{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️

## قسمت هشتم: پیوندِ ماه و خورشید

ناروتو، با وجودِ تمامِ آشفتگیِ درونی‌اش، آماده‌یِ قدم گذاشتن در مسیرِ جدید بود. ساسوکه، او را به سمتِ عمارتِ بزرگ و تاریکِ خود هدایت کرد. سکوتِ سنگینی بینشان حاکم بود، اما این بار، سکوتِشان پر از حرف‌هایِ ناگفته بود.

آن‌ها از میانِ راهروهایِ پیچ در پیچ گذشتند و به دری سنگی رسیدند. ساسوکه، آن را با زحمتی باز کرد و ناروتو، با چشمانی گرد شده، واردِ مکانی شد که شبیه به هیچ‌کجایِ دنیا نبود.

زیرزمینِ جادویی

اینجا، زیرِ زمینِ عمارت، دنیایی دیگر بود. سقفِ اتاق، به شکلِ یک گنبدِ عظیم، باز بود و نورِ نقره‌ایِ ماه، مستقیم بر رویِ آن می‌تابید. دیوارها، با نقش‌هایِ پیچیده‌یِ ماه و خورشید، پوشیده شده بودند و انگار که خودِ کیهان، در این اتاق نفس می‌کشید. 🎶

در وسطِ اتاق، یک حوضِ سنگیِ زیبا قرار داشت. آبِ درونِ حوض، شفاف و درخشان بود و دو علامتِ برجسته، یکی به شکلِ خورشید و دیگری به شکلِ ماه، در کفِ آن دیده می‌شد. 🌓

ناروتو، کنجکاوانه به سمتِ حوض رفت. انگار که نیرویی او را به سویِ آن می‌کشید. حسِ آشنایِ تعلق، دوباره در وجودش زنده شد.

ساسوکه، در کنارش ایستاد. دو چاقویِ براق و باستانی در دست داشت. تیغه‌هایشان، در نورِ ماه می‌درخشید. 🗡️

«اینجا جاییه که تو، به دنیایِ من تعلق پیدا می‌کنی.» ساسوکه، با صدایی آرام اما محکم گفت. «و جایی که من و تو، به هم پیوند می‌خوریم.»

او، یکی از چاقوها را به سمتِ ناروتو گرفت. «باید تویِ آبِ حوض، همون قسمتی از دستت که نشانِ خورشید رو داره، بزنی. خونت باید بریزه تویِ حوض.»

ناروتو، فقط سرش را تکان داد. «باشه.»

هردو، کنارِ حوض نشستند. ساسوکه، آستینِ لباسش را بالا زد و نشانِ ماه، که رویِ مچِ دستش حک شده بود، نمایان شد. ناروتو، با دیدنِ نشانِ ماه، احساسِ عجیبی کرد. حسی مثلِ تعلق، اما عمیق‌تر، گرم‌تر. مثلِ یافتنِ خانه‌ای گمشده. 🌙💞

ناروتو، بندی را که همیشه برایِ مخفی کردنِ نشانِ خورشید رویِ دستش می‌بست، باز کرد. نشانِ خورشید، با درخششی خیره‌کننده، نمایان شد. ساسوکه، با دیدنِ نشانِ خورشید، احساسی مشابه را در خود حس کرد. نیاز. مثلِ نیازِ یک شبِ طولانی به روشناییِ روز. ☀️🫂

چشمانشان به هم گره خورد. ساسوکه، کنارِ بخشِ ماه و ناروتو، کنارِ بخشِ خورشید ایستاده بودند.

«با شماره‌یِ من، رگِ دستمون رو می‌زنیم.» ساسوکه، دوباره با همان لحنِ قاطع گفت.

ناروتو، با نگرانی پرسید: «مطمئنی که می‌خوایم نشان‌هامون رو زخمی کنیم؟»
دیدگاه ها (۱)

سناریو ساسوناروادامه ی قسمت قبلی...ساسوکه، با عصبانیتِ کمی ک...

سناریو ساسونارو # 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️## ...

سناریو ساسوناروادامه ی قسمت قبل...ساسوکه، جلوتر آمد. هر قدمش...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️## ق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط