سناریو شوگا
سناریو شوگا
ماشین رو که پارک کرد، در رو با یه شدت بست که صدای کل اتاق پرید. اصلاً نگاهت نمیکرد. همونطور که داشت کیفش رو از روی صندلی برمیداشت، با یه لحنِ خیلی سرد و عصبی گفت:
«خوش گذشت؟ خیلی خوش گذشت، نه؟»
منتظر جواب نموند. رفت سمت آشپزخانه، یه لیوان آب برداشت و با یه فشارِ زیاد گذاشت روی میز. صداش بلند بود، ولی از اون مدل صداهایی که آدم رو میترسونه، نه از اون مدل که داد میزنه.
«اون پسره… اون نیموجبی که انقدر نزدیکت میشد و تو هم جوری میخندیدی که انگار هیچی نیست… واقعاً فکر کردی من احمقم؟ فکر کردی نمیفهمم چه برداشتی از اون نگاههاش میشه؟»
دوباره چرخید سمتت. چشماش از عصبانیت ریز شده بود و نگاهش جوری بود که انگار میخواست از سرت رد بشه.
«فقط یه بار… فقط یه بار میشه یه جوری رفتار کنی که انگار من هم اونجا نشستم؟ انگار که من هم برات اهمیت دارم؟ هی میگی “چرا حساس میشی؟”، “چرا میری تو خودت؟”… آره، حساس شدم! چون حالم از اون صحنه بهم خورد. چون دیدم چطوری اجازه دادی اونقدر بهت نزدیک بشه.»
یه پوزخند تلخ زد و سرش رو تکون داد.
«اصلاً بیخیال… اصلاً حرف زدن با تو وقتی اینطوری میگی، فقط انرژی من رو میگیره. برو بخواب. اصلاً فردا هم با من حرف نزن. من اصلاً حوصله ندارم ببینم چطوری داری با اون بیخیالیِ همیشگیت، قضیه رو جدی نمیبینی.»
بعد هم بدون اینکه حتی یه نگاه دیگه بهت بندازه، مستقیم رفت توی اتاقش و در رو جوری بست که انگار میخواد کل دنیای تو رو از هم بپاشه
ماشین رو که پارک کرد، در رو با یه شدت بست که صدای کل اتاق پرید. اصلاً نگاهت نمیکرد. همونطور که داشت کیفش رو از روی صندلی برمیداشت، با یه لحنِ خیلی سرد و عصبی گفت:
«خوش گذشت؟ خیلی خوش گذشت، نه؟»
منتظر جواب نموند. رفت سمت آشپزخانه، یه لیوان آب برداشت و با یه فشارِ زیاد گذاشت روی میز. صداش بلند بود، ولی از اون مدل صداهایی که آدم رو میترسونه، نه از اون مدل که داد میزنه.
«اون پسره… اون نیموجبی که انقدر نزدیکت میشد و تو هم جوری میخندیدی که انگار هیچی نیست… واقعاً فکر کردی من احمقم؟ فکر کردی نمیفهمم چه برداشتی از اون نگاههاش میشه؟»
دوباره چرخید سمتت. چشماش از عصبانیت ریز شده بود و نگاهش جوری بود که انگار میخواست از سرت رد بشه.
«فقط یه بار… فقط یه بار میشه یه جوری رفتار کنی که انگار من هم اونجا نشستم؟ انگار که من هم برات اهمیت دارم؟ هی میگی “چرا حساس میشی؟”، “چرا میری تو خودت؟”… آره، حساس شدم! چون حالم از اون صحنه بهم خورد. چون دیدم چطوری اجازه دادی اونقدر بهت نزدیک بشه.»
یه پوزخند تلخ زد و سرش رو تکون داد.
«اصلاً بیخیال… اصلاً حرف زدن با تو وقتی اینطوری میگی، فقط انرژی من رو میگیره. برو بخواب. اصلاً فردا هم با من حرف نزن. من اصلاً حوصله ندارم ببینم چطوری داری با اون بیخیالیِ همیشگیت، قضیه رو جدی نمیبینی.»
بعد هم بدون اینکه حتی یه نگاه دیگه بهت بندازه، مستقیم رفت توی اتاقش و در رو جوری بست که انگار میخواد کل دنیای تو رو از هم بپاشه
- ۴۱۵
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط