همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت 59.
"ویو جئون جونگ کوک"
همین که از اتاق کنفرانس بیرون اومدم...
گوشیمو از جیب کتم درآوردم.
یه شماره...
که سالها بود توی گوشیم ذخیره بود...
ولی هیچوقت باهاش تماس نگرفته بودم.
بک دونگ وو.
چند ثانیه به اسمش خیره موندم.
بعد...
تماس گرفتم.
بوق اول.
بوق دوم.
بوق سوم.
_«الو؟»
همون صدای همیشگی.
بیخیال...
شیطون...
_«دونگ وو.»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با تعجب گفت:
_«جونگ کوک؟»
_«بالاخره یاد ما هم افتادی؟»
_«کجایی؟»
_«آتلیه.»
_«همونجا بمون.»
_«دارم میام.»
_«موضوع چیه؟»
_«حضوری.»
بدون اینکه فرصت سؤال دیگهای بهش بدم...
تماس رو قطع کردم.
چهل دقیقه بعد...
ماشینم جلوی یه آتلیهی نقاشی توقف کرد.
در رو باز کردم.
داخل بوی رنگ روغن...
و بومهای نقاشی پیچیده بود.
دونگ وو...
با لباسهای رنگی...
و موهای شلخته...
پشت یه بوم ایستاده بود.
همین که منو دید...
ابروهاش رفت بالا.
_«چه عجب.»
_«رئیس بزرگ شرکت...»
_«اینجا چیکار میکنه؟»
دستم رو داخل جیب شلوارم گذاشتم.
_«کمکت میخوام.»
بلند خندید.
_«اشتباه اومدی.»
_«من از کسی دستور نمیگیرم.»
_«دستور نیست.»
_«درخواسته.»
لبخندش آروم محو شد.
قلموش رو روی میز گذاشت.
_«بگو.»
یه نفس عمیق کشیدم.
_«پدرت...»
قبل از اینکه جملهمو کامل کنم...
اخماش تو هم رفت.
_«اسم اون مردو نیار.»
_«دونگ وو.»
_«گفتم اسمشو نیار.»
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد آروم گفتم:
_«شرکت من...»
_«بزرگترین پروژهشو داره از دست میده.»
_«اونم فقط به خاطر یه اشتباه.»
دونگ وو بیتفاوت شونه بالا انداخت.
_«به من چه؟»
_«اون پروژه...»
_«مال پدرته.»
_«بازم به من چه؟»
_«میخواد قرارداد رو لغو کنه.»
_«حقشه.»
سرم رو پایین انداختم.
بعد مستقیم توی چشمهاش نگاه کردم.
_«اگه...»
_«من دخترش رو برگردونم...»
چند ثانیه فقط نگام کرد.
بعد با تمسخر خندید.
_«چی؟»
_«من دخترشم.»
_«کجا میخوای برگردونیم؟»
لبخند خیلی کمرنگی زدم.
_«منظورم اینه...»
_«برگردی پیشش.»
خندهش کامل قطع شد.
_«غیرممکنه.»
_«هشت ساله باهاش حرف نزدم.»
_«میدونم.»
_«دیگه پدر من نیست.»
_«هست.»
_«نیست.»
_«دونگ وو...»
_«اون هنوز...»
مشتش محکم روی میز فرود اومد.
تق!
_«گفتم نیست!»
تمام آتلیه توی سکوت فرو رفت.
بعد از چند ثانیه...
آرومتر گفت:
_«اون روز...»
_«بین من و نقاشی...»
_«یه دونه رو انتخاب کرد.»
_«و منو از خونه بیرون کرد.»
_«حالا بعد از هشت سال...»
_«باید برگردم؟»
چند قدم بهش نزدیک شدم.
_«نه.»
با تعجب نگام کرد.
_«نمیگم ببخشش.»
_«نمیگم فراموش کن.»
_«فقط...»
_«یه بار حرفاشو بشنو.»
_«فقط یه بار.»
دونگ وو چیزی نگفت.
ادامه دادم.
_«در عوض...»
_«ازش میخوام پروژهی شرکت منو لغو نکنه.»
_«و بقیه مشتریها رو هم آروم کنه.»
_«این...»
_«تنها خواهشم از توئه.»
چند دقیقه...
فقط سکوت بود.
دونگ وو به یکی از تابلوهاش خیره شده بود.
بعد آروم گفت:
_«اون پروژه...»
_«اینقدر برات مهمه؟»
به تصویر پارک دوین که هنوز با چشمهای خیس توی ذهنم بود فکر کردم.
به تمام کارمندهایی که آیندهشون به اون قرارداد وابسته بود.
و خیلی آروم جواب دادم.
_«نه فقط برای من...»
_«برای آدمایی که به اون شرکت تکیه کردن.»
_«و...»
یه مکث کوتاه کردم.
_«برای دختری که فکر میکنه زندگیش رو با یه اشتباه خراب کرده.»
دونگ وو بالاخره نگاهم کرد.
این بار...
دیگه خبری از تمسخر توی چشمهاش نبود.
فقط سکوت...
و فکر کردن.
_«اگه بیام...»
_«قول میدی فقط واسطه باشی؟»
بدون مکث گفتم:
_«قول میدم.»
_«هیچکس مجبورت نمیکنه.»
_«فقط...»
_«یه بار با پدرت روبهرو شو.»
دونگ وو آه بلندی کشید.
دستش رو لابهلای موهاش برد.
بعد زیر لب گفت:
_«لعنت بهت جونگ کوک...»
_«هیچوقت نتونستم درخواستتو رد کنم.»
لبخند خیلی کمرنگی روی لبم نشست.
شاید...
هنوز همه چیز از دست نرفته بود.
پارت 59.
"ویو جئون جونگ کوک"
همین که از اتاق کنفرانس بیرون اومدم...
گوشیمو از جیب کتم درآوردم.
یه شماره...
که سالها بود توی گوشیم ذخیره بود...
ولی هیچوقت باهاش تماس نگرفته بودم.
بک دونگ وو.
چند ثانیه به اسمش خیره موندم.
بعد...
تماس گرفتم.
بوق اول.
بوق دوم.
بوق سوم.
_«الو؟»
همون صدای همیشگی.
بیخیال...
شیطون...
_«دونگ وو.»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با تعجب گفت:
_«جونگ کوک؟»
_«بالاخره یاد ما هم افتادی؟»
_«کجایی؟»
_«آتلیه.»
_«همونجا بمون.»
_«دارم میام.»
_«موضوع چیه؟»
_«حضوری.»
بدون اینکه فرصت سؤال دیگهای بهش بدم...
تماس رو قطع کردم.
چهل دقیقه بعد...
ماشینم جلوی یه آتلیهی نقاشی توقف کرد.
در رو باز کردم.
داخل بوی رنگ روغن...
و بومهای نقاشی پیچیده بود.
دونگ وو...
با لباسهای رنگی...
و موهای شلخته...
پشت یه بوم ایستاده بود.
همین که منو دید...
ابروهاش رفت بالا.
_«چه عجب.»
_«رئیس بزرگ شرکت...»
_«اینجا چیکار میکنه؟»
دستم رو داخل جیب شلوارم گذاشتم.
_«کمکت میخوام.»
بلند خندید.
_«اشتباه اومدی.»
_«من از کسی دستور نمیگیرم.»
_«دستور نیست.»
_«درخواسته.»
لبخندش آروم محو شد.
قلموش رو روی میز گذاشت.
_«بگو.»
یه نفس عمیق کشیدم.
_«پدرت...»
قبل از اینکه جملهمو کامل کنم...
اخماش تو هم رفت.
_«اسم اون مردو نیار.»
_«دونگ وو.»
_«گفتم اسمشو نیار.»
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد آروم گفتم:
_«شرکت من...»
_«بزرگترین پروژهشو داره از دست میده.»
_«اونم فقط به خاطر یه اشتباه.»
دونگ وو بیتفاوت شونه بالا انداخت.
_«به من چه؟»
_«اون پروژه...»
_«مال پدرته.»
_«بازم به من چه؟»
_«میخواد قرارداد رو لغو کنه.»
_«حقشه.»
سرم رو پایین انداختم.
بعد مستقیم توی چشمهاش نگاه کردم.
_«اگه...»
_«من دخترش رو برگردونم...»
چند ثانیه فقط نگام کرد.
بعد با تمسخر خندید.
_«چی؟»
_«من دخترشم.»
_«کجا میخوای برگردونیم؟»
لبخند خیلی کمرنگی زدم.
_«منظورم اینه...»
_«برگردی پیشش.»
خندهش کامل قطع شد.
_«غیرممکنه.»
_«هشت ساله باهاش حرف نزدم.»
_«میدونم.»
_«دیگه پدر من نیست.»
_«هست.»
_«نیست.»
_«دونگ وو...»
_«اون هنوز...»
مشتش محکم روی میز فرود اومد.
تق!
_«گفتم نیست!»
تمام آتلیه توی سکوت فرو رفت.
بعد از چند ثانیه...
آرومتر گفت:
_«اون روز...»
_«بین من و نقاشی...»
_«یه دونه رو انتخاب کرد.»
_«و منو از خونه بیرون کرد.»
_«حالا بعد از هشت سال...»
_«باید برگردم؟»
چند قدم بهش نزدیک شدم.
_«نه.»
با تعجب نگام کرد.
_«نمیگم ببخشش.»
_«نمیگم فراموش کن.»
_«فقط...»
_«یه بار حرفاشو بشنو.»
_«فقط یه بار.»
دونگ وو چیزی نگفت.
ادامه دادم.
_«در عوض...»
_«ازش میخوام پروژهی شرکت منو لغو نکنه.»
_«و بقیه مشتریها رو هم آروم کنه.»
_«این...»
_«تنها خواهشم از توئه.»
چند دقیقه...
فقط سکوت بود.
دونگ وو به یکی از تابلوهاش خیره شده بود.
بعد آروم گفت:
_«اون پروژه...»
_«اینقدر برات مهمه؟»
به تصویر پارک دوین که هنوز با چشمهای خیس توی ذهنم بود فکر کردم.
به تمام کارمندهایی که آیندهشون به اون قرارداد وابسته بود.
و خیلی آروم جواب دادم.
_«نه فقط برای من...»
_«برای آدمایی که به اون شرکت تکیه کردن.»
_«و...»
یه مکث کوتاه کردم.
_«برای دختری که فکر میکنه زندگیش رو با یه اشتباه خراب کرده.»
دونگ وو بالاخره نگاهم کرد.
این بار...
دیگه خبری از تمسخر توی چشمهاش نبود.
فقط سکوت...
و فکر کردن.
_«اگه بیام...»
_«قول میدی فقط واسطه باشی؟»
بدون مکث گفتم:
_«قول میدم.»
_«هیچکس مجبورت نمیکنه.»
_«فقط...»
_«یه بار با پدرت روبهرو شو.»
دونگ وو آه بلندی کشید.
دستش رو لابهلای موهاش برد.
بعد زیر لب گفت:
_«لعنت بهت جونگ کوک...»
_«هیچوقت نتونستم درخواستتو رد کنم.»
لبخند خیلی کمرنگی روی لبم نشست.
شاید...
هنوز همه چیز از دست نرفته بود.
- ۲.۵k
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط