{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت20

ویو نوا

صبح با احساس دستی که دورم حلقه شده بیدار شدم... با دستای رگی جیمین مواجه شدم...دستاشو اروم کنار زدم... با یاد اوری دیشب... یه لحظه مثل وحشت زده ها از جام بلند شدم... تک به تک لحظه ها از جلوی چشمم رد میشدن... با لبو مو نمیزدم... از روی تخت بلند شدمو رفتم توی دست شویی... با شتاب به صورتم اب میزدم... تا از اتیش درونم کم شه... توی اینه به خودم زل زدم... توی این مدت جیمین رو دوست داشتم ولی انکار میکردم... ولی خیلی زود بود... یک ماه و نیمه که عروسی کردیم... از طرفی هم بخاطر غیرتی شدنش خندم گرفت... ولی الان حتی روم نمیشه توی چشماش نگاه کنم... ولش کن بابا چقدر خجالت میکشی دختر!

از دست شویی بیرون اومدم... جیمین هنوز خواب بود... رفتمو کنارش روی تخت نشستم... یه دل سیر با نگام قورتش دادم... دستی روی موهای پریشون و مشکیش کشیدم...دستم رو روی سینش گذاشتمو بوسه‌ی ارومی روی لبش گذاشتم... یهو چشماشو باز کرد... لب خند ملیحی بهش زدم...

نوا:صبحت بخیر!

جیمین:صبح بخیر جوجه!

نوا:*خجالت کشیده*

جیمین:دیشب بهت خوش گذشت؟!

نوا:یااااااااااااااا

جیمین:غلط کردم..غلط کردم😂... نمیخوای یه ماچ دیگه بهم بدی؟!

نوا:چقدررر تو پروییییی

جیمین:یه ماچه دیگه چی میشه مگه؟

نوا:پاشو پاشو پاشو جمع کن خودتو!

جیمین: تورو خدا*کیوت*

نوا‌:خیله خب چشاتو نکن اونجوری

به لباش نزدیک شدم که گردنمو گرفت و محکم و عمیق منو میبوسید... بوسه ی شیرینی بود...

نوا:یااااا گفتی فقط یه ماچ!

جیمین:اون تاریخش منقضی شد ماباید در لحضه زندگی کنیم!

نوا:پاشو پاشو جمع کن خودتو...

از روی تخت بلند شدم و دو قدم راه افتادم که با شتاب به زمین برخورد کردم... جیمین سریع بلند شد و نگران به سمتم اومد...

جیمین:نوا... نوا... چیشد یهو؟

نوا:از درد زیر دلم نمیتونم تکون بخورم...

ویو جیمین

با سرعت به طرف اشپز خونه رفتم قرص مسکن و اب معدنی برداشتم و به سمت اتاق رفتم... قرص و اب رو روی کاناپه گذاشتمو نوا رو روی تخت نشوندمو به تاج تخت تکیه‌اش دادم... قرص رو بهش دادم و خورد...

جیمین: نوا امروز دانشگاه نمیری!

نوا: باشه حتما تا استاد جانگ این ترمو اخراجم کنه!

جیمین:چی استاد جانگ؟

نوا:اره... جانگ هوسک!

جیمین:هوسک استادته؟

نوا:اره... میشناسیش؟

جیمین:اره بابا سال بالایی دبیرستان ما بود... از اون موقع تا الان رفیقیم... بهش زنگ میزنم میگم حالت خوب نیست...

نوا:باشه... خب من هوسلم سر میره!

جیمین:امروز پیشت میمونم... به بابام میگم به جای من بره شرکت...

نوا:باشه... میگم... میشه یه صبحونهی خوشمزاه برام درست کنی؟

جیمین:چرا که نه عزیزم!

_________________

خب خب پارت 20هم پس از سال ها آپ شد و خلاصه برید کیف کنید😂

شرط ها
لایک18
کامنت12

❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
دیدگاه ها (۱۸)

سلام بچه ها امید وارم حالتون خوب باشه... بچه ها من کلا توی ه...

ولی رابطه ی این دوتا>>>>

پارت8ویو اتدوباره رفتم پایین... رفتم توی اشپز خونه که شوگا ص...

من دیگه اون ادم سابق نشدم...!جیهوپ جان پسرم کلت اون زیر چی م...

نام فیک:عشق مخفیPart: 21ویو جیمین*ات. خب شرطت چیه؟رفتم نزدیک...

My vampire 🦇 part2۱جیمین: میگم زیادی صمیمی نیستین ات : خب چه...

نام فیک: عشق مخفیPart: 37ویو ات*رفتم توی اتاقمو درو بستمو پش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط