشک.
«بدنم زیادی درام دارد.»

«نه. بدنت از تو صادق‌تره.»

این جمله مثل سوزن رفت زیر پوستش.
هیونجین انگشتش را روی لبهٔ دستهٔ صندلی فشرد.

فلیکس دید.
همان فشار کوچک، همان جمع شدن ظریف شانه‌ها.
نسخه‌ای از ترس که هنوز اسمش را فاجعه نگذاشته بودند.

«بعد از دیدنش چه احساسی داشتی؟» فلیکس پرسید.

هیونجین با تأخیر جواب داد:
«هیچی.»

فلیکس سکوت کرد.

هیونجین خیلی آرام اضافه کرد:
«…یا شاید زیادی چیز.»

فلیکس اجازه داد این جمله بنشیند.

بعد گفت:
«کدامش ترسناک‌تره؟»

هیونجین نگاهش را پایین انداخت.
«اینکه هنوز می‌تونست بهم اثر کنه.»

«و کرد؟»

مکث.

خیلی طولانی.

بعد، با صدایی که تقریباً شنیده نمی‌شد، گفت:
«آره.»

فلیکس چیزی نگفت.
فقط فضا را نگه داشت، همان‌طور که آدم باید کنار کسی بایستد که تازه فهمیده زخم قدیمی هنوز نبسته.

هیونجین نفسش را بیرون داد.
«فکر کردم اگر ببینمش، دیگه چیزی حس نمی‌کنم. یا حداقل کمتر.»
لبخند تلخی زد.
«ولی انگار بدنم زودتر از مغزم فهمید که هنوز…»
حرفش را خورد.

فلیکس آرام پرسید:
«هنوز چی؟»

هیونجین چانه‌اش را کمی بالا آورد.
آن غرور قدیمی برگشت، اما این‌بار لرزان‌تر از همیشه.

«هنوز براش مهم بودم.»

فلیکس سری تکان داد.
«و اگر این را نشنوی، یعنی چه؟»
دیدگاه ها (۰)

#کاشکی_میشد_دوباره_به_زمین_برگردم.#part8فلیکس و هان، هنوز دس...

#کاشکی_میشد_دوباره_به_زمین_برگردم.#part9موجود ماسک‌دار، بی‌د...

#چرا_ولم_نمیکنی. ادامه #part7هیونجین سرش را کمی کج کرد. چیز...

#چرا_ولم_نمیکنی.#part7هیونجین سه روز هیچ پاسخی نداد. نه پیا...

#بهم_نزدیک_نشو. #part5چند روز بعد، فلیکس به‌عمد رفت سراغ هیو...

#چرا_ولم_نمیکنی #part5یک هفته بعد.هیونجین دیر نیامد. زود هم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط