{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همخونه اجباری...

همخونه اجباری...
پارت 57.

"ویو جئون جونگ کوک"

از همون لحظه‌ای که وارد شرکت شدم...

یه حس بدی داشتم.

نمیدونستم چرا...

ولی انگار قرار بود یه اتفاقی بیفته.

از کنار یونا رد شدم.

_«صبح بخیر.»

_«صبح بخیر آقای جئون.»

_«جلسه ساعت ده آماده‌ست؟»

_«بله قربان.»

سرم رو تکون دادم.

وارد اتاقم شدم.

کت رو روی صندلی انداختم...

لپ‌تاپم رو روشن کردم...

و اولین جرعه‌ی قهوه‌م رو خوردم.

هنوز ده دقیقه نگذشته بود...

که صدای تلفن اتاق بلند شد.

یونا بود.

_«آقای جئون...»

_«بله؟»

_«فکر کنم...»

_«یه مشکل پیش اومده.»

اخم کردم.

_«چه مشکلی؟»

_«همه مدیرهای بخش طراحی رو لطفاً به اتاق کنفرانس بیارین.»

_«آقای ییلدیریم هم پشت خط هستن...»

لیوان قهوه رو آروم روی میز گذاشتم.

_«وصلش کن.»

چند ثانیه بعد...

صدای مردی از اون طرف خط اومد.

_«آقای جئون.»

_«صبح بخیر آقای ییلدیریم.»

_«صبح بخیر؟»

_«برای من صبح خوبی نیست.»

اخمم بیشتر شد.

_«اتفاقی افتاده؟»

صدای مرد کاملاً عصبی بود.

_«شما طرح اشتباه برای من فرستادین.»

_«چی؟»

_«به جای طراحی ویلای پروژه‌ی استانبول...»

_«طرح یه کافه برام ارسال شده.»

خشکم زد.

_«اجازه بدین بررسی کنم.»

_«بررسی؟»

_«سه ماه روی این پروژه وقت گذاشتیم.»

_«اگه این سطح کار شرکت شماست...»

_«فکر کنم بهتره قراردادمون رو لغو کنیم.»

قبل از اینکه چیزی بگم...

تماس قطع شد.

تق...

چند ثانیه فقط به گوشی خیره موندم.

بعد سریع از جام بلند شدم.

اتاق کنفرانس.

همه جمع شده بودن.

دوین...

ملیس...

سوآ...

بوراک...

ته‌یون...

هیون وو...

داهی...

یونا...

همه.

فضا سنگین بود.

دوین با دیدنم از جاش بلند شد.

+«آقای جئون...»

_«طرح آقای ییلدیریم رو چه کسی ارسال کرده؟»

همه ساکت شدن.

دوین آروم دستش رو بالا آورد.

+«من...»

_«ولی...»

_«مطمئن بودم فایل درسته.»

_«قبل از ارسال چکش کردی؟»

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد با صدای آرومی گفت:

+«نه...»

+«اشتباه از من بود.»

همه سرشون پایین بود.

یونا با عجله وارد اتاق شد.

_«آقای جئون...»

_«سه تماس دیگه هم اومده.»

اخم کردم.

_«از کی؟»

_«شرکت هانسون...»

_«گروه آرتا...»

_«و مجموعه‌ی رویال.»

قلبم یه لحظه فرو ریخت.

_«چی گفتن؟»

_«گفتن...»

_«با دیدن اشتباه پروژه‌ی آقای ییلدیریم...»

_«اعتمادشون از بین رفته.»

_«احتمالاً قراردادهاشون رو هم لغو میکنن.»

سکوت...

تمام اتاق رو گرفت.

سوآ آروم روی صندلی نشست.

ملیس زیر لب گفت:

_«وای خدا...»

بوراک مشتش رو روی میز کوبید.

_«لعنتی...»

دوین...

از همون اول...

سرش پایین بود.

دست‌هاش میلرزید.

+«ببخشید...»

+«همه‌ش تقصیر منه.»

+«من فایل رو...»

+«بد فرستادم.»

اشک توی چشم‌هاش جمع شده بود.

هیچ‌کس چیزی نمیگفت.

چون همه میدونستن...

آقای ییلدیریم...

بزرگ‌ترین و مهم‌ترین مشتری شرکت بود.

و اگر اون قراردادش رو لغو میکرد...

بقیه هم به احتمال زیاد دنبالش میرفتن.

چند ثانیه سکوت کردم.

بعد از جام بلند شدم.

نگاهم رو روی تک‌تک اعضای تیم چرخوندم.

_«همه آروم باشین.»

کسی حرف نزد.

_«از این لحظه...»

_«هیچ‌کس با هیچ مشتری‌ای تماس نمیگیره.»

همه با تعجب نگام کردن.

_«هیچ توضیحی نمیدین.»

_«هیچ ایمیلی ارسال نمیکنین.»

_«هیچ اقدامی نمیکنین.»

بوراک پرسید:

_«پس چی کار کنیم؟»

نگاهم رو از دوین گرفتم...

و به بقیه دوختم.

_«این مشکل...»

_«تا فردا...»

_«توسط خودم حل میشه.»

سکوت.

بعد دوباره محکم گفتم:

_«من مسئول این شرکت هستم.»

_«اگه کسی باید اعتماد مشتری‌ها رو برگردونه...»

_«اون منم.»

_«پس تا اطلاع بعدی...»

_«هیچ‌کس...»

_«تکرار میکنم، هیچ‌کس...»

_«هیچ کاری انجام نمیده.»

همه فقط با سکوت سر تکون دادن.

اما...

وقتی از کنار پارک دوین رد شدم...

برای یک لحظه دیدم که هنوز به زمین خیره شده...

و بی‌صدا...

اشک روی گونه‌اش سرازیر شده بود.
دیدگاه ها (۱۶)

همخونه اجباری... پارت 58."ویو جئون جونگ کوک"همه...هنوز توی ا...

همخونه اجباری... پارت 59."ویو جئون جونگ کوک"همین که از اتاق ...

همخونه اجباری... پارت 56."ویو پارک دوین"صبح...نور آفتاب مستق...

همخونه اجباری.. پارت 55."ویو جئون جونگ کوک"اولش...واقعاً خند...

همخونه اجباری... پارت 6. "ویو پارک دوین"وقتی از دفتر جونگ کو...

"I fell in love with someone'' (P1)از زبان ا.ت : صبح با صدای...

#My_company_modelپارت2ویو بیناسرمو آوردم بالا که با یه پسر ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط