{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

درخواستی..✮

درخواستی..✮

لارا با چشم‌هایی که از بی‌خوابی می‌سوخت، آخرین صفحه‌ی جزوه‌اش را ورق زد و زیر لب گفت:
«فقط این یکی مونده… فقط این یکی رو هم بخونم.»
هوای سرد از پنجره‌ی باز می‌آمد داخل اتاق و موهای لارا را کمی تکان می‌داد. خودش عمداً پنجره را باز گذاشته بود تا خوابش نبرد. هر چند دقیقه یک‌بار دستش را روی گونه‌هایش می‌کشید و با خودش زمزمه می‌کرد:
«نباید بخوابم… نباید… این امتحان خیلی مهمه.»
ساعت از دو نیمه‌شب گذشته بود. لارا چشم‌هایش را مالید و گفت:
«فقط تا صبح… فقط تا صبح تحمل کن.»
بعد دوباره روی کتاب خم شد.
صبح، وقتی از خانه بیرون آمد، صورتش کمی رنگ‌پریده بود. یکی از همسایه‌ها که او را دید، گفت:
«لارا جان، خوبی؟ خیلی خسته به نظر می‌رسی.»
لارا لبخند کم‌رنگی زد.
«خوبم… فقط کم خوابیدم.»
اما هر قدمی که به مدرسه نزدیک‌تر می‌شد، سنگین‌تر می‌شد. سرش کمی گیج می‌رفت، ولی خودش را نگه می‌داشت.
در کلاس، معلم داشت درس را شروع می‌کرد که لارا ناگهان دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت.
«وای…»
دوستش فوری برگشت.
«لارا؟ چی شد؟»
لارا سعی کرد صاف بشینه.
«چیزی نیست… فقط یه‌کم…»
جمله‌اش نیمه‌تمام ماند. رنگ از صورتش پرید و نگاهش تار شد.
«لارا!»
صدای بچه‌ها در کلاس پیچید.
«خانم! حالش بد شد!»
معلم سریع جلو آمد.
«لارا، عزیزم، صدامو می‌شنوی؟»
لارا پلک زد.
«سردمه… خیلی…»
معلم دستش را روی شانه‌ی او گذاشت و گفت:
«آروم باش. الان کمکت می‌کنیم.»
چند دقیقه بعد، لارا را به اتاق مدیر بردند. او روی مبل نشسته بود، سرش پایین بود و انگشت‌هایش را به هم فشار می‌داد. مدیر با نگرانی گفت:
«رنگش خیلی پریده.»
معلم پاسخ داد:
«از صبح هم حالش خوب نبود. الان دیگه بدتر شد.»
مدیر سریع گوشی را برداشت.
«من با خانواده‌اش تماس می‌گیرم.»



ادامه دارد...⋅˚₊‧ ଳ ‧₊˚ ⋅
ببخشید اگه بد شد..😔
دیدگاه ها (۲)

درخواستی..✮p²مدیر شماره را گرفت. چند بوق کوتاه.«الو؟»صدای نا...

درخواستی..✮p³در مسیر خانه، لارا بیشتر ساکت بود. فقط هر چند ل...

فکر کن اینقدر خفن و دقیق اجرا کنی که بتونن همچین ادیتی بزنن....

♪مَلَکِه و پِرَنسسِ رپِ کیپاپ..👑✨️゚+(人・∀・*)+。♪

#P𝗔R𝗧 : 63〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

TOW BROKEN THINGS

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط