{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️

## قسمت نهم: طعمِ خون و رفاقت

نورِ نقره‌ایِ ماه، که حالا دیگر غریبه نبود، اتاقِ ناروتو را روشن کرده بود. پیوندِ ماه و خورشید، حسِ تعلقِ عمیقی را در وجودش شعله‌ور کرده بود، اما در کنارِ این حسِ جدید، بغضی قدیمی دوباره گلویِ او را فشرد. حسِ دلتنگی برایِ دنیایی که دیگر به آن تعلق نداشت. 🌍💔

وقتی ساسوکه، او را تا آستانه‌یِ اتاقش همراهی کرد، ناروتو دیگر نتوانست سکوت کند.
«ساسوکه…» صدایش لرزید.

ساسوکه، که در حالِ رفتن بود، مکث کرد و برگشت. «چیه؟» لحنش، کمی سرد بود، انگار هنوز از آن مراسمِ پرشور، هیجان‌زده بود.

ناروتو، نفسِ عمیقی کشید. «خب… الان که من… اینجا می‌مونم… میشه حداقل تو که قراره ازم محافظت کنی، بگی که کی قراره برگردم دنیایِ خودم؟ ایتاچی گفت که آخرِ عمرم اینجا می‌مونم… ولی میشه برگردم به دنیایِ خودم، چند وقت یه بار… میشه بگی کی؟» چشمانش پر از امید بود، امیدی که شاید زود رنگِ باخت. 🙏

ساسوکه، که تا همین چند لحظه پیش از پیوندِ ناروتو به دنیایِ زیرزمینی خوشحال بود، با شنیدنِ این حرف، اخم کرد. چهره‌اش در هم رفت. «آخه تویِ دنیایِ تو چی هست که انقدر می‌خوای برگردی اونجا؟؟؟» صدایش، با خشمِ خفیفی بالا رفت. 😠
دیدگاه ها (۱)

سناریو ساسونارو ادامه‌ ی قسمت قبلی...ناروتو، با بغضِ فزاینده...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️## ق...

سناریو ساسوناروادامه ی قسمت قبلی...ساسوکه، با عصبانیتِ کمی ک...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️## ق...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️## ق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط