همخونه اجباری...

همخونه اجباری...
پارت 56.

"ویو پارک دوین"

صبح...

نور آفتاب مستقیم افتاده بود روی صورتم.

چشمامو با اخم باز کردم.

چند ثانیه فقط به سقف زل زدم.

بعد...

اتفاقای دیشب...

یکی یکی اومدن توی ذهنم.

فیلم ترسناک...

گریه...

بغل کردن جونگ کوک...

و...

«کوکی...»

چشمام گرد شد.

بالش رو کشیدم روی صورتم.

+«خداااااا...»

+«من چرا بهش گفتم کوکی؟!»

از خجالت پامو چند بار به تخت کوبیدم.

+«آبروم رفت...»

همون موقع...

تق تق...

صدای در اتاق اومد.

_«خانوم پارک.»

خشکم زد.

+«...»

_«بیداری؟»

+«آ... آره.»

_«صبحونه آماده‌ست.»

+«ا... اوکی.»

_«زود بیا.»

+«باشه.»

صدای قدم‌هاش دور شد.

یه نفس راحت کشیدم.

+«خوبه...»

+«انگار چیزی یادش نیست.»

بیست دقیقه بعد...

بعد از دوش گرفتن...

یه هودی سفید و شلوار جین پوشیدم.

موهامو خشک کردم...

و از اتاق بیرون اومدم.

بوی قهوه کل خونه رو برداشته بود.

همراهش...

بوی تست و املت.

+«واااای...»

+«چه بویی...»

وارد آشپزخونه شدم.

جونگ کوک با لباس رسمی شرکت...

آستین‌های پیرهنش رو تا زده بود.

داشت املت رو داخل بشقاب میکشید.

همین که نگام کرد...

گوشه لبش بالا رفت.

_«صبح بخیر.»

+«ص...»

یه لحظه مکث کردم.

کوکی...

نه!

+«صبح بخیر.»

_«خوب خوابیدی؟»

+«آره...»

+«تو؟»

_«بد نبود.»

رفتم روی صندلی نشستم.

سعی میکردم اصلاً توی چشم‌هاش نگاه نکنم.

جونگ کوک بشقاب صبحونه رو جلوم گذاشت.

_«بفرما.»

+«مرسی.»

_«خواهش.»

چند دقیقه...

فقط صدای قاشق و چنگال میومد.

تا اینکه...

جونگ کوک آروم گفت:

_«راستی...»

قلبم یه لحظه ایستاد.

+«هوم؟»

_«امشب دیگه فیلم ترسناک نبین.»

قاشق از دستم افتاد.

تق...

صورتم از خجالت قرمز شد.

+«ی... یعنی...»

+«من...»

جونگ کوک نتونست جلوی خنده‌شو بگیره.

_«واقعاً فکر کردم روح دیدی.»

+«مسخره نکن.»

_«مسخره نمیکنم.»

_«ولی...»

_«اون قسمتش که گفتی...»

صداشو نازک کرد.

_«کوکی... میترسم...»

+«بسسسسس کن!»

با خجالت یه تیکه نون پرت کردم سمتش.

نون خورد به شونه‌ش.

جونگ کوک خندید.

_«خب واقعاً همینو گفتی.»

+«یادم ننداز.»

_«چرا؟»

+«خجالت میکشم.»

_«از چی؟»

+«همه‌ش.»

_«اون گریه؟»

+«آره.»

_«اون بغل کردن؟»

+«آره.»

_«اون کوکی گفتن؟»

+«جونگ کووووک!»

از شدت خجالت صورتمو با دستام پوشوندم.

اونم فقط میخندید.

_«باشه.»

_«قول میدم دیگه نگم.»

+«قول؟»

_«قول.»

آروم دستمو از روی صورتم برداشتم.

+«اگه دوباره بگی...»

+«قهوه‌تو میریزم روی سرت.»

_«تهدید؟»

+«آره.»

_«قبوله.»

صبحونه‌مون تموم شد.

من ظرف‌هارو جمع کردم.

جونگ کوک هم کیف لپ‌تاپش رو برداشت.

کلید ماشینش رو از روی جاکلیدی برداشت.

_«آماده‌ای؟»

+«آره.»

_«امروز دیر نکنی.»

+«رئیسم...»

+«من همیشه سر وقتم.»

جونگ کوک فقط یه ابرو بالا انداخت.

_«همیشه؟»

+«تقریباً.»

_«یعنی نه.»

+«یعنی شاید.»

هر دومون خندیدیم.

از خونه بیرون اومدیم.

جونگ کوک سمت ماشین مشکی خودش رفت.

منم سمت ماشین سفیدم.

قبل از اینکه سوار بشیم...

همزمان به هم نگاه کردیم.

_«روز خوبی داشته باشی خانوم پارک.»

لبخند زدم.

+«شما هم آقای رئیس.»

هرکدوم سوار ماشین خودمون شدیم.

چند ثانیه بعد...

یکی پشت سر دیگری...

از حیاط خارج شدیم...

و به سمت شرکت حرکت کردیم.

غافل از اینکه...

اون روز کاری...

قرار بود از همون اول صبح...

با یه خرابکاری جدید از طرف پارک دوین شروع بشه.
دیدگاه ها (۱۹)

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑صبح روز بعد نور آفتاب از ...

«فقط پیش تو »صدای چرخیدن کلید داخل قفل، سکوت خونه رو شکست.ا....

پارت ۴۲

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁷ویو: اتچند ساعت گذشته بود، ولی ه...

پارت ۲۶

فیک تهکوک وارث زار

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

حدود نیم ساعت گذشته بود.بارون هنوز شدید می‌بارید و هر چند دق...

🖤 عروس مافیا | پارت سومساعت ۶ صبح | عمارت جونگ‌کوکتق تق تق!ج...

پارت ۵۰ | پایان پروندهویو جونگ‌کوکچند دقیقه بود هیچ‌کس حرف ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط