شرلوکSherlock
شرلوک*Sherlock
part 23 (3)🌀✒️
شرلوک با عجله خود را به محل ورودی کانال متروکه رساند. همانطور که پمبرتون گفته بود، دریچهای قدیمی و زنگزده که به سختی از میان انبوهی از علفهای هرز و زباله قابل تشخیص بود، به نظر میرسید همان ورودی باشد. هوای دمکرده و بوی ماندگی از داخل کانال به مشام میرسید.
با احتیاط دریچه را کنار زد و چراغ قوهاش را به درون انداخت. کانال باریک و تاریک بود و آب کثیفی در کف آن جریان داشت. شرلوک نفس عمیقی کشید و وارد شد. صدای چکیدن آب و لرزش خفیف هوا، تنها صداهای موجود بودند. او باید بسیار هوشیار میبود؛ این مسیر میتوانست تلهای دیگر باشد.
پس از طی مسافتی نه چندان طولانی، نور ضعیفی از دوردست دیده شد. نور چراغهای اضطراری که نشان از وجود پایگاه دشمن داشت. شرلوک با احتیاط بیشتری پیش رفت. صداهای مبهمی به گوش میرسید؛ صدای قدم، و گاهی فریاد کوتاهی که در انتهای کانال خفه میشد.
با نزدیک شدن به منبع نور، یک درب فلزی ضخیم نمایان شد. به نظر میرسید ورودی اصلی پایگاه باشد. شرلوک به اطراف نگاه کرد. در نزدیکی درب، دو نگهبان با لباسهای تیره ایستاده بودند. شرلوک فهمید که نمیتواند از روبرو وارد شود.
او به سمت دیوارهای کناری کانال خزید و به دنبال راهی دیگر گشت. در یکی از نقاط، شکاف کوچکی در دیوار فلزی دیده میشد که به نظر میرسید به فضایی داخلی منتهی شود. شرلوک با زحمت خود را از شکاف رد کرد و خود را در یک راهروی پشتی و کم نور یافت.
راهرو به چندین اتاق تقسیم میشد. شرلوک با دقت گوش ایستاد. صدای صحبت از یکی از اتاقها شنیده میشد. صدای روباه ماسکدار!
«…جان واتسون رو آوردیم. هنوز گیجه. اطلاعاتی که ازش داریم صفره. فقط یه ضربه خورده و همهچی رو فراموش کرده.»
قلب شرلوک فرو ریخت. جان! او اینجا بود، اما بدون حافظه. «باید بهش چیزی بدم که یادش بیاد!» شرلوک زیر لب گفت.
او به سرعت به سمت اتاق حرکت کرد. در را باز کرد و با صحنهای روبرو شد: جان، رنگپریده و گیج، روی یک صندلی فلزی نشسته بود. مرد روباه ماسکدار و مرد سایهپوش، روبروی او ایستاده بودند.
«شماها… شماها کی هستید؟» جان با صدایی ضعیف پرسید. نگاهش پر از گیجی بود. «من… من کجا هستم؟»
روباه ماسکدار با صدایی تمسخرآمیز گفت: «خب، دکتر واتسون، به نظر میاد بازی داره براتون سخت میشه.»
شرلوک فرصت را غنیمت شمرد. «جان!»
جان سرش را به سمت صدا چرخاند. چشمانش پر از سوال بود. «تو… تو کی هستی؟»
شرلوک سعی کرد صدایش را آرام و مطمئن نگه دارد. «من شرلوک هستم، جان. دوست تو. اینجا امنه. فقط باید یه کم صبور باشی.»
روباه ماسکدار برگشت و شرلوک را دید. «پس خودتو رسوندی، هولمز. اما خیلی دیر کردی.»
مرد سایهپوش به سمت جان حرکت کرد. «وقت این بازی تمومه.»
شرلوک میدانست که جان در این وضعیت نمیتواند کمکی کند. او باید خودش همه کار را انجام میداد. با یک حرکت سریع، شرلوک یک کپسول کوچک را از جیبش بیرون آورد. «جان، اینو بخور!»
جان با تردید به کپسول نگاه کرد. «چیه؟»
«داروی موقتیه. کمکت میکنه یه کم به حالت عادی برگردی. فقط چند دقیقه طول میکشه.» شرلوک دروغ میگفت؛ آن کپسول حاوی داروی بیهوشی بود. او باید جان را از اینجا بیرون میبرد، حتی اگر به قیمت بیهوشی او تمام میشد.
همانطور که جان با تردید کپسول را به سمت دهانش میبرد، روباه ماسکدار فریاد زد: «نه!»
اما خیلی دیر شده بود. جان کپسول را قورت داد و چند ثانیه بعد، چشمانش سنگین شد و سرش به عقب افتاد.
«فکر کردی اینقدر احمقم، هولمز؟» روباه ماسکدار با خشم گفت. «این فقط باعث میشه کار ما راحتتر بشه.»
شرلوک میدانست که دام افتاده است. حالا با جانِ بیهوش و دو دشمن روبرو بود. اما او هنوز ناامید نشده بود. او باید راهی برای فرار پیدا میکرد.
ادامه دارد...
پایان پارت ۲۳ (بخش سوم)...
part 23 (3)🌀✒️
شرلوک با عجله خود را به محل ورودی کانال متروکه رساند. همانطور که پمبرتون گفته بود، دریچهای قدیمی و زنگزده که به سختی از میان انبوهی از علفهای هرز و زباله قابل تشخیص بود، به نظر میرسید همان ورودی باشد. هوای دمکرده و بوی ماندگی از داخل کانال به مشام میرسید.
با احتیاط دریچه را کنار زد و چراغ قوهاش را به درون انداخت. کانال باریک و تاریک بود و آب کثیفی در کف آن جریان داشت. شرلوک نفس عمیقی کشید و وارد شد. صدای چکیدن آب و لرزش خفیف هوا، تنها صداهای موجود بودند. او باید بسیار هوشیار میبود؛ این مسیر میتوانست تلهای دیگر باشد.
پس از طی مسافتی نه چندان طولانی، نور ضعیفی از دوردست دیده شد. نور چراغهای اضطراری که نشان از وجود پایگاه دشمن داشت. شرلوک با احتیاط بیشتری پیش رفت. صداهای مبهمی به گوش میرسید؛ صدای قدم، و گاهی فریاد کوتاهی که در انتهای کانال خفه میشد.
با نزدیک شدن به منبع نور، یک درب فلزی ضخیم نمایان شد. به نظر میرسید ورودی اصلی پایگاه باشد. شرلوک به اطراف نگاه کرد. در نزدیکی درب، دو نگهبان با لباسهای تیره ایستاده بودند. شرلوک فهمید که نمیتواند از روبرو وارد شود.
او به سمت دیوارهای کناری کانال خزید و به دنبال راهی دیگر گشت. در یکی از نقاط، شکاف کوچکی در دیوار فلزی دیده میشد که به نظر میرسید به فضایی داخلی منتهی شود. شرلوک با زحمت خود را از شکاف رد کرد و خود را در یک راهروی پشتی و کم نور یافت.
راهرو به چندین اتاق تقسیم میشد. شرلوک با دقت گوش ایستاد. صدای صحبت از یکی از اتاقها شنیده میشد. صدای روباه ماسکدار!
«…جان واتسون رو آوردیم. هنوز گیجه. اطلاعاتی که ازش داریم صفره. فقط یه ضربه خورده و همهچی رو فراموش کرده.»
قلب شرلوک فرو ریخت. جان! او اینجا بود، اما بدون حافظه. «باید بهش چیزی بدم که یادش بیاد!» شرلوک زیر لب گفت.
او به سرعت به سمت اتاق حرکت کرد. در را باز کرد و با صحنهای روبرو شد: جان، رنگپریده و گیج، روی یک صندلی فلزی نشسته بود. مرد روباه ماسکدار و مرد سایهپوش، روبروی او ایستاده بودند.
«شماها… شماها کی هستید؟» جان با صدایی ضعیف پرسید. نگاهش پر از گیجی بود. «من… من کجا هستم؟»
روباه ماسکدار با صدایی تمسخرآمیز گفت: «خب، دکتر واتسون، به نظر میاد بازی داره براتون سخت میشه.»
شرلوک فرصت را غنیمت شمرد. «جان!»
جان سرش را به سمت صدا چرخاند. چشمانش پر از سوال بود. «تو… تو کی هستی؟»
شرلوک سعی کرد صدایش را آرام و مطمئن نگه دارد. «من شرلوک هستم، جان. دوست تو. اینجا امنه. فقط باید یه کم صبور باشی.»
روباه ماسکدار برگشت و شرلوک را دید. «پس خودتو رسوندی، هولمز. اما خیلی دیر کردی.»
مرد سایهپوش به سمت جان حرکت کرد. «وقت این بازی تمومه.»
شرلوک میدانست که جان در این وضعیت نمیتواند کمکی کند. او باید خودش همه کار را انجام میداد. با یک حرکت سریع، شرلوک یک کپسول کوچک را از جیبش بیرون آورد. «جان، اینو بخور!»
جان با تردید به کپسول نگاه کرد. «چیه؟»
«داروی موقتیه. کمکت میکنه یه کم به حالت عادی برگردی. فقط چند دقیقه طول میکشه.» شرلوک دروغ میگفت؛ آن کپسول حاوی داروی بیهوشی بود. او باید جان را از اینجا بیرون میبرد، حتی اگر به قیمت بیهوشی او تمام میشد.
همانطور که جان با تردید کپسول را به سمت دهانش میبرد، روباه ماسکدار فریاد زد: «نه!»
اما خیلی دیر شده بود. جان کپسول را قورت داد و چند ثانیه بعد، چشمانش سنگین شد و سرش به عقب افتاد.
«فکر کردی اینقدر احمقم، هولمز؟» روباه ماسکدار با خشم گفت. «این فقط باعث میشه کار ما راحتتر بشه.»
شرلوک میدانست که دام افتاده است. حالا با جانِ بیهوش و دو دشمن روبرو بود. اما او هنوز ناامید نشده بود. او باید راهی برای فرار پیدا میکرد.
ادامه دارد...
پایان پارت ۲۳ (بخش سوم)...
- ۲.۳k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط