"خانهای که با عشق ساخته شد"🌺
"خانهای که با عشق ساخته شد"🌺
پارت ۵
سالها گذشته بود. جی می حالا نوجوانی پر از شور و شوق بود و کمکم وارد دنیای عشق نوجوانی شده بود. او بیشتر وقتش را با یونا، دختر تهیونگ، میگذراند. رابطهای شیرین و کودکانه، پر از خنده و حرفهای ساده.
اما در قلب خانه، هنوز هم عشق اصلی و محکم بین جیمین و ات جریان داشت.
یک شب، وقتی جی می بیرون بود، ات در آشپزخانه مشغول درست کردن شام بود. جیمین از پشت سر آمد و آرام دستانش را دور کمر او حلقه کرد.
ات (با لبخند): "باز شروع کردی... بذار حداقل شام درست بشه!"
جیمین (در گوشش زمزمه کرد): "شام مهم نیست... چیزی که مهمه اینه که تو کنارمی."
ات خندید، اما لبخندش پر از عشق بود. هنوز هم بعد از این همه سال، جیمین بلد بود قلبش را تندتر بتپاند.
وقتی جی می برگشت و دربارهی یونا حرف زد، جیمین و ات با هم نگاهی رد و بدل کردند. ات آرام گفت:
"میبینی؟ درست مثل خودمون..."
جیمین با خندهای آرام پاسخ داد:
"آره، ولی امیدوارم اونقدر مثل ما کلهشق نباشن!"
بعد از خوابیدن جی می، جیمین و ات روی مبل نشستند. ات سرش را روی شانهی او گذاشت و آهی کشید.
"میدونی، بعضی وقتا فکر میکنم همهچی خیلی سریع گذشت. انگار همین دیروز بود که جی می بچه بود."
جیمین دستش را گرفت: "آره... اما یه چیز هیچوقت تغییر نکرد."
ات (متعجب): "چی؟"
جیمین (با نگاهی عمیق): "اینکه من هر روز بیشتر از قبل عاشقت میشم."
ات لبخند زد، اشک گوشهی چشمش جمع شد. او مطمئن بود این عشق نه فقط برای سالهای اول، که برای همیشه ماندگار است.
و درست همان لحظه، در خانهای که پر از صدای خندهی جی می و حرفهای کودکانهی عشق تازهاش بود، عشق واقعی و محکم جیمین و ات همچنان مرکز همهچیز باقی مانده بود.
کای جان برات چند پارتی گذاشتم
@jimin_mynhe
خوب فرشته ها بگید ببینم این چند پارتی چطور بود خودم نوشتم ولی و اتفاقی برای شما و رفیق خفنم کای جان 🧡
پارت ۵
سالها گذشته بود. جی می حالا نوجوانی پر از شور و شوق بود و کمکم وارد دنیای عشق نوجوانی شده بود. او بیشتر وقتش را با یونا، دختر تهیونگ، میگذراند. رابطهای شیرین و کودکانه، پر از خنده و حرفهای ساده.
اما در قلب خانه، هنوز هم عشق اصلی و محکم بین جیمین و ات جریان داشت.
یک شب، وقتی جی می بیرون بود، ات در آشپزخانه مشغول درست کردن شام بود. جیمین از پشت سر آمد و آرام دستانش را دور کمر او حلقه کرد.
ات (با لبخند): "باز شروع کردی... بذار حداقل شام درست بشه!"
جیمین (در گوشش زمزمه کرد): "شام مهم نیست... چیزی که مهمه اینه که تو کنارمی."
ات خندید، اما لبخندش پر از عشق بود. هنوز هم بعد از این همه سال، جیمین بلد بود قلبش را تندتر بتپاند.
وقتی جی می برگشت و دربارهی یونا حرف زد، جیمین و ات با هم نگاهی رد و بدل کردند. ات آرام گفت:
"میبینی؟ درست مثل خودمون..."
جیمین با خندهای آرام پاسخ داد:
"آره، ولی امیدوارم اونقدر مثل ما کلهشق نباشن!"
بعد از خوابیدن جی می، جیمین و ات روی مبل نشستند. ات سرش را روی شانهی او گذاشت و آهی کشید.
"میدونی، بعضی وقتا فکر میکنم همهچی خیلی سریع گذشت. انگار همین دیروز بود که جی می بچه بود."
جیمین دستش را گرفت: "آره... اما یه چیز هیچوقت تغییر نکرد."
ات (متعجب): "چی؟"
جیمین (با نگاهی عمیق): "اینکه من هر روز بیشتر از قبل عاشقت میشم."
ات لبخند زد، اشک گوشهی چشمش جمع شد. او مطمئن بود این عشق نه فقط برای سالهای اول، که برای همیشه ماندگار است.
و درست همان لحظه، در خانهای که پر از صدای خندهی جی می و حرفهای کودکانهی عشق تازهاش بود، عشق واقعی و محکم جیمین و ات همچنان مرکز همهچیز باقی مانده بود.
کای جان برات چند پارتی گذاشتم
@jimin_mynhe
خوب فرشته ها بگید ببینم این چند پارتی چطور بود خودم نوشتم ولی و اتفاقی برای شما و رفیق خفنم کای جان 🧡
- ۱۹.۶k
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط