{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

ادامه ی قسمت قبلی...
ساسوکه، با عصبانیتِ کمی که در صدایش بود، تکرار کرد: «با شماره‌یِ من رگِ دستمون رو می‌زنیم! هماهنگ! انقدر زر نزن!»

«باشه بابا، اه!» ناروتو، زیر لب غرولند کرد.

ساسوکه، نفسِ عمیقی کشید. «یک… دو… سه!»

هر دو، چاقوها را به سمتِ رگِ دستشان گرفتند. ناروتو، لحظه‌ای تردید کرد. «ولی… اگر دل و رگمون رو بزنیم، انگار داریم خودکشی می‌کنیم! من نمی‌خوام بمیرم!» 😨

ساسوکه، نگاهش را به ناروتو دوخت. «واقعاً تو یه احمقی! نشان‌ها زود ترمیم می‌شن. قرار نیست بمیریم. این کار رو مادر و مادربزرگم بهم یاد دادن. بهم اعتماد کن.»

ناروتو، به چشمانِ ساسوکه نگاه کرد. در آن نگاهِ سرد، چیزی جز صداقت و اطمینان نبود. «باشه.»

همزمان، چاقوها را در رگِ دستشان فرو بردند. خونِ زیادی، با حرارتِ زندگی، در آبِ حوض جاری شد. ناروتو، بلافاصله چاقو را انداخت. «آخخخ!» 😭

اما ساسوکه، آرام ماند. او تا زمانی که خونریزی بند آمد و نشانِ ماه، دوباره به حالتِ اول برگشت، دستش را بالا نگه داشت. خونی که در آبِ حوض جاری بود، شروع به محو شدن کرد. ناگهان، نوری زیبا، به رنگِ آبیِ آسمان و زردِ خورشید، از آب بیرون زد و به سمتِ شکافِ گنبدِ سقف رفت و ناپدید شد. 🌌✨

ناروتو و ساسوکه، هر دو برایِ چند ثانیه‌ای سردردِ خفیفی گرفتند. وقتی ناروتو چشمانش را باز کرد، دنیا دیگر آن تاریکیِ عجیب را نداشت. حسِ تعلقِ بیشتری به او دست داده بود، حسی که باعثِ آرامشش می‌شد. او با تحسین و شگفتی به اطراف نگاه کرد. انگار که تازه متولد شده بود.

ساسوکه، در آن لحظه، با تمامِ وجودش فهمید. این یعنی ناروتو، حالا واقعاً به این دنیا تعلق داشت. به دنیایِ خون‌آشام‌ها. به دنیایِ او. و این حس، حسِ خوبی به او می‌داد. حسِ اینکه دیگر تنها نیست. 💗🫂
دیدگاه ها (۴)

سناریو ساسونارو # 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️## ...

سناریو ساسونارو ادامه‌ ی قسمت قبلی...ناروتو، با بغضِ فزاینده...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️## ق...

سناریو ساسوناروادامه ی قسمت قبل...ساسوکه، جلوتر آمد. هر قدمش...

سناریو ساسونارو💙🧡《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫ناروتو: «وای—!!...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط