هنوز زنده بود، هنوز نفس می کشید، هنوز هم می تونست حرف بزن
هنوز زنده بود، هنوز نفس می کشید، هنوز هم می تونست حرف بزنه، بخنده، ترانه هاش رو مرور کنه، امیدوار بود و پر انرژی تر از هر روز خودش رو واسه فرداهای بهتر آماده می کرد، اما یکی، یه حرف، یه بی رحم، یه دل سنگ، دلش رو شکوند،نمی دونم به چه قیمتی؟ اما،صحبتم باتوست، با تو که می دونم صدام به گوشت میرسه، خودت می فهمی با دلش چی کار کردی؟ ببینم، اصلا فهمیدی چی به سرش اومد؟ نکنه یادت رفته" هیچگاه امید را از کسی نگیر،شاید تنها داراییش باشد" تو هر کسی هستی، آقا یا خانم عزیز، بدون، مرتضی رفت، مرتضی با دلی شکسته پر زد و رفت، ببینم چه جوری روت میشه تو چشمای صاحب عزاش نگاه کنی و حلالیت بطلبی، اصلا به چنین معقوله ای فکر کردی؟! البته اگه تو وجودت یه ذره مرام و معرفت وجود داشته باشه، این کار رو قطعا انجام میدی، اونقدر شرمنده ایم، اونقدر دلشکسته که به جای تو، به جای همه اونایی که بی دلیل شاخه گلی رو شکستن و فرصت نفس کشیدن رو ازش گرفتن، با آبرو و احساسش، بازی کردن، از داغ دیده هاش عذر خواهی می کنیم، گوش کن،این راهی که تو رفتی به ترکستان بود، با توام؟ فقط دعا کن مرتضی ببخشتت، گوش میدی؟
- ۲.۷k
- ۰۲ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط