{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت بیست و هشتم

پارت بیست و هشتم

ا/ت
روی تختم خودمو جمع کرده بودم گریه هایی که دیگه چشمامو میسوزوند قلبی که مثل همیشه درد داشت...عاشق شدن کسی که حسش یه هوس بوده...حالم از این شهر از این خونه از آدمای توش آدمایی که همشون خیانت کارن و آدمایی که عاشقن ولی عشقشون کنارشون نیست آدمای افسرده خستم....نمیتونم تحمل کنم من باید از اینجا برم...این برای من یه کار درسته...
اشکامو پاک کردم سمت کمد لباسام رفتم چمدونم رو برداشتم و همه ی لباسام رو توش گذاشتم گوشیمو همراه تلفنم برداشتم هرچی توی اتاقم بود رو جمع کردم با چشمای پر اشک برای آخرین به اتاقم و خونم نگاه میکردم..‌دلم تنگ میشد...ولی باید میرفتم برای خودم...نامه ای کنار گلدون دم در گذاشتم و به سمت فرودگاه رفتم...
(چند مین بعد)
منتظر پروازم بودم...توکیو جایی که دوران بچگیم گذشت بعد از ازدواج مادرم با یه مرد ژاپنی و ترک بابام اونجا جایییود که آرامش داشتم...اسمشو نمیخوام بزارم بابا...همیشه به مادرم بدی کرد حتی منی که بچش بودم...با صدایی که توی سالن پیچید از افکارم دست کشیدم و آماده شدم برای پرواز....
جیمین
داشتم دستمو پانسمان میکردم بعد از تموم شدنش گوشیمو برداشتم و نگاهی بهش انداختم ساعت یک شب بود صدای در توجهم رو جلب کرد..
جیمین:کیه؟!
خ.ک:قربان یه خانومی اومدن شمارو ببینن
جیمین:بگو بیاد
خدمتکار رفت و منم روی تخت منتظر کسی که قرار بود بیاد نشستم دستگیره در به سمت پایین کشیده شد و در بازشد لونا بود...شوکه از جام بلند شدم که اومد سمتم و گفت:لطفا از جات بلند نشو جیمین ...بشین میدونم تهیونگ چیکار کرده...حالت خوبه؟
جیمین:من..من خوبم نگران نباش اونقدراهام بد نبود
لونا:همش تقصیر منه معذرت میخوام
جیمین:نه تقصیر تو نیست من خریت کردم خودم باید همون اول بهش گوش میدادم تقصیر خودمه
لونا:اوم..
جیمین:مطمعنی این تموم کردن واستون خوبه؟
لونا:نمیدونم..دلم براش تنگ شده ولی نمیتونیم دیگه باهم باشیم
جیمین:کی گفته؟اون هنوز دوست داره اگر هنوز دوسش داری میتونی درستش کنی
لونا:بگذریم...عا یادم نبود باید به ا/ت زنگ بزنم...
ا/ت...اسمی که جیمین قلبش با شنیدنش به هر سوی میرفت..ولی باید فراموش میشد..
لونا:عا...خاموشه
جیمین:چی؟؟؟!!
لونا:خاموشه...حتما شارژ نداره گوشیش
ولی دل جیمین طاقت نمیاورد احساس دلشوره و ترس کل بدنشو گرفته بود از جاش بلند شد و کتش رو پوشید...
لونا؛کجا میری؟؟!'بشین باید استراحت کنی
جیمین:من از این زخما خیلی داشتم چیزی نیست باید برم پیش اون
بعد این حرفش سریع از اتاق خارج شد
لونا:واااااا چش شد....عشقه دیگه
صفحه گوشیمو باز کردم که عکس دوتایی خودمو ته اومد رو صحفه سریع خاموشش کردم
لونا:آیششش...کاش یکم توهم از اینا بلد بودی(گوزووووووووو تو نمیفهمییی دارههه)
جیمین
ماشینو پارک کردم سریع از ماشین پیاده شدم هرچقدر در زدم کسی در روباز نکرد داشتم دیوونه میشدم...چشمم به کاغذی که کنار گلدون گذاشته شده بود خورد برش داشتم بازش کردم و چیزایی که توش نوشته شده بود چشمام رو گرم میکرد با اشک...
کپی ممنوع
دیدگاه ها (۳)

(پارت بیست و هفتم)اون عمارت پر شده بود از کلی آدمایی که نگاه...

(پارت بیست و شیشم)یجی:ولی من دست نمیکشم آقای پارک یجی از یقه...

otagh baghlipart ۱با صدای زنگ آلارم گوشیم از خواب پریدم هوفف...

صبح ویو جیمین از خواب بیدار شدم دیدم ا،ت تو بغلمه خیلی خوشحا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط